دلم برایت تنگ شده

و این

غمگین ترین اعتراف یک زن است .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393  به دست  میم.الف  | 

برایِ مریم ..

بایدبرایت بنویسم مریم
بایدبنویسم که وقتی بایک فاصله ی چنددقیقه ای جواب دادی و گفتی خوبم ،مدام حس میکردم که غمگینی..سخت هم غمگینی..مثل شب قبلش که الهام غمگین بود..میدانی مریم..زنذگی دارد تایمان میکند و میگذاردیک گوشه تا پس فردایی،مرگ بیاید وچروکمان کند وببلعد..وقتی گفتی عشق دارد از دستانت لیزمیخورد فهمیدم که باید محکم بغلت کرد..زیرگوشت گفت که هرچیزی هم که بشود تو باز زنده ای عزیز دل..و این رنج عظیمی ست که هیچ چیز پایانش نمیدهد..نه چشم های نحیف عشق و نه چشمهای براق خیانت ونه هیچ چیز دیگر دراین دنیای لامذهب..
میدانی مریم..
این تابستان هی کش امده..کش امدنش به قدری ست که هر روزش مرا چندسال ذوب میکند..کاش زمستان بیاید زودتر،برف خودش را اوارکند روی سقف ها و خیابان ها...کاش تمام شود این روزها،،شادی بیایدهمه ات را باخودش ببرد و هیچ وقت هیچ وقت ِهیچ وقت به این روزها برت نگرداند..
باید بغلت می کردم.این راهمان شب فهمیدم.همان شب که مستاصل میپرسیدی چرا روزهای خوب نمی ایند..باید بغلت کنم.در همین تابستان ها.درهمین پاییزها و زمستان ها.شایدبهار ِبهتری در راه باشد.. یک بهاربهتری که خودم هم بهتر ازهرکس میدانم وعده اش یک دروغ مضحک است..مثل وقتهایی ک یک نفرمیگوید میرود تابرگردد ولی دلت گواه میدهد برگشتی درکارنیست..
میدانی مریم..دردلشگرکشیده ب استخوان هایمان٬درد لشگر کشیده و از ارتش اشک و بغض هم هیچ کاری برنمی اید..مثلا میشود یک گوشه ارام نشست و نگاه کرد فقط..میشود خوب نبود و فقط زنده بود.میشود آدم زود پیرشود وسن شناسنامه ای اش فقط اعدادی بی مربوط ب او باشند..
آن حال خوب ِمال ازمابهتران را نمیدانم روی کدام کمد گذاشته اند که هیچ رقمه قد مابه برداشتنش نمیرسد..نمیدانم وقتی زنی سخت غمگین است و میبیند که عشق از دست هاش لیزمیخورد چه چیزی باید برایش گفت که ارام بگیرد..که اشک نریزد و مچاله نشود..
میدانی مریم ...دنیا هی دارد کش می اید..ایراد ازاین تابستان نیست ها..ایراد از فصل فصل ِپلک های ماست که مدام ابری ست..دست خودمان هم نیست..دست خودمان نیست و دنیایمان یک جاهاییش لنگ میزند..بدجورهم لنگ میزند..تو ولی لبخندبزن..من بغل کنمت لابه لای این پایتخت بی شرف و بی ابرو..
بغلت کنم و فکر کنیم که شاید و شاید وشاید یک بهاری توی راه باشد
یک بهاری که نمیدانم کجای تقویم است که چشممان نمی بیند ماه هایش را..یک حال ِخوب ِمال از ما بهتران..که درقد وقواره مانیست انگار..تو امالبخندبزن ..لابه لای همین زندگی هرزه یمان که زیر غم خابیده ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393  به دست  میم.الف  | 

غمگینم،پس هستم !

