سرت را بغل گرفته بودم که نگویم حال ِاین روزهام دقیقا چه شکلی شده اند.دستت را سُر نداده بودی روی ِتنم و حالا حسرت داشت وجب به وجب از فاصله ی ِچند وجبی ِمان بالا می رفت.سرت را بغل گرفته بودم و سیگارمی کشیدم که نگویم بی عشقی یعنی هرز رفتن ِزنانگی در سکوت و خفا و خفا یعنی گوشه ی ِاتاق را از بر بودن.یعنی کلید انداختنم درون ِخانه ی ِخالی ِپوچ ِاین روزها .دلم هیچ چیز نمی خواهد.هیچ چیز نخواستن ِدل می دانی یعنی چه؟می دانی نیمه ی ِراه ته ِراه را ببینی یعنی چه؟سرت رابغل گرفته بودم.خاکستر ِسیگارم را می تکاندم توی ِهوا.به بر باد رفتنم فکرکرده بودم.به دوری های ِازقصد و عمد .همیشه همه چیز همین قدر رقت انگیز بود.ما دروغ گفته بودیم به شاد بودن.به خنده های ِازته ِدل.دلم نمی لرزید،دستم نمی لرزید،سرت هنوز توی ِبغلم بود.سیگار بعدی ام را روشن کرده بودم.هوا سرد بود و تاریک.شبیه ِمن مثلا.جای ِانگشت هام روی ِزندگی ات ماسیده بود.زندگی روی ِدستم ماسیده بود.همه بعد از مدت ها،فهمیده بودند که سراغ ِعشق را دیگر نبایدازمن بگیرند.من حل شده بودم.دستم را کشیده بودم بین ِموهات.همه پرسیده بودند که چرا موهام را زدم.جواب ِهمه را سربالا دادم.جواب ِسربالا می دانی یعنی چه؟ننوشته بودم که دوستم داشتی همه ی ِاین مدت .می دانستم نداشتی.می دانستم دانستن چقدر هول ناک است.چقدر تلخ است.چقدر وحشیانه می تواند من را بدرد.سرت رابغل گرفته بودم.سر ِتمام ِآدم ها را توی ِخیالاتم،توی ِقرص ها و مسکن ها،بریده بودم و گذاشته بودم روی ِسینه شان.خبرگرفته بودی که هنوز کابوس می بینم؟هنوز کابوس می دیدم.هنوز بی رحمی با من حل شده بود.هنوز چشم هام تیر ِخلاص بودند.سرت را بغل کرده بودم.گوشه ی ِچشم هات خیس بودند.به دنیا پوزخند زدم.به ساعت های ِتقویم.سیگارم تمام شده  بود.سرت را از بغلم بلند کردم و نگفتم بی عشقی  یعنی هرز رفتن ِزنانگی در سکوت..نگفتم به زندگی تن داده ام ..نگفتم هیچ کس را دوست ندارم دیگر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 بهمن1393  به دست  m.e  | 

دنیا خیلی کوچک است.این را می دانم .این را،آن طور که«باید»می دانم .دنیا خیلی کوچک است و صبر ِمن کمی بیشترازقبل .و تو این ها را،آن طور که «باید»بفهمی ،می فهمی ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه 19 دی1393  به دست  m.e 

یک . زندگی در جریان بود و هست.این روزها زیادبه حرف ها فکر می کنم.به حرف های ِالهام بیشتر.ادم ها را بیشترکنار می زنم برای ِاینکه ..برای ِخیلی چیزها.برای ِعمیق ترکردن ِتنهایی هام .برای ِرنج نکشیدن.برای ِآرامش.برای ِبی عشقی.برای ِدلتنگ نشدن.برای ِ  ...

دو . آدم ها نرمالند هنوز .دوست داشتن از سر ِمردی افتاده ..و مگرقرار بوداتفاق ِدیگری بیفتد؟ خیلی حرف ها داشتم برای ِزدن.اما همه شان یاماسیده اند در ذهنم یا ریختمشان دور و قید ِحرف زدن را زده ام.شاید بایدهمین می شد..دست های ِدنیاهنوز لیز است..

سه .الف هنوز شمال است .سهم گریه ی وبغض ِدونفره مان بیشترمی شود مدام..

چار . «ع»دکلمه ات را گوش داده ام  من .می دانم  می خوانی این جا را .می خواستم بنویسم که من جاهایی که روبه بغض بودی را می فهمیدم ..روزها و ساعت هایی که دوستم داشتی را هم..حتی اگرنداشته باشی دیگر..حتی اگرعشق آنقدر دلت را مچاله کرده باشد که رسانده باشدت ب فراموشی و سکوت..من این روزها زیاد به تو فکر می کنم .زیاد یعنی هر عصر چای های ِپشت هم من و دکلمه ات ..زیاد یعنی به اندازه ی ِقانون ِمنع ِآمد و شُدَت بابی رحم ترین شکنجه گر ِتاریخ .. 

پنج . موهام را کوتاه کردم ..ازفرط ِغمگینی..


