روی ِصندلی ِفرودگاه میخکوب شده بودم.پای ِآمدن نداشتم،نمی شد بغل بگیری ام،زیر ِگوشت بخواهم نروی،و توی ِبی مذهب بروی.صداهای ِدورم را دیر می شنیدم.رنگ ماشینت را دور می دیدم.صندلی ِکنار دستت را نمی دیدم.خودم را نمی دیدم که چطور دارم گند می زنم به خودم.آن هواپیمای ِتنفر برانگیز ثانیه هارا قورت می داد.دلم می خواست همه ی ِمهرآباد را گریه کنم.اما نمی شد.نمی توانستم.نمی شد چنگ بزنم گوشه  ی ِپیرهنت،انقدر حرف بزنم و سرسام بگیری که صدایت زیر ِصدایم گم شود.توی ِبی مذهب بایدمی رفتی.من ِنیم ساعت پشت ِتلفن را نمی دیدی که یک ریز فحش می دادم.یک نفس.راننده ی تاکسی فکرمی کرد شوهرم بهم خیانت کرده "لابد".راننده ی تاکسی غلط می کرد .توهم غلط کرده بودی.تو و مهرآباد باهم غلط کرده بودید.عصیان زده به بند بند ِوجودم.مرده شورت را ببرند اصلا.گورت را گم کن اصلا.امیدوارم هواپیماسقوط کند.و آن مهمان دار لوند،از قد و قواره ات کیف کند.عشوه بریزد.عاشق ِخنده هایت شود.عاشق ِصدایت شود.مرده شور ِاین زندگی را ببرم من.جعبه ی ِسیاه را پیداکنند.بدهندمن بشکافمش.بغل بگیرمش.زار زار گریه کنم و همه فکر کنند شوهرم بهم خیانت کرده "حتما".


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مرداد1393  به دست  مهسا . 

لباس را مچاله کرده بودم.به قول ِتو ازآن جوگیری های ِاحمقانه ی ِزنانه.لباس را مچاله کرده بودم و تو قدم به قدم درون ِتار وپود هایش رخنه می کردی.من هنوز این سمت ِشهر بودم.از شیشه ی ِتاکسی به روز های ِدر راهی فکرمی کردم که پرپرمی شوند جلوی ِچشمانم.به قول ِتو ازآن فکرهای ِآزار دهنده ی ِروی ِاعصابی.لباس را انداخته بودم گوشه ی ِاتاق.لباس را انداخته بودم ته ِکمد.لباس من را مچاله می کرد.تو آن سمت ِدنیا بودی.آن سمت ِدنیا یعنی یک نقطه ی ِدیگر در این شهر.وقت ِدلتنگی،مسافت ضرب در هزار می شود..ضرب در فرسخ می شود..لباس میتوانست یک انسان ِکامل باشد.یک انسان ِکامل با وزنی نزدیک به هزارتُن. تمام ِششم ِاین ماه را  مچاله وار باهمان لباس،گریستم.تمام صدایت را،بانت های ِزیر و بَم.تمام ِتنت را در بین ِخواب هام.هنوز بسته های ِخواب های ِمصنوعی کم و زیاد می شوند.هنوز درونم نشسته ای به حرف زدن..به شعر خواندن..دستم را می کشم بین ِکتاب تا نخوانی..اما مگرمی شود؟ پیرهنت،رنگ ِگرگ و میش ِدم ِصبح بود.رنگ ِگریه های ِنکرده.رنگ ِزندگی ِنکرده.دنیا بد جور با آدم تا می کند.دنیا بدجور آدم را تا می کند...

 