 

 


برش ...: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393  به دست  میم.الف 

تو می خندیدی.من درونم،زار می زدم.من شاهرگ هایی که به گذشته وصل می شدند را می بریدم و خون ِجگر می خوردم پیک به پیک.توقسمتی از من نبودی این سالها.تو آن روزهای ِسیاه ِساکت ِمن را ندیده بودی.تو مترکردن های ِخیابان را از سر ِجنون ندیده بودی.تو ندیده بودی بالشتی که حکم ِصدا خفه کن را داشته.تو از کسی خواهش نکرده بودی فلان ادکلن را نزند.تو اِتُد به دست،کتاب نخوانده بودی.ساعت ها بیداری نکشیدی بودی.تو به «ابی» معتادنبودی.تو با پیرمرد ِپارک ِآزادی درد و دل نکرده بودی،جلویش اشک نریخته بودی.تو  از همه فراری نبودی.تواین روزهای ِلبریز از شیطنت ِمن را می دیدی،این روزهای ِدروغ ِحال بهم زن.ازدوازده ِشب به بعدمتنفر نشده بودی.تو فحش بلدنبودی،من بد دهن بودم.میتوانستم روی ِپل هوایی به مردی که می خواسته دستمالی ام کند فحش بدهم.تو تنهایی سیاه مست نمی کردی،زیر ِدوش گریه نمی کردی،اسم کسی را صدا نمی کردی.تو خواب نمی دیدی،تو خوابی نمیدیدی که یک هفته سگت کند.تو سلکشن ِآهنگ هایت غمگین نبود. من بارنگ ِچشمانم-قهوه ای-دنیا را می دیدم،تو عینک طبی می زدی .توپای ِنوشتن هات گریه نکرده بودی.تو تا خرخره توی ِلجن دست و پا نمی زدی.تو آدم های ِمهم زندگی ات را بادست های ِخودت بیرون نمی کردی.تو همیشه متهم نبودی،همیشه «آدم بده»ی ِقصه ها نبودی.تو توی ِقاب ِخاطرات ِاین و آن چهره ات شطرنجی نبوده.تو اندازه ی ِمن خودت را دوست نداشتی،اندازه ی ِمن هم خودت را بالا نیاورده بودی.تو من نبودی.من تو نبودم.ماهیچ نقطه ی ِاشتراکی نداشتیم.من گفته بودم نه .تو ناراحت بودی.من خوشحال بودم.چشمانم برق می زد..برق می زد که تو، «من» نبودی هیچ وقت ..


این را بخوانید ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مرداد1393  به دست  میم.الف  | 

یک ساعت و چنددقیقه است که از خانه زده ام بیرون.بادعوا؟بله.بادعوا.زنگ ها را که بیشترش زری ماماست جواب نمی دهم.آمده ام نشستم کنج کافی نت و آب معدنی و دلستر گذاشته ام روی میز و از زندگی فکستنی ِلعنتی ِگه گرفته ام لذت می برم.به نسترن اسمس می دهم که تنفرقدرت عجیبی دارد و می تواند من را مثل یک زلزله ی چند ریشتر تکان بدهد.دارم به این چندماه فکرمی کنم.به این روزها فکرمیکنم.و درآرزوی گذشتن روزهایی هستم که قراراست بیایند.یک جور گه گرفتگی مزمن.کلاگه کلمه ی خوبی ست.دوراس را دوست دارم.اسمان ابی ست و هوا سگ را هم آب پز می کند. به هیچ چیزی فکرنمی کنم.خانه آشوب است برای اثاث کشی و دلم یک بلیط به شیرازمی خواهد.که بروم و هیچ وقت هیچ وقت به این خراب شده برنگردم.اماخب نمیشود که.و گه بزنند به زندگی که هرجاکه بایدبشود نمی شود.کلا گه کلمه ی خوبی ست.زری مامان هم خوب است.اصلا از شدت خوب بودنش دارد حال به هم زن می شود.اعصاب ندارم.دارم به ض فکرمی کنم.می توانستم بهش زنگ بزنم و او خوشحال و خندان با آن قدبلندو داف های دورش هی نصیحتم کند که باید خوش بگذرانم و خاک برسرم که نمی توانم.چندشب پیش که لایعقل بودم همین حس را داشتم .همین حس خاک برسر بودن و در باتلاق فرو رفتن.بدی اش این است که نمی شود ازاین ها با هرکسی حرف زد.بله داشتم می گفتم.نمی شود حرف زد .دست هیچ کس هم نیست ها.کلا وضعیت مزخرفی شده.دیگرحتی ب ض هم فکرنمی کنم.به هیچ چیز و هیچ کس.فقط یک بلیط میخواهم.یک بلیط به هرکجاکه بشود.به هرخراب شده ای.به هرجای گهی.کلاگه کلمه ی خوبی ست.بله..بادعوا..


