هی یادم می آید که باید بیایم و اینجا چیزهایی بنویسم..هی یادم می رود..

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳ شهریور۱۳۹۴ساعت   توسط مهسـا اســلام  | 

هیچ وقت نمی دانی از کجا شروع می شود.به خودت می آیی.می بینی کسی که دست هایت را سفت گرفته بود دستت را دربدترین زمان ول کرده...و تو هِی لیز می خوری..ودیگر هیچ دستی نمی تواند تو را بگیرد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ مرداد۱۳۹۴ساعت   توسط مهسـا اســلام 

شب گذشته بود.پلک هایم سنگین بودند.به زور ازهم بازشان کردم..بی هوا،طوری که خودم هم نفهمیدم کِی،یاد ِصحنه ای افتادم ..و آنقدر توی ِسرم چرخ زد که دلم می خواست در گذشته و درهمان صحنه ،می مردم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط مهسـا اســلام