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393  به دست  مهسا .  | 

قصه از آنجا شروع شد که ما پایTVبودیم.آن ها در تی وی می توانستندبلندبلند آواز بخوانند،روی ِسن بدرخشند،مانکن و بازیگرهای ِثروتمند شوند.آن ها می توانستند بعد از چند سال زندگی و توافق ِدوظرفه از همدیگر جداشوند و باز شرع کنند به خندیدن .آن ها می توانستند هم دیگر را در مترو ببوسند،در پارک ها هم دیگر را بغل کنند،در خیابان بی خیال و رها قدم بزنند،ساعت ِهشت ِشب به بعد برایشان سر ِشب باشدو پبک های ِشادی..ما پای ِتی وی بودیم هنوز.ذوق می کردیم. در دلمان برای ِفلانی در آکادمی ِگوگوش و صدای ِشنیده شده اش و هنر ِدیده شده اش،رای بفرستیم.ما پای تی وی بودیم هنوز.پدرهایمان پول ِکرایه ی ِخانه ها را نداشتند.چند نفر در طوفان مرده بودند.آن ها می توانستند کنار سِن باشند و فالوچی بخوانند و لورکا را در بغل های ِبی ترس ِاز آبرو،مزه مزه کنند.آن ها می توانستند بروند مارکز را ازنزدیک ببیند .ما هنوز پای ِتی وی بودیم.قیمت ها تکان می خورد.سکته ها زده می شد.عزراییل در برزیل پای ِتی وی از هیجان ِفوتبال جان ها را می گرفت،ما این جا بودیم و عزراییل را التماس میکردیم نگاهمان کند.آن ها بیمارستان هایشان مجانی بود توی ِفیلم ها.ما پای ِتی وی بودیم و قیمت جگر و کبد همزمان با نفت می کشید بالا و مادر ِکارمندمان با خون ِجگرهمه را بیمه می کرد.آن ها عریان بودند،آن ها می خندیدند،گریه می کردند،آن ها نرمال بودند و Gem Tvمی شد مسبب طلاق ها.آن ها بعد از خیانت شریکشان با ادب و احترام می رفتند،مابعد از رفتن هایمان متهم می شدیم و ماندنی ها غر می زدند از بی صبوری مان.آن ها توی ِتی وی بودند و HiGh schoolهایشان باخوشی می گذشت ،ما هنوزمات و مبهوت به حرف های ِمعلم پرورشی  راجع به بلوغ های ِبحران گوش می دادیم،از periodی که نامش را با مِن مِن می گفت و ما در بزرگ سالی periodمغزی شد لغلغه ی ِزبانمان.آن ها می توانستند یک هفته عین خر کار کنند،اما نتیجه بگیرند و ما بعد از سال ها زیرآبمان زده می شد و اخراج می شدیم.آن ها relaxationهای ِگران و شیک داشتند در هر بار فشار ِروحی و ما زندگی ِبی فشار ِروحی را یادمان رفته بود.ما پای ِTVبودیم هنوز..ما پای ِTvهستیم هنوز..و این قصه ی ِلعنتی ِکشنده،هنوز که هنوز است در جریان است..


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 تیر1393  به دست  مهسا .  | 

سرم را تکیه داده بودم به عقب.از کنارم بلند شد، رفت آشپزخانه.سرم درد می کرد.هنوزهم دردمی کند.کنت می سوخت.کنارم که نشسته بود زیر ِگوشم حرف زده بود.رفت مسکن بیاورد.«استامنیوفن 500 بسه؟»گفتم:«نه.کمه..».گوش نمی داد.سرم تیر می کشید.گفته بودم :«حالم ازآدمابهم می خوره».گفت:«چی؟بلندبگو..».گفتم «هیچی.نه 100،نه 500..ژلوفن».داشت از بدهی هاش حرف می زد.از آقای فلانی و خانم بهمانی.از دفتردار ِشان.«بلوند و داف البت».گفته بود البت.هنوز ه ی ِآخرش را می خورد.گفته بودم «بی حس م.بی حس»..نشنید باز.اشکم سرخورده بود روی ِگونه ام.بلندگفتم:«خب داشتی میگفتی...»داشت می گفت.سرم،سر از بلوار ِکشاورز درآورده بود.تنم از تکه ای دیگر در طهران.سیگارش را برداشتم.باقرص ها آمد.از بلوار دور شدم.به تنم نزدیک شدم.گوش نداده بود بازهم.جای ِرژ ِلبم که روی ِفیلتر ماند،سرم آرام گرفت.بغضم بند آمد.صدایش کش می آمد.دور می شد..ولی به چشم هایش نگاه می کردم.به چشم هایش که مرا یاد ِتو می انداخت ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393  به دست  مهسا . 

مونالیزا نیستم

اما تو نگاهم کن..

لبخندمی زنم!


برش ...: سیگاری ازجنس ِشـ عر
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393  به دست  مهسا . 

از دید حالای من خوشبخت فردی ست که دو ویژگی دارد:

اول:عدم توانایی در فکرکردن

دوم:نداشتن حافظه .


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393  به دست  مهسا . 

خیال ِباران رهایم نمی کند.تو چند فرسخ تر داری به آینده ی ِبی من لبخند می زنی و من نمی دانم کجای ِدنیای ایستاده ام.نمی دانم این مرد های ِبعد از تو،از کدام اقلیم به من می رسند که بعد از اولین سلام چشم هایشان برق می زند و دنیا بی رحم است و کاش تو نفهمی این قصی القلبی اش را.کاش تو هی به روزهای ِنیامده دل ببندی و من حواسم پی ِهیچ زندگی ای نباشد و بگذارم دنیا برای ِخودش بتازد..کاش برف خودش را آوار کند روی ِسقف ها.روی ِخیابان ها.و دنیا تا ابد همین زهرماری باشد که هست. و هیچ چیز ِزندگی ام سر ِجایش نباشد.و هیچ کس ِزندگی ام نمانده باشد.


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393  به دست  مهسا . 