برش ...: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  شنبه 18 مرداد1393  به دست  میم.الف 

انگار چارپایه را گذاشته باشی زیر ِپایم و ... .برای ِتئاتر رفته بودم و میم دوربینش را در آورد و عکس انداخت.یکیش را گذاشتم همین گوشه.می گفت خوب است نقش ِدختری را گرفته ای که نزدیک ِمرگش مدام می خندد.می گویم جنون است دیگر.می خندم.می گویم شاید یک روز واقعا اجرایش کردم.خنده روی ِلب هایش می ماسد.دستم را می کشد و از لابه لای ِبچه های ِتمرین،می رویم یک گوشه.«چشماتو ببند..».می بندم.مچم را می مالم.دستانش قوی ست.قدرت دارد.اما نه انقدر که من را برگرداند به روزهای ِخوب ِگذشته.نه انقدر که حالم را خوب کند.می بندم.«حالا یه آرزو کن..».چشم بسته می خندم و دستم را شبیه ِطناب ِدار می پیچم دور ِگردنم.چشمانم را بازمی کنم می بینم به صورتم زل زده.برای ِاجرا صدایمان می کنند.موقع ِرفتن پشتم ایستاده.زیر ِگوشم،زیر ِشال ِسبزم،آرام می گوید که دوستم دارد...مچم را می مالم.می خندم مثل ِوقتی که انگار چارپایه را گذاشته باشی زیر ِپایم و... .

 

پیوست:

دعوت به دورهمی های خیلی خوب:)


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مرداد1393  به دست  میم.الف 

روی ِصندلی ِفرودگاه میخکوب شده بودم.پای ِآمدن نداشتم،نمی شد بغل بگیری ام،زیر ِگوشت بخواهم نروی،و توی ِبی مذهب بروی.صداهای ِدورم را دیر می شنیدم.رنگ ماشینت را دور می دیدم.صندلی ِکنار دستت را نمی دیدم.خودم را نمی دیدم که چطور دارم گند می زنم به خودم.آن هواپیمای ِتنفر برانگیز ثانیه هارا قورت می داد.دلم می خواست همه ی ِمهرآباد را گریه کنم.اما نمی شد.نمی توانستم.نمی شد چنگ بزنم گوشه  ی ِپیرهنت،انقدر حرف بزنم و سرسام بگیری که صدایت زیر ِصدایم گم شود.توی ِبی مذهب بایدمی رفتی.من ِنیم ساعت پشت ِتلفن را نمی دیدی که یک ریز فحش می دادم.یک نفس.راننده ی تاکسی فکرمی کرد شوهرم بهم خیانت کرده "لابد".راننده ی تاکسی غلط می کرد .توهم غلط کرده بودی.تو و مهرآباد باهم غلط کرده بودید.عصیان زده به بند بند ِوجودم.مرده شورت را ببرند اصلا.گورت را گم کن اصلا.امیدوارم هواپیماسقوط کند.و آن مهمان دار لوند،از قد و قواره ات کیف کند.عشوه بریزد.عاشق ِخنده هایت شود.عاشق ِصدایت شود.مرده شور ِاین زندگی را ببرم من.جعبه ی ِسیاه را پیداکنند.بدهندمن بشکافمش.بغل بگیرمش.زار زار گریه کنم و همه فکر کنند شوهرم بهم خیانت کرده "حتما".