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 دی1393  به دست  m.e  | 

تکیه داده بودم به قفسه ی سینه اش.دنیا هنوز جای ِبی امنی بود برایم.سعی می کرد به گوشم و بعد به دلم بفهماند که نبایدبه هیچ چیز ِ آینده فکر کرد،و نمی دانست که من سال هاست به آینده فکر نمی کنم .خندیدم .شبیه ِوقت هایی که می ترسیدم از تنهایی و بعد از ورم کردن ِچشم هام از گریه،هیستریک می خندیدم .تکیه داده بودم به قفسه ی سینه اش.به هیچ چیزفکر نمی کردم.فکر نمیکردم اما می توانستم همانجا  گریه کنم . می توانستم برای رنجش ِعمیقی که در آن لحظه قلبم را مچاله می کرد سال های ِسال اشک بریزم..اما این کار را نکردم.فقط لبخند زدم .همه چیز را قورت دادم  و دست های ِدنیا را باز گذاشتم برای ِبی رحمانه تاختن .برای  ..برای ِ شب ها و روزهای ِبعدی که به تنهایی ِهمیشگی ام لبخند خواهم زد..


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  شنبه 13 دی1393  به دست  m.e 

ساعت هفت شده . پنج-شش ساعت است ازخانه زده ام بیرون .حالا نشسته ام گوشه ی کافه و آدم ها را نگاه می کنم که می آیند،سیگارمی کشند،چای و قهوه می خورند،حرف می زنند،گاها نگاهم می کنند وبعد هم می روند.وقت ِآرایشگاه داشتم.نرفتم.فردامی روم.ازمحیط ِخاله زنکی اش منزجر و متنفرم .خانه را مهمان برداشته و هیچ دلم نمی خواهد برگردم.بابا زنگ می زند،جواب که نمی دهم این وظیفه را می سپارد به باقی افراد ِحاضر در خانه .یک گوشه ای نشسته ام و آدم ها را نگاه می کنم در زندگی.با ع مدام حرف میزنم و خیابان ها را متر می کنیم و سعی می کنیم ارام باشیم.سعی مان جواب می دهد.آدم ها حوصله ام را بیشتر از قبل سرمی برند.امتحان دارم و چیزی نخوانده ام و حالا حالا ها قصد ِخواندن ندارم.دلم می خواهد زمستان زودتر تمام شود .مردهای زندگی ام حالشان خوب است.زن های زندگی ام هم همینطور.حال ِخوب یعنی فاصله ی بین ِ«دوستت دارم »و «از فکرت دراومدم» فقط بیست و چند ساعت است  و الان که دارم این ها را می نویسم لبخندی گوشه ی ِلبم جا خوش کرده که یعنی خب همین ها باید می شده همیشه. زن ها هم هستندهنوز.دارندبلعیده می شوند و نمی دانند و می دانند و ازاین چیزها.

من اما،آرامم هنوز .  


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 دی1393  به دست  m.e 

پوست کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند.رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن،باب ِمیل ِمردها نیست.مردها در انتها زنی  را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها ،کتاب می خرند.آن ها دست های ِسفید و همیشه لاک زده را دوست دارند.نه دست هایی که لای ِصفحات کتاب جامی مانند و جوهری می شوند در هر بار نوشتن ِداستان های بلند و کوتاه.مردهاهمیشه ی ِتاریخ،بهترین شاعرها بودند،اما معشوقه شان شاعر نبوده اند دراصل.معشوقه ی ِآن ها زنی سبک بال و رها و بی خیال بود با صورتی جوان و شاد و دست هایی زیبا و مغزی عادی.مردها ترجیح می دهند در کافه ها با زنانی  پرمغز بنشینند به رد و بدل کردن دیالوگ های قلبمه سلمبه و سیگار کشیدن،و درمهمانی های ِشبانه و دور همی هایشان همان زن های ِبی مغزی را ببرند که در کافه-درحالی که سیگارشان را آتش می زنند و می نالند از سطحی شدن رابطه ها-آن ها را هیچ و پوچ خطاب می کردند .مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستند  و به خاطرحرف مردم زندگی نمی کنند را با افتخارو لبخند ِپیروزمندانه به دیگران معرفی کنند.مردها در زبان شمایی را که بلند بلند وبی اعتنا به قضاوت ها،می خندید و گریه می کنید را می ستایند و در دلشان زن هایی را جای می دهند که برحسب شرایط می توانند شال بیندازند یا چادر سرکنند.مردها باشمایی که خوب شعر می خوانید و خوب شعر می نویسید و خوب شعربه خاطر دارید در حد چندساعت در ماه،و یک زنگ ِتفریح،خوب تا می کنند ،نه بیشتر و نه کمتر.مردها وبلاگ های ِشما را در اوقات بیکاری می خوانند و اوقات ِاصلی شان را در پی ِگشتن دنبال ِزنی نجیب و پاک و سربه زیر-همان زن ِزندگی-اند.مردها اسمس های شما را که در نیمه های ِشب ِپاییزی،برایشان فرستاده اید راظهر ِروز ِبعد می خوانند و جواب ِغمگین ودلتنگ بودن ِشما را با «چرا جیگرم ؟» می دهند.مردها زن هایی که در پاییز زیاد پیاده روی می کنند و درکوچه-پس کوچه ها گریه می کنند را نمی فهمند و برایشان خراب کردن ِرژ ِلب جذاب تر از پاک کردن ِسیاهی ِزیر ِچشم ِزنی غمگین است .مردها موجودات عجیبی نیستند.مردها زن هایی مثل ِما را دوست ندارند.زن هایی مثل ِما نمی توانند با مردها احساس ِخوشبختی و راه رفتن روی ِابرها را تجربه کنند.زن هایی مثل ِما  این را می دانند که هرچقدرهم بیشتر خوانده باشندونوشته باشند و گفته باشند ،بازهم تنها می مانند در آخر.زن هایی مثل ِما این را می دانند که دختر های ِمعمولی و شاد انتخاب آخر مردهای ِمعمولی اند .زن هایی مثل ِما می دانند که باید با خودشان آشتی کنند و تنهایی شان را دوست داشته باشند.زن هایی مثل ِمامی دانند که جز این راه دیگری ندارند..