 شب شده بود.حالا دوشب گذشته بود.این ساعت تو حتما داشتی خسته دوش می گرفتی.کرج داشت پردیس را میفروخت.شیدا دهانش بعد ازسکته اش در سن ِهفده سالگی،کج شده بود.کج سلام داده بود.کج لبخندمی زد.غمگین و کج.طوری که می خواست درآستانه ی ِدر ِخانه ی ِپدری ام،بغلش کنم و از یوسف بپرسم.بغلش کردم و هیچ چیز نپرسیدم.فقط روی ِشانه هایم زارمی زد،با دهان ِصاف زار می زد..دوشب گذشته بود.خانه جای ِگرمی نبود برای ِمنی که همیشه تنم یخ کرده بود در ازدحام شهر.یادم می آمددر ازدحام شهر بود که گریه می کردم.حالا دلم ازدحام شهر و این پنجره را نمی خواست.حتی دلم تو را هم نمی خواست.جای ِخالی ِقلب م،سوزن سوزن می شد.باید به مامان می گفتم که بعضی جاها را فقط برای ِدلتنگی ساخته اند.مامان خوابیده بود حتما.به آقای حدادی نگفتم دوست دارم ببوسمش.نگفته بودم موهای ِسفید و جوگندمی اش من را یاد چه کسی انداخته.فقط گفته بودم پدر ِخوب بودن ازچشم هایش سرمی رود برای ِمن.خندیده بود و صورتش خم شده بود سمت ِپیشانی ام.پیشانی ام را که بوسیده بود فهمیدم دنیا یک بار عدالت داشت حداقل.فهمیدم که مامان خوابیده.درست مثل ِتو.مثل ِپردیس.مثل ِشهر.فهمیدم نمی توانم بهش بگویم که بیمارستان را فقط برای ِدلتنگی ساخته اند..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393  به دست  مهسا . 

 

چه زیباست اندوه تو ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 خرداد1393  به دست  مهسا . 

در ِکابینت را باز کرده که چای ِخشک بیاورد.رویش را دارم می خوانم از بین ِدست هاش.چای ِ«غزال». و «غزل»قرار بود اسم ِدختر ِاول م باشد.می گویم«دم کن ..».من که دلش را نداشتم هیچ وقت.دلش را نداشتم نفس ت بخورد پس ِگردن ِشکسته ام و حسرت ریشه ندواند توی ِتنم.توی ِگردن شکسته این را می دانستی.هنوز هم می دانی.من نمی دانم دانستن خوب است یا بد.داری دم می کنی.دم کرده ای حالا.بعد آرام آمده بودی پشتم ایستاده بودی.من رو به آیینه بودم.دستت ســُریده بود روی ِشانه ی ِچپم.سرت ســـّریده بود بین ِموهام..«گیسو»قرار بود اسم ِدختر ِدوم م باشد.حسرت سقط نشده از رحمم.دستت ســُر خورده .دارم میخ کوب نگاهت می کنم در آیینه.حال ِسربازهای ِبی وطن را دارم.چای ِتو دم کرده پشت ِ پلک هام.زندگی من را انداخته.زندگی تو را از رحمم انداخته و من دو دختر به این دنیا بدهکارم..


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 خرداد1393  به دست  مهسا .  | 

شده روز ِچندم؟دارم می شمرم.«حواست هست؟».حواسم هست.می گویم« لطفا پلک بزن گاهی..»و گاهی یعنی وسط سکوت ِپخش شده روی ِمیزمان.دستم را می گذارم وسط ِکتاب و کتاب را می کشم سمت ِخودم.صدایت هنوز ضبط شده،درون ِمغزم تکرارمی شود.«بخون لطفا..».می خوانم.تو هنوز روی ِصورتم قفل کردی.من کلید ِچندمم؟بشمار ...هنوز نمی خواهم به هیچ چیزفکرکنم.سیاهی روبه رویم حجم ِبزرگی ست لعنتی.تو این را می دانی؟«نمی دونم بهت چی بگم..».تو نمی دانی.من هم نمی دانم.هوا گرم است.هوا دارد می رسد به گرگ و میش ِنشسته روی ِشانه هات.زخم ِمچ ِچپم را بسته ام.من از جبر متنفرم لعنتی.تو تنفر ِعجیب و غریب من را می فهمی؟ «خیس ِعرقی..شــرشــر..چرا این طوری نگام می کنی؟».آن طور ِتو را ،نمی شود نوشت که.دستت را بگذار وسط ِاین نقشه.خودت بگو کجاباید رفت که خبری از شمردن نباشد..خبری از این گرگ و میش ِروی ِشانه هات نباشد..خبری از این روزها نباشد..حواست باشدبه من..من وقتی بخواهم به چیزی فکرنکنم،یعنی بدجور جنون زده ام ..یعنی لطفا پلک نزن هیچ وقت..


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

مثل اعتیاد است لعنتی.نمی شود کنارش گذاشت.حتی برای چند روز!حرف هایی که برایم نوشتید در پست ِقبلی،خیلی برایم عزیز است..برای خودم نگه شان داشتم.ازصمیم ِقلب،ممنونم از بودن هایتان..