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مرداد1393  به دست  میم.الف 

لباس را مچاله کرده بودم.به قول ِتو ازآن جوگیری های ِاحمقانه ی ِزنانه.لباس را مچاله کرده بودم و تو قدم به قدم درون ِتار وپود هایش رخنه می کردی.من هنوز این سمت ِشهر بودم.از شیشه ی ِتاکسی به روز های ِدر راهی فکرمی کردم که پرپرمی شوند جلوی ِچشمانم.به قول ِتو ازآن فکرهای ِآزار دهنده ی ِروی ِاعصابی.لباس را انداخته بودم گوشه ی ِاتاق.لباس را انداخته بودم ته ِکمد.لباس من را مچاله می کرد.تو آن سمت ِدنیا بودی.آن سمت ِدنیا یعنی یک نقطه ی ِدیگر در این شهر.وقت ِدلتنگی،مسافت ضرب در هزار می شود..ضرب در فرسخ می شود..لباس میتوانست یک انسان ِکامل باشد.یک انسان ِکامل با وزنی نزدیک به هزارتُن. تمام ِششم ِاین ماه را  مچاله وار باهمان لباس،گریستم.تمام صدایت را،بانت های ِزیر و بَم.تمام ِتنت را در بین ِخواب هام.هنوز بسته های ِخواب های ِمصنوعی کم و زیاد می شوند.هنوز درونم نشسته ای به حرف زدن..به شعر خواندن..دستم را می کشم بین ِکتاب تا نخوانی..اما مگرمی شود؟ پیرهنت،رنگ ِگرگ و میش ِدم ِصبح بود.رنگ ِگریه های ِنکرده.رنگ ِزندگی ِنکرده.دنیا بد جور با آدم تا می کند.دنیا بدجور آدم را تا می کند...

 

 


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393  به دست  میم.الف 

سرم را تکیه داده بودم به عقب.از کنارم بلند شد، رفت آشپزخانه.سرم درد می کرد.هنوزهم دردمی کند.کنت می سوخت.کنارم که نشسته بود زیر ِگوشم حرف زده بود.رفت مسکن بیاورد.«استامنیوفن 500 بسه؟»گفتم:«نه.کمه..».گوش نمی داد.سرم تیر می کشید.گفته بودم :«حالم ازآدمابهم می خوره».گفت:«چی؟بلندبگو..».گفتم «هیچی.نه 100،نه 500..ژلوفن».داشت از بدهی هاش حرف می زد.از آقای فلانی و خانم بهمانی.از دفتردار ِشان.«بلوند و داف البت».گفته بود البت.هنوز ه ی ِآخرش را می خورد.گفته بودم «بی حس م.بی حس»..نشنید باز.اشکم سرخورده بود روی ِگونه ام.بلندگفتم:«خب داشتی میگفتی...»داشت می گفت.سرم،سر از بلوار ِکشاورز درآورده بود.تنم از تکه ای دیگر در طهران.سیگارش را برداشتم.باقرص ها آمد.از بلوار دور شدم.به تنم نزدیک شدم.گوش نداده بود بازهم.جای ِرژ ِلبم که روی ِفیلتر ماند،سرم آرام گرفت.بغضم بند آمد.صدایش کش می آمد.دور می شد..ولی به چشم هایش نگاه می کردم.به چشم هایش که مرا یاد ِتو می انداخت ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393  به دست  میم.الف 

مونالیزا نیستم

اما تو نگاهم کن..

لبخندمی زنم!


برش ...: سیگاری ازجنس ِشـ عر
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393  به دست  میم.الف 

از دید حالای من خوشبخت فردی ست که دو ویژگی دارد:

اول:عدم توانایی در فکرکردن

دوم:نداشتن حافظه .