 


می خواستم طبق عادت همیشه ام،صفحه ی نظراتش را بازکنم و برایش بنویسم.مدتی ست حواسم از گوشی و زنگ و اسمس پرت شده.می خواستم بنویسم دیدم برایم نوشته..این را نوشته..راست می گویی محمد حسن ...راست می گویی رفیق ..آدم های خسته را هیچ کس نمی خواهد ..


انتشار این مطلب در سایت جیم


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 دی1393  به دست  m.e 

مچم ضرب دیده بود .باهمان دنده دو می رفتیم و جاده کش می آمد. ابی هی می خواند..ابی که می خواند ..هیچی.ابی فقط بایدبخواند.بخواند و من به گذشته هافکرکنم.به سیگارهای  ِبهمنی که لای ِانگشت هام  جان می دهند.به جانی که داده ام بارها.به اینکه روی ِصندلی ِکذایی ِکنار ِ«ا»نشسته بودم و می گفتم به دردش نمی خورم.از همان حرف های ِتکراری و منطق های ِآزاردهنده اما حقیقی.تو حقیقی نبودی دیگر.من ازهمه چیز خالی بودم.همه چیز را ریخته بودم دور و درمهمانی ها می رقصیدم.پاسداران را رد کرده بودیم.تو هیچ چیز نمی گفتی.و همین هیچ چیز یعنی کلی چیز.یعنی پک به پک سکوت ِ سربی .من سرم درد نمی کرد دیگر.سرم برای ِهیچ کس دردنمی کرد.دنیا گه و خوب بود .مخلوطی ازهمه چیز.مخلوط یعنی حال ِآن روز ِمن که بی اراده رفتم خانه ی ِعاطفه و هی دود کردیم توی ِریه هایمان.هی نشستیم و گفتیم که دوره ی ِعشق برای ِما گذشته و باید پی ِخودمان باشیم.بایدپی ِواحد های ِدرسی و پول ِنداشته و کتاب های ِنخوانده باشیم.افتاده بودیم توی ِچمران.هرصبح تمام ِچمران را فقط فکرکرده بودم.فکرکرده بودم که میگرن را باید چه کار کنم.نگرانی های مامان را چه کارکنم.به «ف»فکرکرده بودم.برایش دلم تنگ شده بود.دلتنگی ام را برده بودم شیراز ، توی ِپرواز ِنمی دانم چند و باِسکوت هضمش کرده بودم.توی ِسکوت تحمل کرده بودم.هنوز با دنده دو می رفتیم.ازخانه زده بودم بیرون.تمام ِانقلاب را زیر و رو کرده بودم.دست ِخالی برگشته بودم.با «ا»رفته بودم کافه.فندکم را گم کرده بودم.از عمد.از عمدخیلی کارهاکرده بودم.خیلی حرف ها زده بودم.با الف دربند را قدم زده بودیم.هیچ چیزی را دوره نکرده بودیم مثل ِقبل.گفته بودیم گور ِبابای ِهمه چیز وهمین جایی که هستیم خیلی گه است اما خوب است و خوب یعنی بدی که  اتفاق نیفتاده.تمام ِآهنگ ها وصحنه های ِرمانتیک باصورت ِبی واکنشم روبه رومی شدند.هی از دست های ِهمه لیزمی خوردم.سر از چمران در آورده بودیم.تجریش بند بندش گره میخورد به من.به دوست نداشتن های ِمن.به اعصاب ِنداشته ام برای ِمرد ها  و زن ها و دختر ها و پسرها و بچه ها و ..به حرف زدن با «م » در کوچه پس کوچه های ِشریعتی و زیر باران گریه کردن و نبخشیدن های ِمکرر و دیر ِمن.چمران کش می آمد.دنده هنوز روی ِدو بود.هنوز خالی بودم ازهمه چیز.خالی بودن حس ِعجیبی ست.بعداز چارتاسیصد وشصت و پنج روز ،خالی شدن حس ِعجیبی ست.ابی فقط بایدبخواند.ماشین ت بوی ِعطر ِمردانه ام را بگیرد.بوی ِسکوتم را بگیرد.بوی ِخالی بودن را بگیرد.بوی ِتنهایی ام را بگیرد .. 


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آذر1393  به دست  m.e 

قلبی که یخ زد  ُ 

کاریش نمی شه کرد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آذر1393  به دست  m.e 

خوابم گرفته .نمی دانم چرا لذت بخش ترین اتفاق ِ زندگی ام فکر کردن به تلنگرهایی ست که جایشان به اندازه ی ِیک عمر کتک خوردن،کبودشده اند.نمی دانم مرضم چیست.مرضم دارد درمان می شود اما.دارد درمان می شود که هی پاقرض می گیرم برای ِفرار کردن از همه ی چیزهایی که میدانم-که میدانی.پاقرض می گیرم و دلم تنگ نمی شود درنیمه های ِروز.تکرار مغزاستخوانت را خرد کرده تا به حال؟خود آزار بوده ای مدام و مکرر؟بوده ای لابد.هستی حتما.و من نیستم دیگر..مدت هاست که نیستم دیگر..و حالا هم خوابم گرفته.این را تو نمی فهمی.نمی فهمی که هی دارم از این فیلم ِحال بهم زن ِخودم و تو خمیازه می کشم و این خیسی صورتم ..این خیسی ِصورتم از خمیازه کشیدن است عزیزم! عاشقانه ترین اتفاق ها بعضی مواقع ساده ترین سوتفاهم هاهستند.خوابم گرفته و ساعت دارد می رسد به سه-چار.سه –چار ِتکراری نه .حالم خوب است به گمانم .سبک بالم.هی خمیازه می کشم پای ِصفحه . و این خیسی ِصورتم ..عزیزم!