 برای شیوا:من می خواستم لبخندهای ِمادرت،پرتکرار ترین صحنه ی ِاین دنیای ِبی رحم باشد برای ِتو،اما باز نشد شیوا..و من در این اندوه ِنتوانستن م  بدجور بلعیده شده ام ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

ماشین،مثل ِیک گلوله ی ِآهنی شده بود.این جور وقت ها می گویند خدا رحم کرده.اما رحم نکرده بود.بازهم،وهم چنان هم.سه نفرکشته داده.سه بار ازصبح نوشتم که -دلم برای ِخیلی چیزهاتنگ شده- اما نفرستادم.بار ِسومت بود که صدایم می کردی در قبل از بعدازظهر. یک ساعت ِتمام است که زل زده ام به بک گراند ِلپ تاپم.سه عدد ِبدی ست.نحس نه.بد و لعنتی.دارم لاشه های ِخودم را از  گلوله ات جمع می کنم و چشمم هنوز به بک گراند است.چند دقیقه هم به صدای ِگوینده ی ِرادیو گوش دادم در تاکسی.که می گفت: خندیدن،فراموش کردن،بخشیدن،سه عامل ِمهم برای ِسلامتی ِروح و روانند.حافظه ام هنوز آن قدر از دست نرفته که ندانم این ساعت دقیقا چه کار می کنی و این خیلی بد است.صفحه ی ِلپ تاپم را که خم می کنم،نشانه ات می رود سمت ِقلبم،لعنتی .


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393  به دست  مهسا .  | 

 الان ساعت سه ی ِبعد از ظهر است.اما من هنوز دارم به ساعت ِسه ی ِآن روز فکر می کنم.این لعنتی هم هی می خواند«من ِسخت را زبان تو باید..به این زخم ها دست ِتو شاید..».حالا نمی دانم ساعت ها را جابه جا کنم یا این آهنگ را رد کنم..تازه از حمام آمده ام.دیگرشک ندارم باید موهایم را کوتاه کنم.نیستی بخندی و بگویی که اول و آخر این کار را می کنم بس که خُلم.نشسته ام و فکر می کنم جنون شاخ و دم ندارد.تمام شب آرام و قرار نداشتم.هنوز هم ندارم.هنوز هم صدای ِگوشی ام را قطع می کنم.هنوز هم بایدبه بهانه ای فکرکنم که بتواند صدایت را برساند این ور ِخط .هستی و می خندی و می گویی بهانه نمی خواهد.با انگشت عرق ِزیر ِچشم ِراستت را پاک می کنم.دیگر شک ندارم که دارم با اوضاع کنار می آیم.تقسیم،بدترین عمل ِریاضی ست.این را حالا می فهمم.هستم و می خندم.نمی دانستم هر بار که نگاهم می کنی،برایت مثل ِروز اول است.نمی دانستی قبل از این ها،ساعت های ِسه را سخت گریسته بودم که حالا،آن طور مستانه و دیوانه وار برایت می خندیدم...


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

دیشب همسایه ی ِکناری ِخانه ی ِپدریم،مـــُــرد.من ساکت ایستاده بودم توی ِتاریکی ِحیاط و به صداها گوش می دادم.یک زنی می گفت:تو از این دنیا چی می خوای مگه؟صبرکن بازدرست می شه همه چی.مردی که مُرد،داشت ضجه می زد.کلماتش بریده بریده بود.پاهایم درد می کردند.همه ی ِروز را از این سمت ِشهر تا آن سمت ِشهر رفته بودم.با تو سوار ِتاکسی شده بودم.با تو دود شده بودم.با تو حرف زده بودم و شهر من را بلعیده بود.تمام ِروز آرام بودم و هیچ صدایی توی ِسرم نمی شنیدم.اما شب صداهامدام کش می آمدند و مرگ نزدیک تر می شد.عینکم را روی ِصورتم جابه جامی کردم.دستم را فرو می کردم توی ِجیب هام.فکر می کردم"باز درست می شه؟".وقت ِبرگشت-توی ِتاکسی-مچاله شده بودم و این را به هیچ کس نگفته بودم.ایستاده بودم و شب مدام سیاه تر می شد.صدای ِآن زن،بدجور امید داشت.به گمانم مادرش بود.چون هیچ کس به اندازه ی ِمادر ها،حرف از آینده و امید نمی زنند.هیچ کس نمی دانست شهر از روشنایی تا تاریکی اش،من را در خودش هضم کرده.چند نفربودند.به گمانم پدرش هم بود و خواهرش.زن نداشت.مادرش باز می گفت:تو از این دنیا چی می خوای مگه؟یه زن و یه خونه و یه کار ،درست می شه به خدا.پاهایم درد می کنند هنوز.هنوز صدای ِکسی را به یاد نمی آورم.ایستاده بودم توی ِتاریکی.همه چیز تمام شده بود.یک نفرهم می گفت باید زنگ بزنند اورژانس.به گمانم مادرش بود..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

جای ِچیزی در قسمت ِچپ ِبدن ِزنانه ام ،خالی ست..بدجور هم خالی ست...

 


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

همه چیز را به هم وصل می کند.گاهی بیل و کلنگش را برمی دارد و می افتد به جان ِزمین.وسط هاش خسته می شود.نفسی تازه می کند دوباره از نو..انقدر این کار را تکرار می کند که حتی وقتی هم ساکت می نشیند،صداهایی را در سرم می شنوم.می شنوم که باز افتاده به جان ِزمین،دیوارها،هرچیزی که ساخته شده اند.می نشیند برای ِخودش آسمان-ریسمان می بافد. پشت ِهم حرف می زند.پشت ِهم گرد و خاک بلند می کند.زورم بهش نمی رسد.شاید هم نخواسته ام برسد.در واقع این چیزی نیست که اهمیت داشته باشد.

