X
تبلیغات
ســیـــگــار،پـشـت ِســیـــگــار

جمعه 29 فروردین1393

من مثل ِدیوانه ها شده بودم ..

همه چیزخیلی ساده بود.من در کسری از ثانیه فهمیده بودم تو لباس ِارغوانی نداری.من مثل ِدیوانه ها شده بودم.گوینده ی احمق حواسش به من نبود و بی مقدمه گفت که مارکز مرده.من مثل ِدیوانه ها شده بودم،این را تو می گفتی،خیلی هم ساده و بی مقدمه.من هنوز داشتم به چهره ات میان ِمه ِزمستان ِسال ِپیش فکر می کردم.به ساعت های ِهفت ِصبح.به جای ِرژ ِلبم روی ِیقه ات یا حتی گوشه ی ِلبت...به وسایل ِجامانده در آن ماشین."توچرا رنگت پریده؟چرا نگرانی؟".نگران بودم.چشم هات خیس بودند بین ِخواب هام.بین ِدست هام..تصویرت هی ارغوانی می شود."توچرا لباس ِارغوانی نداری؟!".مارکز مرده.الان یک ساعت و چهل دقیقه است که از حرف ِگوینده گذشته.از صدای ِفالش و احمقانه اش.من هنوز به مارکز فکرمی کنم.به صدها سال تنهایی.به نامه ای که باید برای تو بنویسم.بی دلهره.بی ترس."جدیدا یه صداهایی می شنوم توو سرم..صدای ِخنده هات..صدای ِآخرین گریه ت..".همیشه همه چیز انقدرساده بود؟از سادگی متنفرم.از خلا بدون ِهیچ نقطه ی ِپایان.از صدای ِفالش و احمقانه ام وقت ِآخرین گریه.از لباس ِارغوانی ِنداشته ات."مشکل لباس ِمنه؟".مشکل سادگی بود .من مثل دیوانه ها شده ام اما توطاقت بیار بین دست هام.بگذار دیوانه وارگوشه ی لبت را پاک کنم...


برچسب‌ها: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
| |  لينک مطلب   • 

سه شنبه 26 فروردین1393

بگو حدیث ما حدیث خون بود ..

| برای روزهایی که کنارت جان دادم-بی آن که بفهمی..|

 

تاریکی چنگ بزند به آسمان.تو هیچ وقت نپرسی چرا من دوازده ِ شب به بعد جنون می گیرم.من هیچ وقت هیچ چیزی ازخودم به تو نگویم و تو الان پیش ِخودت بگویی همیشه همینجوری بودی.و من همیشه همین جور بودم.هیچ وقت دلت نخواهد آهنگ هایی که روزی چند بارگوش می کنم را بشنوی.و هربارکه فلشت را پرمی کنم،آن آهنگ ها را نریزم.تو این را هیچ وقت نفهمی.نفهمی من هیچ آدم ِصمیمی ای در زندگی ام نداشتم.نفهمی من بیست و نهم ِآبان چطور لت و پار شدم.نفهمی دوم ِآذر چقدر کشدار و نفس بــُر بود.نفهمی زندگی ام چقدر تراژدی بوده.نفهمی من چقدر حرف نزده ام برای همه.نفهمی من هیچ کس را ندارم.من نگویم که زیر ِپایم را قبل از خالی شدن،خالی می کنم.نفهمی چرا وقتی میگرن به زندگی ام پیچید،هیچ کس نفهمید،حتی کسی که باید.نفهمی مسکن دیگر رویم جواب نمی دهد.نفهمی چقدر زخمی ام.نفهمی همیشه متهم بودن و سکوت قورت دادن یعنی چه.من از این ها حرفی نزنم.تو ازاین ها هیچ وقت نپرسی..و بفهمی جز این که بگذارم تاریکی چنگ بزند به آسمان،کار ِدیگری نمی شود کرد...

 


برچسب‌ها: حس ِــهفتم

جمعه 22 فروردین1393

برای اندوه ِنتوانستن م..

من می توانستم،بستن ِدکمه های ِلباس ِطوسی ات باشم،یا دم کردن ِچایی برای ِسردرد های ِمزمن ِهمیشگی ات..می توانستم،مردن در لب هایت باشم وقتی بوسه ها،جان ِمعشوقه ات  را می گیرد..می توانستم سیگار ِلعنتی ات باشم ..می توانستم سرفه هات باشم.. می توانستم خنده هات باشم ..می توانستم قدم هات باشم در لحظه به لحظه ی ِطهران..می توانستم پیرهنت باشم .. رج به رج.. نخ به نخ..همان قدر نزدیک..همان قدر نزدیک..