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393  به دست  m.e 

جمعه و شنبه کش آمده.من حتی حوصله ی قدم زدن و متر کردن ِخیابان ها را ندارم.تو را نمی دانم که کدام گوری هستی.و وقتی این را می نویسم یعنی می دانم کجا هستی اما دلم نمی خواهد به بودنت در آن جا و جاهای ِدیگر فکر کنم .همه چیز خیلی ناامید کننده است برایم.در واقع قبل تر ها هم همینطور بود اما نه خیلی .الان خیلی است.همه چیز گنگ و وهم آلود و بعضا حال بهم زن است.زندگی دارد برای ِخودش می تازد.کتابها روی ِدستم مانده اند،فیلم ها هم .حوصله ی ِتمام کردن ِهیچ چیز را ندارم.کاش می توانستی بفهمی مثلا .این شب ها زیاد به خوابیدن بین ِبازوانت فکر می کنم.زیاد به روزهای ِکبودی که از سرگذرانده ام فکر می کنم.به روزهای ِکبود تر ِپیش رو هم.به اینکه بازوانت مامن ِامن م نیست دیگر.به اینکه دیگر هیچ جا،پیش ِهیچ کس،احساس ِامنیت نمی کنم.احساس ِزن بودن نمی کنم.زنانگی ام دارد بیشتر ازقبل محو و ساکت می شود.زنانگی ام دارد می شود یک پیر زن ِساکت با چشم هایی خاموش .زنانگی ام درد می کشد.دارد هرز می رود بین ِتنها بودنم.این اعتراف خیلی دردناک است..کاش می توانستی بفهمی ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  شنبه 15 آذر1393  به دست  m.e 

زندگی دارد پیش می رود .پیش رفتن در اینجابه این معنانیست که دارد عالی پیش می رود و ایها الناس همه چی آرومه من چقدرخوشبختم ! فقط و فقط دارد پیش می رود ..من هم نشسته ام و نگاهش می کنم.زُل زُل.انگار که تو را دیده باشم در آخر های ِآبان.انگار که تو را دیده باشم و حجم ِبزرگی از دلتنگی ام با باران ِبی هوای ِپاییز شسته شده باشد.انگار که تو را دیده باشم و فکرکنم بایدمرده شور این زندگی را ببرد اما نمی برد.دارم به همه چیز تن می دهم و این تن دادن چیز ِبدی نیست.یک سکوت ِخالی ِبی انتهاست مثلا .یک سکوت ِخالی ِبی انتها که ختم به خیرنمی شود.مثل ِمترکردن ِجاده هایی که من را مچاله می کنند و این را کسی نمی داند.مثل ِآذرماهی که دارد روی ِنعشم یک پادگان سرباز را به رژه می کشاند تا برای ِزمستان ِیخ زده ی ِلعنتی مجال ِکشیدن ِسیگار را هم نداشته باشم..مجال دوست داشتن ِتو را هم ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آذر1393  به دست  m.e 

پنج شنبه آمده .تازه از خواب بیدار شده ام و وقتی به فاصله ی امروز تا یک شنبه فکرمی کنم حوصله ام سر می رود. حال هیچ کس این روزها خوب نیست.با میم ساعت ها حرف می زنیم.درتاکسی .در ولیعصر.در ون های سبز ِکسل کننده .با الف هم حرف می زنیم. می گویدشمال هی باران می آید .به شانس و اقبال ِلعنتی مان فحش می دهیم و آخرش به این نتیجه می رسیم که عقب تر بایستیم ببینیم دنیا خودش چه غلطی می کند برایمان .این که تو دقیقا داری الان با زندگی ات چه می کنی برایم اهمیتی ندارد.بله .همه چیز درنهایت به بی اهمیتی منجر شده و این خوب است .اهمیت ندارد که شب ها تنها و بی عشق سرت را بگذاری روی بالش.اهمیت ندارد که تنها بروی توی ِصف ِمریض ها بایستی و سرماخوردگی پدرت را در بیاورد .پنج شنبه ها غم انگیزند.همه ی روزها غم انگیزند.اما خوبی دنیا این است که موسیقی هست ..کتاب هست ..جاده هست..ماشین هست ..حتی اگر تو نباشی .حتی اگر من دیگر خوشحال و خوشبخت نباشم.حتی اگر آن مردی که دوستم داشت مدام،دوستم نداشته باشد دیگر.حتی اگر من بدانم که دیگر زندگی ام آن چیزی نمی شود که می توانست باشد.حتی اگر موقع نوشتن ِاین ها حسرت عمیقی همه ی ِقلبم را پاره پاره کند .. 


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آبان1393  به دست  m.e 

یک . هر روز،خیابان ولیعصر را گریه کنی .همه اش را .بدون جا انداختن تکه ای از پیاده رو هایش.این روزها زیاد به تو فکرمیکنم .زیاد تکثیر شده ای در آدم ها.من زیاد بدهکارشده ام به این و آن . و این مردی ست که دوستم دارد مدام.و آن ..آن منم .که زندگی از بند بند ِتنم رفته . زندگی از بند بند تنم رفته و ازاین چیزها نمی شود با هیچ کس حرفی زد ..