  • هیچ وقت موندن ِآدمای ِزندگیت واست مهم نبوده..

این را که می گوید سرش را به علامت ِتاسف تکان می دهد. بعد دوباره کلنگش را برمی دارد و می کند. هوا گرم است. هزار بار برایش تکرار می کنم حوصله ندارم.هزار بار تکرار می کند«تو کی حوصله داشتی این بار ِدومت باشه؟».

برای ِبار ِدوم از کسی حرف می زند که نمی شناسم.اسمش را گذاشته«فلانی».

  • فلانی یادته؟همون که هی گفتم باهاش این طوری حرف نزن.زشته.اما تو مگه زشت می فهمی چیه؟

راست و دروغش پای ِخودش.گیریم راست.من نمی فهمم زشت یعنی چه.فلانی راهم نمی فهمم.اینکه جلوی ِحرف زدنش را نمی گیرم،هم غیر قابل ِفهمیدن است.حالا نه لزوما برای ِبار دوم.برای ِبار هزار و دوم.

  • یامثلا فلانی...موندنش اهمیت نداشت.بودنش چی؟

  • اونم اهمیت نداشت.

حرصش که می گیرد لبش را کج و کوله می کند.گاهی هم ادایم را در می آورد.گاهی حرف هایم باعث می شود لبخند روی ِصورتش بماسد.اما،در هر حالتی باز حرف هایش را می زند.باز هرشب،یک نفر درونم گذشته را نبش ِقبرمی کند.


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  شنبه 13 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

من هنوز به لبخند های ِزری مامان دلخوش م...


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه 12 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

راستش را بخواهی هزاربارقرار بود برایت توضیح بدهم،اما هر بار نشد.نشد بگویم صبح ِآن شب که بیدارشدم،مثل ِهمیشه درون ِلیوان ِچایم چارقاشق شکر ریختم،زنگ زدم به میم و از بدبختی هایمان صحبت کردیم و آن وسط بی دلیل می خندیدیم.بعدهم باید برمیگشتم به قسمت ِمزخرف ِدرس خواندن و فکرهای ِمتمرکز.نشد بگویم لابه لای ِکتاب های ِلجوج،دقیقا به چه چیزی فکرمی کنم.حتی وقتی که میم برای ِباردوم زنگ زد،نفهمیدم و بله بله.توکه بهترمی دانی،من مدت هاست،وقتی گوشی ام را دستم می گیرم،سکوت چنگ می زند به دستانم و اکتفامی کنم به جملات ِبریده بریده ی ِکوتاه ِ...بله بله.اصلاهمه چیز از آن تکه های ِبریده شده ی ِصفحه ی جنایت شروع شده بود.یک زنی بود که با ساطور شوهرش را شقه شقه کرده بود به خاطر ِزنجیره ی ِمتوالی ِخیانت.ببین!این یک نفر نبوده ها،یک زنجیره بوده.حکم ِاین زن آزادی باید می شد امانشده بود و من با مشت کوبیده بودم به میز ِتحریر بعد از خواندن ِهمان تکه پاره.بله بله،همه چیز روبه راه شد،کبودی مختصری پیش آمد.بعد وقتی خانه ی ِ سین بودم،کیسه ی ِبکسش را گرفتم زیر ِمشتم.اما باز زورش به من چربید.ولی دستم از مچ در رفته بود و من از زندگی.بله بله،مثل ِهمیشه که سرکشم و یک دنده،نرفتم دکتر.آخرش هم نمی دانم چه شد که خوب شد.نمی دانم چه شد که اعدام شد.نمی دانم چه شد از همه چیز نا امید شدم.اتفاق های ِبد،درکسری از ثانیه اتفاق می افتند برعکس ِاتفاقات ِخوب که همیشه باید زمان بگذرد تا از راه برسند و تحمل ِاین قسمت از زندگی آدم را پاره پاره می کند.ببین!حالا فکرکن زندگی ِآدم  همیشه با اتفاقات ِبد،مثل ِباد بگذرد.خب معلوم است دیگر.ته ش باید یک ساطور برداشت و یک نفر راتکه تکه کرد.راستش را بخواهی هیچ وقت نشد برایت توضیح بدهم که چرا آن زن،اعدام شد و من ِهم جرمش،هنوز دارم نفس می کشم..