برچسب‌ها: زنـآنــگی های ِیواشــکـی

پنجشنبه 21 فروردین1393

عنوانش سال هاییست که برمن گذشته و هنوز در تکرار است .

وقتی که روح ِلت و پار ِمامان را در فروردین ِسال های ِپیش دیدم از مادر بودن متنفر شدم. وقتی توی ِآن کوچه ی ِ تاریک با ترس و لرز راه می رفتم از اسپری ِفلفل متنفرشدم. وقتی توی ِآن تراس ِلعنتی شب ها را صبح می کردم،از منظره ی ِشهرمتنفرشدم. وقتی رفقا هم دیگر را به رابطه ها می فروختند از نزدیک شدن ها متنفرشدم. وقتی از ایستگاه ِانقلاب تا خانه ی ِکسی گریه می کردم،از رسیدن متنفرشدم. وقتی شامــه ام به عطر ِسیگار ِزیر ِگوش حساس شد،از شامه ام متنفرشدم . وقتی نوشتن تکرار کردن و جویدن ِتفاله های ِگذشته بود، از دست هام متنفرشدم. وقتی آن آهنگ تداعی ِکسی بود اما کنار ِکسی دیگر،از آن آهنگ متنفرشدم. وقتی پشت ِترافیک ها،سر ِحرف هایت با سکوت زده می شد،از سکوت متنفر شدم.  وقتی تکه هایم درجاده ها به تردد افتاده بودند، از جاده ها متنفرشدم. وقتی بی خیالی ات مثل ِیک مرض ِمزمن و واگیردار به همه ی ِمن پیچید،از هرخیالی متنفرشدم. وقتی گریه کردن مثل ِشنیدن ِاسم کوچکم از یادم رفت،از اسمم متنفرشدم. وقتی پاکت های ِسیگار و قرص با هم خالی می شدند از خالی شدن متنفر شدم.وقتی هرچند هفته یک بار لیوان های ِیک بار مصرف بودند ومن، از لیوان ها متنفرشدم. حالا مدام هر روز دارد ازاین وقتی ها می گذرد. از این چاله های ِعمیق ِفاجعه ی ِدرون ِمن .. زمان،از یک جا به بعد دیگر مرهم نیست.تو راست می گفتی... تو راست می گفتی ...


برچسب‌ها: همین دور ُ بــرها

جمعه 15 فروردین1393

ترسم چو باز گردی، از دست رفته باشم...

 

|سعدی.. |


برچسب‌ها: سیگاری ازجنس ِشـ عر

پنجشنبه 14 فروردین1393

اینگونه گاه رسول رسالت عبث ..

ساعت ِپنج عصربیدار شده ام.ازدیشب چیزی یادم نیست.فقط یک سردرد ِفجیعی که انگار دارد مغزم را دو تکه می کند.روی ِتختم بیدارشدم و دیدم اتاق دریک وضع ِوحشتناک به سرمی برد.تاجایی که یادم است می خواستم بلند شوم و چند باری خوردم زمین.پای ِراستم خراش برداشت و خون می آمد.اما سرم روی ِتن سنگین بود و فقط می خواستم از تخت کنده شوم.لیوان و خرت وپرت ها را زیر ِپاهایم له کردم به گمانم.فقط حواسم بود قرص و کاغذها زیر ِپایم له نشود وموفق شدم.می روم آشپزخانه و ناخودآگاه کتری را می گذارم بجوشد.خانه در سیاهی فرو رفته.یادداشت ِمامان روی ِدر ِیخچال فقط مشتی خط ِکج و کوله بودند.صدای ِبابا را می شنیدم که اندر احوالات ِفلسفه ی ِ"چگونه مهسا می تواند خوشبخت شود"حرف میزد.صدایش کش می آمد و فکرمی کردم چرا درسیاهی نشسته و یک لامپ روشن نکرده.داشتم فکرمی کردم.خزعبلات می بافتم و فکرمی کردم بابا دارد از کدام رستگاری حرف می زند.هوا سرد است.زودتر فروردین تمام شود و زودتر اردیبهشت و خرداد و کوفت و زهرمار بیایند وبروند.تقویم هی ورق بخورد.تقویم هی ورق بخورد..داشتم به داستان ِنصفه ی ِهفته ی پیشم فکرمی کردم به گمانم.بعد دیدم از اثرات ِبد ِاین حال شنیدن همین صدای ِالکی ِمتوهم ِمردیست که آدم را به رستگاری فرا می خواند و خبری از صدای ِمردی که دوست داری نیست..خبری از صدای ِمردی که دوست داری نیست...می افتم روی ِتخت و می خوابم...می خوابم...