دو . بالاخره همان چیزی بشود همه چیز که از اول فکرش را می کردی.از قدرت پیش بینی،از عادی بودن اتفاق های ناگوار یاحتی گوارا بیزارم .


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  شنبه 24 آبان1393  به دست  m.e 

با تو به از آنم که با خلق جهانم !
برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه 16 آبان1393  به دست  m.e 

اما با این حال،همه چیز مثل ِاین روزها رقت انگیزنبود.عمق ِبدشدنِ همه چیز با زمان،رابطه ی ِمستقیم داشته همیشه…می دانی ،آن روزها خیلی بهتر از این روزها بودند..این روزها بهتر از روزهای ِدر پیش ند ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  شنبه 10 آبان1393  به دست  m.e 

ساعت ِ۱۲شب شماره اش را از تلفن خانه بگیری.بردارد.صدایش گرفته باشد.هییت باشد.کلی گریه کرده باشد قبل از شنیدن الوی ِتو .بگویی کارت را .بگوید چشم .قطع کنی.شارژ نداشته باشد خط بی صاحبت .شارژ نداشته باشد که برایش بنویسی : دلم برای ِ صدای ِالانت غنج رفت ..


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آبان1393  به دست  m.e 

بعد از یک هفته که صبح تا شب بیرون ازخانه بودم نشسته ام گوشه ی تراس وقیمه ی ِزری ماما را می خورم و حالم از هر رستوران و  فست فودی ای بهم می خورد.زندگی من و الف به گه کشیده شده و فکر می کنم دیگرنیاز  نباشد تکرار کنم که گه کلمه ی خوبی ست.بسیار هم خوب.البته وضعیت وخیم تر نشده برای ما چون به روی ِسگی ِزندگی عادت کرده ایم و هیچ چیز خورنده تر و درنده تر از این عادت نیست.تو آن روی ِسگت بالا آمده.و تمام دیشب که داشتم به آینده ی مبهم خودم و الف فکرمیکردم ٬پشت ِهم در صفحه ی ِواتس آپ گه می زدی به من و می گفتی که تو خیلی فلان و بیساری.من ساکت بودم.بس که فلان و بیساربودم.درواقع هیچ نیازی نبود حرفی بزنم.شناخت چیزخوبی ست.برایم عکس می فرستادی و جملات خودم را تکرار می کردی تاصبح.استاد یقه ام را توی ِتماس ِکله ی صبح ِامروزم می گیرد که برایش فلان کتاب را ببرم و با صدای ِمنگ می گویم خب می آورم برایتان.بعدهم به شناخت فکرمی کنم.چشمانم را روی هم فشارمی دهم و آفتاب لنگ ظهر را به روی خودم نمی آورم.خودم را به روی خودت نمی آورم.به الف تکست می زنم که بیاطهران ببینمت..بعد چشمانم را می بندم.لشم را از تخت بلند می کنم و فکر می کنم خانه ی ِپدری چیز ِخوبی ست در این بساط ِبی بساطی ِمن .

قیمه ام از دهن افتاد.


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آبان1393  به دست  m.e  | 

سنگ ِصبور بودنم برایت تنها اتفاق ِخوشایند این روزهاست.هرچند،هرچند،هرچند که درانتها همه چیز به فرسایش ِبیشتر ِمن منتهی می شود ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مهر1393  به دست  m.e 

هی آقا!

توکه اینقدر ساده و سریع

از من رد شدی

کاش می فهمیدی

که در همه ی عمر یک زن

فقط "یک مرد"می تواند

به قدری برایش لعنتی باشد

که از او شعر بنویسد!

 


برش ...: سیگاری ازجنس ِشـ عر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393  به دست  m.e 

رمز، همان قبلی ..


برش ...: ـطــهران لعنتــى
ادامــ ه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مهر1393  به دست  m.e 

دستش را حلقه می کرد دورم.دنیا تنگ می شد.می شد قفس ِدور ِپرنده ی ِ«ن».پرنده ای که هیچ وقت نخرید و هربار که گوشه ی ِاتاقش روبه پنجره می ایستادم،می گفت جای ِیک مرغ ِعشق خالی ست.جای ِتو خالی بود.ساعت هشت و نیم را دود می کردم.دکمه هایم را باز کرده بودم قبل ترش.دستت جایی نداشت دورم.گوشه ی ِپنجره را باز کرده بودی.نیم خیز افتاده بودی روی ِتخت.به دیوار ها نگاه می کردی.به سقف.به زمین.چشمت نم کشید پیش ِچشم های ِخودم.دلم برای ِخیابان گردی لک می زد.ازخانه ها بیزار بودم.از سر ِکوچه ها.از پنجره های ِعریض.پنجره های ِکوتاه.پنجره های ِباحفاظ.پنجره های ِبی حفاظ.ساعت ِنه و نیم را دود می کردم.بین تاریکی ِاتاق گم شده بودم.وقتی نمانده بود برای «ب» از درد های ِبعد از فروردینم بگویم.از خود ِبی آرایشم در نیمه های ِظهر ِجمعه.از کتاب ِچند دور ِخوانده در تاکسی و متــرو .با «ن» تاریکی می جَویدم.سرم را روی ِشانه هایش می گذاشتم و به همه چیز فکر می کردم.می گفت آدم ِبدی ست.می گفت قول نمی دهد به خوب بودن.توی ِتاریکی می گفت «سعی می کنم .» و هیچ وقت سعی نکرد.هیچ وقت مرغ ِعشق نخرید.اتاق نم کشیده بود بین ِشب گریه هایم.بین ِساعت ها بغض و شانه به شانه اش زندگی را جویدن.عکس هات را دیدم.دنیا دستش را حلقه کرد دور ِگردنم.ولی نه مثل ِتو.دنیا می گفت جای ِمن در زندگی خالی ست.دنیا برایم شکل ِقطعات ِعکس شده از آن دم ِظهر.از بعد از نبودن های ِ«ب».از بعد از رفتن از تاریک ترین خانه در تاریک ترین شب ِپاییز..نخ ِآخر را کشیدم.دکمه هایم را بستم .گفت قول می دهد پرنده ای که فلان روز دیدیم را بخرد حتما.و این حتما یعنی قول.گفت قول می دهم بخرم..