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393  به دست  میم.الف 

خیال ِباران رهایم نمی کند.تو چند فرسخ تر داری به آینده ی ِبی من لبخند می زنی و من نمی دانم کجای ِدنیای ایستاده ام.نمی دانم این مرد های ِبعد از تو،از کدام اقلیم به من می رسند که بعد از اولین سلام چشم هایشان برق می زند و دنیا بی رحم است و کاش تو نفهمی این قصی القلبی اش را.کاش تو هی به روزهای ِنیامده دل ببندی و من حواسم پی ِهیچ زندگی ای نباشد و بگذارم دنیا برای ِخودش بتازد..کاش برف خودش را آوار کند روی ِسقف ها.روی ِخیابان ها.و دنیا تا ابد همین زهرماری باشد که هست. و هیچ چیز ِزندگی ام سر ِجایش نباشد.و هیچ کس ِزندگی ام نمانده باشد.


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393  به دست  میم.الف 

 شب شده بود.حالا دوشب گذشته بود.این ساعت تو حتما داشتی خسته دوش می گرفتی.کرج داشت پردیس را میفروخت.شیدا دهانش بعد ازسکته اش در سن ِهفده سالگی،کج شده بود.کج سلام داده بود.کج لبخندمی زد.غمگین و کج.طوری که می خواست درآستانه ی ِدر ِخانه ی ِپدری ام،بغلش کنم و از یوسف بپرسم.بغلش کردم و هیچ چیز نپرسیدم.فقط روی ِشانه هایم زارمی زد،با دهان ِصاف زار می زد..دوشب گذشته بود.خانه جای ِگرمی نبود برای ِمنی که همیشه تنم یخ کرده بود در ازدحام شهر.یادم می آمددر ازدحام شهر بود که گریه می کردم.حالا دلم ازدحام شهر و این پنجره را نمی خواست.حتی دلم تو را هم نمی خواست.جای ِخالی ِقلب م،سوزن سوزن می شد.باید به مامان می گفتم که بعضی جاها را فقط برای ِدلتنگی ساخته اند.مامان خوابیده بود حتما.به آقای حدادی نگفتم دوست دارم ببوسمش.نگفته بودم موهای ِسفید و جوگندمی اش من را یاد چه کسی انداخته.فقط گفته بودم پدر ِخوب بودن ازچشم هایش سرمی رود برای ِمن.خندیده بود و صورتش خم شده بود سمت ِپیشانی ام.پیشانی ام را که بوسیده بود فهمیدم دنیا یک بار عدالت داشت حداقل.فهمیدم که مامان خوابیده.درست مثل ِتو.مثل ِپردیس.مثل ِشهر.فهمیدم نمی توانم بهش بگویم که بیمارستان را فقط برای ِدلتنگی ساخته اند..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393  به دست  میم.الف 

 

چه زیباست اندوه تو ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 خرداد1393  به دست  میم.الف 

در ِکابینت را باز کرده که چای ِخشک بیاورد.رویش را دارم می خوانم از بین ِدست هاش.چای ِ«غزال». و «غزل»قرار بود اسم ِدختر ِاول م باشد.می گویم«دم کن ..».من که دلش را نداشتم هیچ وقت.دلش را نداشتم نفس ت بخورد پس ِگردن ِشکسته ام و حسرت ریشه ندواند توی ِتنم.توی ِگردن شکسته این را می دانستی.هنوز هم می دانی.من نمی دانم دانستن خوب است یا بد.داری دم می کنی.دم کرده ای حالا.بعد آرام آمده بودی پشتم ایستاده بودی.من رو به آیینه بودم.دستت ســُریده بود روی ِشانه ی ِچپم.سرت ســـّریده بود بین ِموهام..«گیسو»قرار بود اسم ِدختر ِدوم م باشد.حسرت سقط نشده از رحمم.دستت ســُر خورده .دارم میخ کوب نگاهت می کنم در آیینه.حال ِسربازهای ِبی وطن را دارم.چای ِتو دم کرده پشت ِ پلک هام.زندگی من را انداخته.زندگی تو را از رحمم انداخته و من دو دختر به این دنیا بدهکارم..