برچسب‌ها: ویـرآن ـمی آیم

سه شنبه 12 فروردین1393

ز دنیا بخش ِما غم خوردن آمد

نشابدخوردن الا رزق ِمقسوم ..

 

|سعدی.. |


برچسب‌ها: سیگاری ازجنس ِشـ عر

چهارشنبه 6 فروردین1393

عنوان؛سطر ِآخر است..در منتهی الیهِ جنون .

زندگی زیر ِسر ِتو بود که جریان داشت.مادرم هر صبح،قسمت ِجنایی ِروزنامه ها را می خواند و من به تو فکر می کردم.قدم هایم تا ایستگاه ِرسیدن به جایی که هیچ کس نمی داندش،فقط یک ساعت طول می کشید .هنوز هم گاهی هوس می کنم از اینکه زمستان بهتر از بهار است برایمان و نارنج دوست داری و دنیا یک طرف و جاده یک طرف ،باهم حرف بزنیم.من از خون و کشتار و قطره های ِاشک حرفی نزنم و لقمه ای که گرفته ای را زیر ِدندان هایم مزه مزه کنم و درونم آشوب باشد.هنوز هم گاهی هوس ِآن روزها و شب ها را دارم و هیچ چیز از بیشتر از نداشتنشان،توانایی ِدریدنم را ندارد.به گمانم دارم عادت می کنم.به گمانم دارم زر می زنم و تناقض و پارادوکس دارد از همه چیز بالا می رود.شاهدش همین ماه ِنصفه نیمه،که کافیست برای ِیاد آوری ِشب ِ29 ِآبان م.کافیست برای ِاین که صبح شود و باز مادرم روزنامه بخواند و من به تو فکر کنم ..

 

* اینکه هنوز سرت روی ِتنت است جنایت ِبزرگیست درحق ِمن،که نمی گذارد خودم را از این زندگی کسر کنم .


برچسب‌ها: زنـآنــگی های ِیواشــکـی

سه شنبه 5 فروردین1393

از چیز هایی که آن ساعت ها فهمیدم .

کیفم را گذاشتم روی ِزمین.درست کنارت.جایی که دراز کشیده بودی.آرایش می کردم.آن ساعت ها،خبری از یک سرباز ِکشته شده نبود.لهستان هم آرام بود.مردم هنوز هم دیگر را دور می زدند.تو نیمه خواب بودی.مثل ِآن روزهای ِمن.طهران را سکوت بلعیده بود و من توانایی فکر کردن به هیچ چیز را نداشتم.فقط می توانستم تکرار کنم که دوساعت است که خوابی و بیدار شو.این روزها،دارم فکرمی کنم خوب شد که بیدارشدی.خوب شد کابوس ِدیشبم که بیدارنشدی،اتفاق نیفتاده.تو بیدار شده بودی.من میان ِمردم ِساکت و طهران ِخلوت،می رفتم سمت ِخانه ی ِپدریم.آن سرباز را کشته بودند دیگر.تنت وا رفته بود در خاطرم.هرکاری می کردم که بیدار بودنت را تصورکنم نمی شد. تصویر های ِپشت ِپلکم خدشه دار می شدند.مثل ِغرور م .مثل ِالتهاب ِپاییز ِسالی که گذشت .مثل ِچنگ زدنم به آسمان.مثل ِدور ِتسلسل ِاین غم هایی که از رو نمی رفتند.مثل ِآرایش های ِچند دقیقه ای  وسَرسَری.مثل ِلبخند های ِدوست داشتنی ِمــَردی دور.یا بازوی ِراست ِخیس از گریه اش.کیفم را برداشتم.از جایی که دراز کشیده بودی بلند نشدی.خواب به خواب،درپشت ِپلک هایم محو شده بودی..این را آن ساعت ها فهمیدم .


برچسب‌ها: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی

دوشنبه 4 فروردین1393

منُ توو این هجرت ِغمگینم بدرقه کن ..