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393  به دست  m.e 

ته ِهمه چیز برایت در آمده باشد.رُل ِمزخرف ِحال بهم زن ِاین و آن را ببینی.«این» مردی باشدکه فقط یک مرد است برایت و نه هیچ چیز ِدیگر.«آن» رَفیق ِرفیق فروشت به مرد ها باشد.اتاقت یخ ببندد مدام.پناه ببری به جاده ها،به خیابان های ِبی سر و ته ِمنتهی به هیچ .راه برود،درخودش مچاله شود،درتو مچاله شود،نفهمد مرگت چیست.نگویی مرگت چیست.مرگی هم نیست در کار.هیستریک باشد.هی ساعت از سه و ربع بشود پنج و ربع.دنیا برایت خلاصه نشود در عشق.خلاصه نشود در عزیزم شنیدن.در صبح بیدارم کن.درشب، بی شب بخیر نخاب.در همین کار های ِحال بهم زن ِپوچ .دنیا مثل ِزیرخواب ِچند سال پیش ِتو شده باشد.راه بروی.در من مچاله شوی.من در زن ها تکثیرشوم.درلبخندها.درگریه ها.درگوشه های ِآشپزخانه ها.در بالکُن ها. در حمام ها.درکتاب خانه ها.در وجب به وجب ِشهر ها.در دست های ِکشیده ی ِپرشده با دود...هیچ مرگیم نیست.باور کن.فقط،یک طور ِجذام گونه ی ِتنها اَم.بی لبخند.بی گریه.در گوشه های ِآشپزخانه،دربالکُن،در...


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  شنبه 5 مهر1393  به دست  m.e 

چندساعت ِبعدمی شود جمعه.یک روز فردای ِپنج شنبه.شب ِقبلش تاصبح خیره به سقف برای ِخودم گذشته نوشخوار کرده ام.تو بیدارشده ای.پاهایت را از روی ِتخت نمی گذاری زمین.گوشه ی ِپنجره باز است.باد می رقصد.نه مثل ِمن وحشی.نه.آرام.دلربا و شاید حال بهم زن..یک نخ از آن بدمذهب می کشی.لُخت و عور .کولر تق تق صدامی دهد.کولرجان می کَنَد.به رییست بیلاخ نشان می دهی که نمی تواند تا چند ساعت روی ِمغزت رژه برود.رژه برود و به قرار ِساعت چار ِظهرت،ساعت شش برسی.سیگارمی کشی.ازتخت خودم را بلندمی کنم.دوش را بازمی گذارم.زیر دوش به گریه کردن فکر می کنم.گریه نمی کنم.دیگرداحل ِحمام ها گریه نمی کنم.هی لبخند می زنم.لبخندهای ِآرام ِحال بهم زن.مــُرده شورم را برده اند.خودم را از عالم و آدم کسرکرده ام.کزکرده ام گوشه ی کاشی ها.ازحمام خیس آمده ام بیرون.نشسته ام کف ِتراس.بدمذهب ِبعدی ِتو را من می کشم.آسمان آبی ست.صدایت را ریخته بودم توی ِکاسِت ها.عالم و آدم بی خبر بود.صدایت پخش می شود.دیگرجان نمی دهم.آرام.حال بهم زن.موقر و خانوم.یعنی یک طور ِرژه وار روی ِمردانگی ات.یعنی یک طور ِلَش و مقدس مآبانه .خودم را بلند می کنم.صدات می رقصد.پاهایت را از روی ِتخت کَنده ای.غم لشگرمی کشد به بند بند ِتنم.دم نمی زنم ها.گفته بودم که،موقر وخانوم.یعنی یک طور ِجذام گونه ی تنها.چندساعت بعدشده جمعه.ظهر دم کشیده.هنوز لخت و عور توی ِخانه می چرخی.یک طور ِلـَش ِ...یک طور ِلش ِمقدس مآبانه..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 شهریور1393  به دست  m.e 

دوستانی که می خواهند بخوانند،بگویند..