 


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

 دکمه هایم را باز می کنم.دنبال ِکبریتم.تو صورتت روی ِشیشه پخش شده.سه تا جعبه ی پیتزا.یکی ش برای ِتو بود.مثل ِهمیشه مخلوط.مثل ِهمیشه سس ِقرمز.مثل ِهمیشه شب ِقبل را با چشم های ِخیره به سقف خوابت برده.داری از ارسلان حرف می زنی.سرت هنوز روی ِشیشه است.یخچال خالی ست.دلم پر است.پر نه.لبریز.با چند نفر بحثم شده. باز همزمان اعصابم له شده.می خندی.سرت هنوز روی ِشیشه بود.به کوله ام خندیده بودی.به روزهای ِخوبی که داشتیم.به روزهایی که دیگر نداریم.به لبخند ِپخش ِروی ِصورتم.به چشم های ِمداد کشیده ی ِخسته ام.به رفتنم به آن جا.به باد ِگرم ِپیچیده شده لابه لای ِتنم.به تن ِکتک خورده ام.به لبخند ِاحمقانه ام.سرت هنوز روی ِشیشه بود؟من هنوز قسمتی از زندگیت بودم؟بودم.قسمت ِلعنتی ِخاص ِعجیب ت .سرت را از روی ِشیشه برداشتم،گذاشتم روی ِشانه ام.بوی ِمردن  می دادی.بوی ِپودر ِسفیدرنگ ِمیان ِشش هات.بوی ِگریه..بوی ِخستگی..من هنوز دنبال ِکبریتم.قبلا می گذاشتیش کابینت ِسفید ِگوشه ی ِآشپزخانه.که رویش با خط خوب-باماژیک مشکی-نوشته بودی:

-          بالاخره تموم میشه..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

برای ِبه تاراج رفتن ِحریر ِقلب م گریه می کردم..برای ِانعکاس ِپلک های ِبسته ت،در کابوس های ِشبانه م..برای ِگریه های ِبی صدای ِبعد از دور شدنت از خانه ..برای ِاندوه ِدستانم که نمی توانست جهان را بگیرد...و جهان، اسم ِکوچکت بود..برای ِروزهای ِنیامده ی ِسیاه تر گریه می کردم..برای ِکاج ها و برف ها..برای ِشکستن م..برای ِایستادنت در اوج ِاندوه به قرار ِعمیق ترین فاجعه ی ِدنیایمان..برای ِکم بودنت در پر رنگ ترین عکس ها..برای ِشکنجه های ِ بعد از بوییدن ِسمت ِچپ ِگردنت در انحنای ِثانیه های ِپر تب  و تاب ..برای ِسکوتت،وقت ِبه تاراج رفتنم در روز های ِبی رحم..برای ِتخت ِیک نفره ی ِخیس از هق هق..برای ِیار ِخودی بودنت..برای ِدنیای ِبعد ازتوکه غم ِمدام شده..برای ِشهریورها و آبان ها..برای ِکوچه های ِپر پیچ و خم ِطهران..برای ِجاده هایی که حالا دلم را مچاله می کنند،گریه می کردم.. برای ِاندوه ِتن م،در نبود ِثانیه های ِبی تو..برای ِاندوه ِنتوانستنم در لیز نخوردن از دست های ِجهان..برای ِسد ِبازوانت دور از تن م.. برای ِصدات،که قاب ِعکس ِخانه ام شده اند..برای ِاین به تاراج رفتن..برای ِاین اندوه ِلعنتی ..برای ِچشم های ِخیست...برای ِاین ایستادنم در اوج ِاندوه،گریه می کردم..برای ِاسم ِکوچکت..گریه می کردم..


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اردیبهشت1393  به دست  مهسا . 

همه چیزخیلی ساده بود.من در کسری از ثانیه فهمیده بودم تو لباس ِارغوانی نداری.من مثل ِدیوانه ها شده بودم.گوینده ی احمق حواسش به من نبود و بی مقدمه گفت که مارکز مرده.من مثل ِدیوانه ها شده بودم،این را تو می گفتی،خیلی هم ساده و بی مقدمه.من هنوز داشتم به چهره ات میان ِمه ِزمستان ِسال ِپیش فکر می کردم.به ساعت های ِهفت ِصبح.به جای ِرژ ِلبم روی ِیقه ات یا حتی گوشه ی ِلبت...به وسایل ِجامانده در آن ماشین."توچرا رنگت پریده؟چرا نگرانی؟".نگران بودم.چشم هات خیس بودند بین ِخواب هام.بین ِدست هام..تصویرت هی ارغوانی می شود."توچرا لباس ِارغوانی نداری؟!".مارکز مرده.الان یک ساعت و چهل دقیقه است که از حرف ِگوینده گذشته.از صدای ِفالش و احمقانه اش.من هنوز به مارکز فکرمی کنم.به صدها سال تنهایی.به نامه ای که باید برای تو بنویسم.بی دلهره.بی ترس."جدیدا یه صداهایی می شنوم توو سرم..صدای ِخنده هات..صدای ِآخرین گریه ت..".همیشه همه چیز انقدرساده بود؟از سادگی متنفرم.از خلا بدون ِهیچ نقطه ی ِپایان.از صدای ِفالش و احمقانه ام وقت ِآخرین گریه.از لباس ِارغوانی ِنداشته ات."مشکل لباس ِمنه؟".مشکل سادگی بود .من مثل دیوانه ها شده ام اما توطاقت بیار بین دست هام.بگذار دیوانه وارگوشه ی لبت را پاک کنم...