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 خرداد1393  به دست  میم.الف 

شده روز ِچندم؟دارم می شمرم.«حواست هست؟».حواسم هست.می گویم« لطفا پلک بزن گاهی..»و گاهی یعنی وسط سکوت ِپخش شده روی ِمیزمان.دستم را می گذارم وسط ِکتاب و کتاب را می کشم سمت ِخودم.صدایت هنوز ضبط شده،درون ِمغزم تکرارمی شود.«بخون لطفا..».می خوانم.تو هنوز روی ِصورتم قفل کردی.من کلید ِچندمم؟بشمار ...هنوز نمی خواهم به هیچ چیزفکرکنم.سیاهی روبه رویم حجم ِبزرگی ست لعنتی.تو این را می دانی؟«نمی دونم بهت چی بگم..».تو نمی دانی.من هم نمی دانم.هوا گرم است.هوا دارد می رسد به گرگ و میش ِنشسته روی ِشانه هات.زخم ِمچ ِچپم را بسته ام.من از جبر متنفرم لعنتی.تو تنفر ِعجیب و غریب من را می فهمی؟ «خیس ِعرقی..شــرشــر..چرا این طوری نگام می کنی؟».آن طور ِتو را ،نمی شود نوشت که.دستت را بگذار وسط ِاین نقشه.خودت بگو کجاباید رفت که خبری از شمردن نباشد..خبری از این گرگ و میش ِروی ِشانه هات نباشد..خبری از این روزها نباشد..حواست باشدبه من..من وقتی بخواهم به چیزی فکرنکنم،یعنی بدجور جنون زده ام ..یعنی لطفا پلک نزن هیچ وقت..


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

مثل اعتیاد است لعنتی.نمی شود کنارش گذاشت.حتی برای چند روز!حرف هایی که برایم نوشتید در پست ِقبلی،خیلی برایم عزیز است..برای خودم نگه شان داشتم.ازصمیم ِقلب،ممنونم از بودن هایتان..

 برای شیوا:من می خواستم لبخندهای ِمادرت،پرتکرار ترین صحنه ی ِاین دنیای ِبی رحم باشد برای ِتو،اما باز نشد شیوا..و من در این اندوه ِنتوانستن م  بدجور بلعیده شده ام ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

ماشین،مثل ِیک گلوله ی ِآهنی شده بود.این جور وقت ها می گویند خدا رحم کرده.اما رحم نکرده بود.بازهم،وهم چنان هم.سه نفرکشته داده.سه بار ازصبح نوشتم که -دلم برای ِخیلی چیزهاتنگ شده- اما نفرستادم.بار ِسومت بود که صدایم می کردی در قبل از بعدازظهر. یک ساعت ِتمام است که زل زده ام به بک گراند ِلپ تاپم.سه عدد ِبدی ست.نحس نه.بد و لعنتی.دارم لاشه های ِخودم را از  گلوله ات جمع می کنم و چشمم هنوز به بک گراند است.چند دقیقه هم به صدای ِگوینده ی ِرادیو گوش دادم در تاکسی.که می گفت: خندیدن،فراموش کردن،بخشیدن،سه عامل ِمهم برای ِسلامتی ِروح و روانند.حافظه ام هنوز آن قدر از دست نرفته که ندانم این ساعت دقیقا چه کار می کنی و این خیلی بد است.صفحه ی ِلپ تاپم را که خم می کنم،نشانه ات می رود سمت ِقلبم،لعنتی .


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

 الان ساعت سه ی ِبعد از ظهر است.اما من هنوز دارم به ساعت ِسه ی ِآن روز فکر می کنم.این لعنتی هم هی می خواند«من ِسخت را زبان تو باید..به این زخم ها دست ِتو شاید..».حالا نمی دانم ساعت ها را جابه جا کنم یا این آهنگ را رد کنم..تازه از حمام آمده ام.دیگرشک ندارم باید موهایم را کوتاه کنم.نیستی بخندی و بگویی که اول و آخر این کار را می کنم بس که خُلم.نشسته ام و فکر می کنم جنون شاخ و دم ندارد.تمام شب آرام و قرار نداشتم.هنوز هم ندارم.هنوز هم صدای ِگوشی ام را قطع می کنم.هنوز هم بایدبه بهانه ای فکرکنم که بتواند صدایت را برساند این ور ِخط .هستی و می خندی و می گویی بهانه نمی خواهد.با انگشت عرق ِزیر ِچشم ِراستت را پاک می کنم.دیگر شک ندارم که دارم با اوضاع کنار می آیم.تقسیم،بدترین عمل ِریاضی ست.این را حالا می فهمم.هستم و می خندم.نمی دانستم هر بار که نگاهم می کنی،برایت مثل ِروز اول است.نمی دانستی قبل از این ها،ساعت های ِسه را سخت گریسته بودم که حالا،آن طور مستانه و دیوانه وار برایت می خندیدم...