 

ازخانه ات که زدم بیرون،آفتاب پاشید روی ِصورتم.زندگی قرار نبود بهتر از اینی شود که هست اما نمی شد گریه نکرد.پله ها را می شمرم.می گویم بیست و هشت تا،چه خبره آخه؟خبری نیست.خبری نبوده هیچ وقت.قرار شد دیگر حرف های ِآزاردهنده ی ِعمیق نزنی.از آن هایی که شبیه ِساطور من را له می کند.از آن حرف های ِناامید ِکننده ی ِمطلق.من خیلی خرم و قرار نیست بگذارم این را بفهمی.قرار نیست تو بگذاری من خیلی چیزها را بفهمم.قرار است هی بگویی پنجاه و هشت تا مهسا،نه بیست و هشت تا.شمردن از دستم در رفته.با آن همه نفس نفس  زدن،همه ی آن پله ها را نیامده بودم که آخرش هم آفتاب بپاشد روی ِصورتم.نیامده بودم اشک بریزم.دیگر از تحمل گذشته همه چیز.می فهمی؟..


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید

پنجشنبه 29 اسفند1392

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست!

| اختتامیه ی سال نود و ۲  |

خب،نود و دو دارد گورش را..ببخشید دوستان!دارد می رود پی ِکارش.برای ِخودم در «سال ِجدید»(که پدیده ی ِغیر ِقابل ِحلی ست برایم این ترکیب)تز و خواسته و نظر و آرزو و  چیزی از این قبیل نمی خواهم رسما.از رئیس ِکائنات و ماسوی هم چشم داشت ِتشکرندارم بابت ِاین همه قناعت،فلذا لطف کند رسما کاری به کار ِما نداشته باشد و هرکداممان از راه ِخودمان برویم و برسیم به نود و چار.ضمیمه ی ِاین مورد،برای ِتک تکتان آرزو دارم که اتفاق های ِخوبی بیفتد برایتان ..

 


برچسب‌ها: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی

یکشنبه 25 اسفند1392

به حرفم اعتماد کنید ..

هیچ جور،نمی شود به یک "زن"،فهماند که کسی که از تو رفته،دیگر به تو برنمی گردد.هیچ چیزی به او پیشنهاد نکنید،چون هیچ چیز کارساز نیست.فقط صبرکنید تا بمیرد!تنها،مُـردن می تواند این رفتن را به او بفهماند.اگرچه ،به این راه هم مطمئن نیستم!


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید

پنجشنبه 22 اسفند1392

وقتی حسرت,جای تو ,لب هایم را می بوسد ..

..از این مارک به آن مارک پریدن با دز ِبالای ِژلوفن ها  و نیکوتین ها ... با همین تن ِلت وپار،با همین نفس های ِنیمه ی ِخسته ی ِله شده که بوی ِزنانگی ندارند.. باهمین چشم های ِریمل ریخته و لباس خوابی که من را به جای تو می بلعد..با همین دست های ِآویزان از پنجره های ِطبقه ی ِدهم ...با همین انگشت های ِجوهری ِغمگین که سال هاست به یغمای ِاشک ها رفته ..با رژ ِلب های ِمملو از سرب ..با ریه های ِرژ ِلب زده ی ِسربی ..با دل ِپاره پاره شده ..با به یغما رفتن ِخاک ِتنم که وطن ت بود..با این گریه های ِکور شده در بی آغوشی و بی شانه ای ..با این جهان ِرو به زوال ِغم آلود..با این روحِ جنگ زده..با این حسرت ِعمیق و جای ِتلنگر ِکبود شده ی ِزمان..با این حال و روز ِاشک آلود ِدم ِعید..با این قلبی که قرار نیست مقلب القلوب شاملش بشود و آشوبش برباد برود..با این حال و روز ِاشک آلود..با این به تاراج رفتن م..با این تنم که تحملش سنگین شده اما هنوز وطنت هست..بادست هام که امانتت بودند...با این دل ِآشوب..با این دل ِپاره پاره، باید،می بوسیدمت ..


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید, حس ِــهفتم

یکشنبه 18 اسفند1392

عنوان زیر ِسیل ِاشک های ِنویسنده جان داد ..