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
ادامــ ه
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 شهریور1393  به دست  m.e 

دم نوشش را بی دقت می خورد.قلپ قلپ.دستش را می گذاشت سمت ِراست ِشقیقه اش و زل میزد روی ِصورتم.بی هوا حرف می زد.از هر دری.چشم هاش زور می زدند زیرک و حیله گر به نظربیایند.دستم را بی حس گذاشته بودم روی ِمیز.نگفتم که دم نوش خوردن بهش می آید.حتمامی خندید.می خندید و بازی باچشم هاش تمام می شد.نبات را گذاشته بودم زیر ِدندان هام.نگفته بودم که روزی چاربار به فرار کردن فکر می کنم.نگفته بودم شب ها تاصبح،سلینجر می خوانم.مرگ مثل ِیک مرد ِشیک پوش ِمضطرب بود آن لحظه ها.آن لحظه ها به چهره اش فکر می کردم وقتی که داشته قبض ها را پرداخت می کرده.به دست هاش وقتی که زده توی ِگوش یک حرامزاده ای که نمی دانم کیست.باد از جرز ِدر می آمد و درون ِاتاق می چرخید.مرگ خاکستری بود.مثل من،وقتی که به بن بست می خورم.حرف از در و دیوار بالامی رفت.درون ِحانه می چرخید.مرگ می رفت برای خودش می چرخید.درسرم گوسفند بودن جز ِآخور ِحسرت هام بود.در سرم جاده هاکش می آمدند.غمگینی کش می آمد.تصویر ِمردها،تصوی ِزن ها،درون ِمترو،پشت ِپیشخوان ِاداره ها،پشت ِتریبون ها،درون ِپاساژ ها،درون ِتخت ها،یک نفره،دونفره،سه نفره،چارنفره..چاربار به فرار فکرمی کنم.این روزها شکل ِحماسه هایی شده ام که آفریده نشدندهیچ وقت.شکل ِلبخند ِبی قواره ات.شکل ِلباس ِخوش طرحت.شکل ِحلقه های ِدود ِسیگار در پنجمین نخ ِپاکت.بی دقت می خوری.به زمین و زمان می خوری.به دیوارها،سقف ها،تراس ها،زن ها،مردها،پسرهای ِکوچک،دخترهای ِنیمه بالغ.بلند می شوی می روی.ازهمان دری که آمدی توو .ازهمان دری که در گوشه ی ِآشپزخانه اش برایت دم نوش درست کرده بودم. می روی.حرف هات مثل ِناخن هام کشیده می شوند به دیوار..دستم را آرام،می گذارم روی ِگوش هام.می روی.حرام زاده ای می شوم که نمی دانم کیست.اتاق یخ می بندد از مرد ها ..رفته ای حالا.و مرگ آرام گرفته ..


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  جمعه 14 شهریور1393  به دست  m.e 

دلم برایت تنگ شده

و این

غمگین ترین اعتراف یک زن است .


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393  به دست  m.e 

برایِ مریم ..

بایدبرایت بنویسم مریم
بایدبنویسم که وقتی بایک فاصله ی چنددقیقه ای جواب دادی و گفتی خوبم ،مدام حس میکردم که غمگینی..سخت هم غمگینی..مثل شب قبلش که الهام غمگین بود..میدانی مریم..زنذگی دارد تایمان میکند و میگذاردیک گوشه تا پس فردایی،مرگ بیاید وچروکمان کند وببلعد..وقتی گفتی عشق دارد از دستانت لیزمیخورد فهمیدم که باید محکم بغلت کرد..زیرگوشت گفت که هرچیزی هم که بشود تو باز زنده ای عزیز دل..و این رنج عظیمی ست که هیچ چیز پایانش نمیدهد..نه چشم های نحیف عشق و نه چشمهای براق خیانت ونه هیچ چیز دیگر دراین دنیای لامذهب..
میدانی مریم..
این تابستان هی کش امده..کش امدنش به قدری ست که هر روزش مرا چندسال ذوب میکند..کاش زمستان بیاید زودتر،برف خودش را اوارکند روی سقف ها و خیابان ها...کاش تمام شود این روزها،،شادی بیایدهمه ات را باخودش ببرد و هیچ وقت هیچ وقت ِهیچ وقت به این روزها برت نگرداند..
باید بغلت می کردم.این راهمان شب فهمیدم.همان شب که مستاصل میپرسیدی چرا روزهای خوب نمی ایند..باید بغلت کنم.در همین تابستان ها.درهمین پاییزها و زمستان ها.شایدبهار ِبهتری در راه باشد.. یک بهاربهتری که خودم هم بهتر ازهرکس میدانم وعده اش یک دروغ مضحک است..مثل وقتهایی ک یک نفرمیگوید میرود تابرگردد ولی دلت گواه میدهد برگشتی درکارنیست..
میدانی مریم..دردلشگرکشیده ب استخوان هایمان٬درد لشگر کشیده و از ارتش اشک و بغض هم هیچ کاری برنمی اید..مثلا میشود یک گوشه ارام نشست و نگاه کرد فقط..میشود خوب نبود و فقط زنده بود.میشود آدم زود پیرشود وسن شناسنامه ای اش فقط اعدادی بی مربوط ب او باشند..
آن حال خوب ِمال ازمابهتران را نمیدانم روی کدام کمد گذاشته اند که هیچ رقمه قد مابه برداشتنش نمیرسد..نمیدانم وقتی زنی سخت غمگین است و میبیند که عشق از دست هاش لیزمیخورد چه چیزی باید برایش گفت که ارام بگیرد..که اشک نریزد و مچاله نشود..
میدانی مریم ...دنیا هی دارد کش می اید..ایراد ازاین تابستان نیست ها..ایراد از فصل فصل ِپلک های ماست که مدام ابری ست..دست خودمان هم نیست..دست خودمان نیست و دنیایمان یک جاهاییش لنگ میزند..بدجورهم لنگ میزند..تو ولی لبخندبزن..من بغل کنمت لابه لای این پایتخت بی شرف و بی ابرو..
بغلت کنم و فکر کنیم که شاید و شاید وشاید یک بهاری توی راه باشد
یک بهاری که نمیدانم کجای تقویم است که چشممان نمی بیند ماه هایش را..یک حال ِخوب ِمال از ما بهتران..که درقد وقواره مانیست انگار..تو امالبخندبزن ..لابه لای همین زندگی هرزه یمان که زیر غم خابیده ..