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393  به دست  مهسا . 

| برای روزهایی که کنارت جان دادم-بی آن که بفهمی..|

 

تاریکی چنگ بزند به آسمان.تو هیچ وقت نپرسی چرا من دوازده ِ شب به بعد جنون می گیرم.من هیچ وقت هیچ چیزی ازخودم به تو نگویم و تو الان پیش ِخودت بگویی همیشه همینجوری بودی.و من همیشه همین جور بودم.هیچ وقت دلت نخواهد آهنگ هایی که روزی چند بارگوش می کنم را بشنوی.و هربارکه فلشت را پرمی کنم،آن آهنگ ها را نریزم.تو این را هیچ وقت نفهمی.نفهمی من هیچ آدم ِصمیمی ای در زندگی ام نداشتم.نفهمی من بیست و نهم ِآبان چطور لت و پار شدم.نفهمی دوم ِآذر چقدر کشدار و نفس بــُر بود.نفهمی زندگی ام چقدر تراژدی بوده.نفهمی من چقدر حرف نزده ام برای همه.نفهمی من هیچ کس را ندارم.من نگویم که زیر ِپایم را قبل از خالی شدن،خالی می کنم.نفهمی چرا وقتی میگرن به زندگی ام پیچید،هیچ کس نفهمید،حتی کسی که باید.نفهمی مسکن دیگر رویم جواب نمی دهد.نفهمی چقدر زخمی ام.نفهمی همیشه متهم بودن و سکوت قورت دادن یعنی چه.من از این ها حرفی نزنم.تو ازاین ها هیچ وقت نپرسی..و بفهمی جز این که بگذارم تاریکی چنگ بزند به آسمان،کار ِدیگری نمی شود کرد...

 


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 فروردین1393  به دست  مهسا . 

من می توانستم،بستن ِدکمه های ِلباس ِطوسی ات باشم،یا دم کردن ِچایی برای ِسردرد های ِمزمن ِهمیشگی ات..می توانستم،مردن در لب هایت باشم وقتی بوسه ها،جان ِمعشوقه ات  را می گیرد..می توانستم سیگار ِلعنتی ات باشم ..می توانستم سرفه هات باشم.. می توانستم خنده هات باشم ..می توانستم قدم هات باشم در لحظه به لحظه ی ِطهران..می توانستم پیرهنت باشم .. رج به رج.. نخ به نخ..همان قدر نزدیک..همان قدر نزدیک..


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  جمعه 22 فروردین1393  به دست  مهسا . 

وقتی که روح ِلت و پار ِمامان را در فروردین ِسال های ِپیش دیدم از مادر بودن متنفر شدم. وقتی توی ِآن کوچه ی ِ تاریک با ترس و لرز راه می رفتم از اسپری ِفلفل متنفرشدم. وقتی توی ِآن تراس ِلعنتی شب ها را صبح می کردم،از منظره ی ِشهرمتنفرشدم. وقتی رفقا هم دیگر را به رابطه ها می فروختند از نزدیک شدن ها متنفرشدم. وقتی از ایستگاه ِانقلاب تا خانه ی ِکسی گریه می کردم،از رسیدن متنفرشدم. وقتی شامــه ام به عطر ِسیگار ِزیر ِگوش حساس شد،از شامه ام متنفرشدم . وقتی نوشتن تکرار کردن و جویدن ِتفاله های ِگذشته بود، از دست هام متنفرشدم. وقتی آن آهنگ تداعی ِکسی بود اما کنار ِکسی دیگر،از آن آهنگ متنفرشدم. وقتی پشت ِترافیک ها،سر ِحرف هایت با سکوت زده می شد،از سکوت متنفر شدم.  وقتی تکه هایم درجاده ها به تردد افتاده بودند، از جاده ها متنفرشدم. وقتی بی خیالی ات مثل ِیک مرض ِمزمن و واگیردار به همه ی ِمن پیچید،از هرخیالی متنفرشدم. وقتی گریه کردن مثل ِشنیدن ِاسم کوچکم از یادم رفت،از اسمم متنفرشدم. وقتی پاکت های ِسیگار و قرص با هم خالی می شدند از خالی شدن متنفر شدم.وقتی هرچند هفته یک بار لیوان های ِیک بار مصرف بودند ومن، از لیوان ها متنفرشدم. حالا مدام هر روز دارد ازاین وقتی ها می گذرد. از این چاله های ِعمیق ِفاجعه ی ِدرون ِمن .. زمان،از یک جا به بعد دیگر مرهم نیست.تو راست می گفتی... تو راست می گفتی ...


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 فروردین1393  به دست  مهسا . 

ترسم چو باز گردی، از دست رفته باشم...

 

|سعدی.. |


برش ...: سیگاری ازجنس ِشـ عر
+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393  به دست  مهسا . 