می گویم هرجا که ذهنم را نکشد به گذشته،خانه ی ِمن می شود.هرجادیوارهاش،طرح ِامنیت ِبازوان ِمردی نباشد که بوی ِمن را می دهد،خانه ی ِمن می شود.می گویم هرجاسقفش با اشک هام نم نکشد،می شود خانه ی ِمن.می گویم ،من کجا اشتباه رفتم که حالا اینجام؟.می گویم هرجا از درد و استیصال به ملافه های ِتختش چنگ نزنم خانه ی ِمن می شود.می گویم من کدام چاردیواری را نفس بکشم که بوی ِروزهای ِخوب بدهد؟که بشود خانه ی ِمن؟بشود بوسه ی نرم ِمردی روی ِچشم های ِبسته ی ِزنی بغض آلود؟بشود دست هات..بشود اسم ِکوچکت..خانه ام اسم ِکوچکت باشد.. پیرهن  ت باشد ..هی نفس کشیدنت باشد..می گویم من کجا را اشتباه رفته ام که سال هاست بی خانه ام و آواره؟می گویم یک جا که ذهنم را خالی نگه دارد از همه چیز.. می گویم من در بازوانم،در تنم،در تکه های ِروح ِلت و پارم،چندصدسال روح و تن ِمردی را یدک بکشم؟می گویم من مثل آوار فرو ریختم..منی که خانه اش بودم همه ی ِعمر..


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید, حس ِــهفتم

جمعه 16 اسفند1392

شــــایــــد که آیـــنده از آن مــــا .

همه جای ِاین زندگی دارد می لنگد؟خب بلنگد.به من چه؟اصلا به جهنم عزیزم!به من چه که بورس هی بالا و پایین می آید و دلار گران-ارزان می شود.به من چه که پول ندارم و هنوز چندتا از کتاب هامانده است.به من چه که به آقای حقی که سنش اندازه ی ِپدربزرگم است قول دادم که جلسه ی 3شنبه را می روم و بعد نرفتم.به من چه که عید ِمنزجرکننده در راه است.به من چه که اعصاب و حوصله ندارم همه چیز را توضیح بدهم برای ِکسی.به من چه که سازم را با اعصاب ِلــه فروختم .به من چه که خواب را بیشتر از برف دوست دارم.به من چه که ن نمی رود قبض ِگوشی اش را پرداخت کندو هر بار وسط ِحرف زدنمان شارژ تمام می کنم و تــف بر ایرانسل.به من چه که آخر سر با میگرن می میرم .به من چه که 10-11ماه است که منزل ِهیچ کدام از اطرافیان نرفته ام و مامان مدام غرمی زند. به من چه که گوساله نیستم یا هستم و خبرندارم یا نیستم و خبردارم که نیستم یا نیستم و خبرندارم نیستم. به من چه که آرمان گرا هستم و دارم لت و پار می شوم و خاک برسرم .به من چه که درصد ِخیانت ِزنان رشد داشته .به من چه که فلان جای ِنقشه زلزله آمده یا دارد در جنگ پاره پاره می شود..نه واقعا به من چه اصلا.همین است دیگر.هرجایش را می گیری یک جایش در نمی رود که هیچ،محکم می خورد به صورتت!به جهنم عزیزم.بگذار هر غروب،چای دم کنم و فکرنکنم که اگر گوساله بودم،کمتر لنگ می زد این زندگی.

 

*تیترهم که معلوم است از کیست .


برچسب‌ها: ویـرآن ـمی آیم

یکشنبه 11 اسفند1392

ما از بدبختی ها،میلیاردی اختلاس کرده ایم رفیق !