 


برش ...: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393  به دست  m.e 

من غمگینم،پس هستم !

 


برش ...: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393  به دست  m.e 

تو می خندیدی.من درونم،زار می زدم.من شاهرگ هایی که به گذشته وصل می شدند را می بریدم و خون ِجگر می خوردم پیک به پیک.توقسمتی از من نبودی این سالها.تو آن روزهای ِسیاه ِساکت ِمن را ندیده بودی.تو مترکردن های ِخیابان را از سر ِجنون ندیده بودی.تو ندیده بودی بالشتی که حکم ِصدا خفه کن را داشته.تو از کسی خواهش نکرده بودی فلان ادکلن را نزند.تو اِتُد به دست،کتاب نخوانده بودی.ساعت ها بیداری نکشیدی بودی.تو به «ابی» معتادنبودی.تو با پیرمرد ِپارک ِآزادی درد و دل نکرده بودی،جلویش اشک نریخته بودی.تو  از همه فراری نبودی.تواین روزهای ِلبریز از شیطنت ِمن را می دیدی،این روزهای ِدروغ ِحال بهم زن.ازدوازده ِشب به بعدمتنفر نشده بودی.تو فحش بلدنبودی،من بد دهن بودم.میتوانستم روی ِپل هوایی به مردی که می خواسته دستمالی ام کند فحش بدهم.تو تنهایی سیاه مست نمی کردی،زیر ِدوش گریه نمی کردی،اسم کسی را صدا نمی کردی.تو خواب نمی دیدی،تو خوابی نمیدیدی که یک هفته سگت کند.تو سلکشن ِآهنگ هایت غمگین نبود. من بارنگ ِچشمانم-قهوه ای-دنیا را می دیدم،تو عینک طبی می زدی .توپای ِنوشتن هات گریه نکرده بودی.تو تا خرخره توی ِلجن دست و پا نمی زدی.تو آدم های ِمهم زندگی ات را بادست های ِخودت بیرون نمی کردی.تو همیشه متهم نبودی،همیشه «آدم بده»ی ِقصه ها نبودی.تو توی ِقاب ِخاطرات ِاین و آن چهره ات شطرنجی نبوده.تو اندازه ی ِمن خودت را دوست نداشتی،اندازه ی ِمن هم خودت را بالا نیاورده بودی.تو من نبودی.من تو نبودم.ماهیچ نقطه ی ِاشتراکی نداشتیم.من گفته بودم نه .تو ناراحت بودی.من خوشحال بودم.چشمانم برق می زد..برق می زد که تو، «من» نبودی هیچ وقت ..


این را بخوانید ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مرداد1393  به دست  m.e 

یک ساعت و چنددقیقه است که از خانه زده ام بیرون.بادعوا؟بله.بادعوا.زنگ ها را که بیشترش زری ماماست جواب نمی دهم.آمده ام نشستم کنج کافی نت و آب معدنی و دلستر گذاشته ام روی میز و از زندگی فکستنی ِلعنتی ِگه گرفته ام لذت می برم.به نسترن اسمس می دهم که تنفرقدرت عجیبی دارد و می تواند من را مثل یک زلزله ی چند ریشتر تکان بدهد.دارم به این چندماه فکرمی کنم.به این روزها فکرمیکنم.و درآرزوی گذشتن روزهایی هستم که قراراست بیایند.یک جور گه گرفتگی مزمن.کلاگه کلمه ی خوبی ست.دوراس را دوست دارم.اسمان ابی ست و هوا سگ را هم آب پز می کند. به هیچ چیزی فکرنمی کنم.خانه آشوب است برای اثاث کشی و دلم یک بلیط به شیرازمی خواهد.که بروم و هیچ وقت هیچ وقت به این خراب شده برنگردم.اماخب نمیشود که.و گه بزنند به زندگی که هرجاکه بایدبشود نمی شود.کلا گه کلمه ی خوبی ست.زری مامان هم خوب است.اصلا از شدت خوب بودنش دارد حال به هم زن می شود.اعصاب ندارم.دارم به ض فکرمی کنم.می توانستم بهش زنگ بزنم و او خوشحال و خندان با آن قدبلندو داف های دورش هی نصیحتم کند که باید خوش بگذرانم و خاک برسرم که نمی توانم.چندشب پیش که لایعقل بودم همین حس را داشتم .همین حس خاک برسر بودن و در باتلاق فرو رفتن.بدی اش این است که نمی شود ازاین ها با هرکسی حرف زد.بله داشتم می گفتم.نمی شود حرف زد .دست هیچ کس هم نیست ها.کلا وضعیت مزخرفی شده.دیگرحتی ب ض هم فکرنمی کنم.به هیچ چیز و هیچ کس.فقط یک بلیط میخواهم.یک بلیط به هرکجاکه بشود.به هرخراب شده ای.به هرجای گهی.کلاگه کلمه ی خوبی ست.بله..بادعوا..


برش ...: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  شنبه 18 مرداد1393  به دست  m.e