ساعت ِپنج عصربیدار شده ام.ازدیشب چیزی یادم نیست.فقط یک سردرد ِفجیعی که انگار دارد مغزم را دو تکه می کند.روی ِتختم بیدارشدم و دیدم اتاق دریک وضع ِوحشتناک به سرمی برد.تاجایی که یادم است می خواستم بلند شوم و چند باری خوردم زمین.پای ِراستم خراش برداشت و خون می آمد.اما سرم روی ِتن سنگین بود و فقط می خواستم از تخت کنده شوم.لیوان و خرت وپرت ها را زیر ِپاهایم له کردم به گمانم.فقط حواسم بود قرص و کاغذها زیر ِپایم له نشود وموفق شدم.می روم آشپزخانه و ناخودآگاه کتری را می گذارم بجوشد.خانه در سیاهی فرو رفته.یادداشت ِمامان روی ِدر ِیخچال فقط مشتی خط ِکج و کوله بودند.صدای ِبابا را می شنیدم که اندر احوالات ِفلسفه ی ِ"چگونه مهسا می تواند خوشبخت شود"حرف میزد.صدایش کش می آمد و فکرمی کردم چرا درسیاهی نشسته و یک لامپ روشن نکرده.داشتم فکرمی کردم.خزعبلات می بافتم و فکرمی کردم بابا دارد از کدام رستگاری حرف می زند.هوا سرد است.زودتر فروردین تمام شود و زودتر اردیبهشت و خرداد و کوفت و زهرمار بیایند وبروند.تقویم هی ورق بخورد.تقویم هی ورق بخورد..داشتم به داستان ِنصفه ی ِهفته ی پیشم فکرمی کردم به گمانم.بعد دیدم از اثرات ِبد ِاین حال شنیدن همین صدای ِالکی ِمتوهم ِمردیست که آدم را به رستگاری فرا می خواند و خبری از صدای ِمردی که دوست داری نیست..خبری از صدای ِمردی که دوست داری نیست...می افتم روی ِتخت و می خوابم...می خوابم...


برش ...: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 فروردین1393  به دست  مهسا . 

ز دنیا بخش ِما غم خوردن آمد

نشابدخوردن الا رزق ِمقسوم ..

 

|سعدی.. |


برش ...: سیگاری ازجنس ِشـ عر
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 فروردین1393  به دست  مهسا . 

زندگی زیر ِسر ِتو بود که جریان داشت.مادرم هر صبح،قسمت ِجنایی ِروزنامه ها را می خواند و من به تو فکر می کردم.قدم هایم تا ایستگاه ِرسیدن به جایی که هیچ کس نمی داندش،فقط یک ساعت طول می کشید .هنوز هم گاهی هوس می کنم از اینکه زمستان بهتر از بهار است برایمان و نارنج دوست داری و دنیا یک طرف و جاده یک طرف ،باهم حرف بزنیم.من از خون و کشتار و قطره های ِاشک حرفی نزنم و لقمه ای که گرفته ای را زیر ِدندان هایم مزه مزه کنم و درونم آشوب باشد.هنوز هم گاهی هوس ِآن روزها و شب ها را دارم و هیچ چیز از بیشتر از نداشتنشان،توانایی ِدریدنم را ندارد.به گمانم دارم عادت می کنم.به گمانم دارم زر می زنم و تناقض و پارادوکس دارد از همه چیز بالا می رود.شاهدش همین ماه ِنصفه نیمه،که کافیست برای ِیاد آوری ِشب ِ29 ِآبان م.کافیست برای ِاین که صبح شود و باز مادرم روزنامه بخواند و من به تو فکر کنم ..

 

* اینکه هنوز سرت روی ِتنت است جنایت ِبزرگیست درحق ِمن،که نمی گذارد خودم را از این زندگی کسر کنم .


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 فروردین1393  به دست  مهسا . 

کیفم را گذاشتم روی ِزمین.درست کنارت.جایی که دراز کشیده بودی.آرایش می کردم.آن ساعت ها،خبری از یک سرباز ِکشته شده نبود.لهستان هم آرام بود.مردم هنوز هم دیگر را دور می زدند.تو نیمه خواب بودی.مثل ِآن روزهای ِمن.طهران را سکوت بلعیده بود و من توانایی فکر کردن به هیچ چیز را نداشتم.فقط می توانستم تکرار کنم که دوساعت است که خوابی و بیدار شو.این روزها،دارم فکرمی کنم خوب شد که بیدارشدی.خوب شد کابوس ِدیشبم که بیدارنشدی،اتفاق نیفتاده.تو بیدار شده بودی.من میان ِمردم ِساکت و طهران ِخلوت،می رفتم سمت ِخانه ی ِپدریم.آن سرباز را کشته بودند دیگر.تنت وا رفته بود در خاطرم.هرکاری می کردم که بیدار بودنت را تصورکنم نمی شد. تصویر های ِپشت ِپلکم خدشه دار می شدند.مثل ِغرور م .مثل ِالتهاب ِپاییز ِسالی که گذشت .مثل ِچنگ زدنم به آسمان.مثل ِدور ِتسلسل ِاین غم هایی که از رو نمی رفتند.مثل ِآرایش های ِچند دقیقه ای  وسَرسَری.مثل ِلبخند های ِدوست داشتنی ِمــَردی دور.یا بازوی ِراست ِخیس از گریه اش.کیفم را برداشتم.از جایی که دراز کشیده بودی بلند نشدی.خواب به خواب،درپشت ِپلک هایم محو شده بودی..این را آن ساعت ها فهمیدم .


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 فروردین1393  به دست  مهسا .