اوایل،حکایت،حکایت ِخوشبختی های ِدو زاری بود و بدبختی های ِمیلیاردی..نه رفیق.هیچ کجای ِاین داستان،ارزش ِچند بارخواندن ندارد وقتی هنوز که هنوز است،من و تو و امثال ِما،شهروندِدرجه دوم ِکشور ِخوشبختی ایم!زندگی،وحشیانه می دردم،و از دستم هیچ کاری برنمی آید جز شات به شات سم خوردن.جز شات به شات با احمق های ِشاد،سکوت قورت دادن و چپیدن در اتاقم که از دیوارهایش روی ِسرم ادبیات و فلسفه و جامعه و فلاکت و غم و بدبختی می ریزد.رفیق،حکایت حکایت ِچندهزارشب قصه نیست.فقط چندسال زنده بودن است و چند صد سال جان کندن.ببین،من اینطورشده ام دیگر..کار از ایده های ِمسخره ی ِروانشناسان و دکترهای ِفلان قدر ویزیتی،گذشته.از اسکن ِمغز و قرص های ِآرام بخش.از نگاه های ِپراز امید ِمامان.کار از خیلی چیزها گذشته و شده حکایت ِپشت ِهم بد آوردن.شده اختلاس ِمیلیاردی ِمن از فاجعه های ِزندگی.شده نگاه های ِگیج و مبهوت ِتو.شده رفاقت های ِپر از تیرهای ِخلاص ِمن.شده عشقی که نمی دانم الان کدام گوری ست.شده شادی های ِاز معنی افتاده.شده صدای ِگرفته ی ِاز بس دود خورده.شده جیب ِخالی و دغدغه ی ِنوشتن و خواندن.شده بابای ِفلانی که دنبال ِاین است پسر ِدهه هفتادی اش عاشق کدام خر ِبزرگ تر ازخودش شده!شده لبخندهای ِشهوت زده ی ِآقای ِایکس ها..ببین رفیق،من حکایتم حکایت ِتکراری همین وبلاگ نویس هاست که روز به روز دارند پیرترمی شوند و یادشان می رود که شاعرند.شده طناب ِدار و زنده باد به مرگ گفتن.شده تبعید شدن از مردم ِتنه به تنه در متروها،خیابان ها،تاکسی ها..ببین رفیق،ما سال هاست،شهروند ِدرجه دوم ِ کشور ِخوشبختی ایم..


برچسب‌ها: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی

شنبه 10 اسفند1392

در این چند جمله،آدم های ِزیادی در رفت و آمدند ..

|عزیزم ،

من

خیلی وقت است که

 عطرم را عوض کرده ام

و بوی ِکشتارهای ِدسته جمعی می دهم .. |


برچسب‌ها: سیگاری ازجنس ِشـ عر

جمعه 2 اسفند1392

که عطرش همونه که "تو"می زدی ..

هوا سرد بود.سوز داشت.پالتویی که برایم یاد آور ِاسفند ِبرباد رفته است، تنم کرده ام.ازاین عطری که روی ِتنت ریشه دوانده بیزارم اما حرفی نمی زنم.از در و دیوار حرف می زنی تا سکوتم بند بیاید.تا چرت و پرت ببافیم.پشت ِترافیک گیر کنیم و وقتی میگویی تا نیم ساعت ِدیگرمی رسیم،اعتماد کنم.چند روز پیش به ب می گفتم که چقدر ازهمه فراری شده ام.گفته بودم که این روزها مدام می خوابم.زنگ زده بودهمان ثانیه.همان ثانیه که تو داشتی خمیازه می کشیدی.به ب می گویم خوبی ِخواب ِزیاد فکرنکردن است.به الهام می گویم خر نشود و ازدواج نکند،و می گوید موافق است که نبایدخرشود.کیک ِسالگرد ِازدواج ِندا را سرسری می خورم.میان همهمه ها گم وگور می شوم تا نگاه های ِدزدکی ِشوهر ِندا رویم نباشد.تا وقتی دارم چای می ریزم نگوید که پشیمان است.به ب می گویم که نباید این مجلس ِفامیلی را می رفتم.موافق است.می گویم ما چقدر بدبختیم و عصبی لبخند می زنم پشت ِخط .به معصومه می گویم خوب است که دغدغه اش بزرگ کردن ِبچه اش شده.بعد از چندسال فرار کردن از مهمانی ها و مراسم ها،این یکی را به زور رفته بودم.که بعد چشم های ِندا به خونم تشنه باشد.من بی دلیل برایش لبخند بزنم تا بفهمد که خر است.نیم ساعت ِدیگر شده و هنوز نرسیدیم.من مانده ام که این عطر ِبدمصب را چرا زده ای باز.تو مانده ای که من چرا این عطر ِبدمصب را زده ام باز.و هر دو عمیقا بدبختیم.هردو مجبوریم برای ِهم چرند ببافیم تا ترافیک تمام شود و برسم خانه.خودم را بندازم روی ِتخت.تو سکوت قورت داده باشی.مهمانی تمام شده باشد.به اسفند ِبرباد رفته فکرکنم.یاد چیزی بیفتم.قبل خواب،لبخند و بغض به هم بپیچند.چشمانم بسوزند از گریه...از هیچ کس،خبری نباشد...از هیچ کس خبری نباشد ...


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
مطالب قديمي‌تر