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

دیشب همسایه ی ِکناری ِخانه ی ِپدریم،مـــُــرد.من ساکت ایستاده بودم توی ِتاریکی ِحیاط و به صداها گوش می دادم.یک زنی می گفت:تو از این دنیا چی می خوای مگه؟صبرکن بازدرست می شه همه چی.مردی که مُرد،داشت ضجه می زد.کلماتش بریده بریده بود.پاهایم درد می کردند.همه ی ِروز را از این سمت ِشهر تا آن سمت ِشهر رفته بودم.با تو سوار ِتاکسی شده بودم.با تو دود شده بودم.با تو حرف زده بودم و شهر من را بلعیده بود.تمام ِروز آرام بودم و هیچ صدایی توی ِسرم نمی شنیدم.اما شب صداهامدام کش می آمدند و مرگ نزدیک تر می شد.عینکم را روی ِصورتم جابه جامی کردم.دستم را فرو می کردم توی ِجیب هام.فکر می کردم"باز درست می شه؟".وقت ِبرگشت-توی ِتاکسی-مچاله شده بودم و این را به هیچ کس نگفته بودم.ایستاده بودم و شب مدام سیاه تر می شد.صدای ِآن زن،بدجور امید داشت.به گمانم مادرش بود.چون هیچ کس به اندازه ی ِمادر ها،حرف از آینده و امید نمی زنند.هیچ کس نمی دانست شهر از روشنایی تا تاریکی اش،من را در خودش هضم کرده.چند نفربودند.به گمانم پدرش هم بود و خواهرش.زن نداشت.مادرش باز می گفت:تو از این دنیا چی می خوای مگه؟یه زن و یه خونه و یه کار ،درست می شه به خدا.پاهایم درد می کنند هنوز.هنوز صدای ِکسی را به یاد نمی آورم.ایستاده بودم توی ِتاریکی.همه چیز تمام شده بود.یک نفرهم می گفت باید زنگ بزنند اورژانس.به گمانم مادرش بود..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

جای ِچیزی در قسمت ِچپ ِبدن ِزنانه ام ،خالی ست..بدجور هم خالی ست...

 


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

همه چیز را به هم وصل می کند.گاهی بیل و کلنگش را برمی دارد و می افتد به جان ِزمین.وسط هاش خسته می شود.نفسی تازه می کند دوباره از نو..انقدر این کار را تکرار می کند که حتی وقتی هم ساکت می نشیند،صداهایی را در سرم می شنوم.می شنوم که باز افتاده به جان ِزمین،دیوارها،هرچیزی که ساخته شده اند.می نشیند برای ِخودش آسمان-ریسمان می بافد. پشت ِهم حرف می زند.پشت ِهم گرد و خاک بلند می کند.زورم بهش نمی رسد.شاید هم نخواسته ام برسد.در واقع این چیزی نیست که اهمیت داشته باشد.

  • هیچ وقت موندن ِآدمای ِزندگیت واست مهم نبوده..

این را که می گوید سرش را به علامت ِتاسف تکان می دهد. بعد دوباره کلنگش را برمی دارد و می کند. هوا گرم است. هزار بار برایش تکرار می کنم حوصله ندارم.هزار بار تکرار می کند«تو کی حوصله داشتی این بار ِدومت باشه؟».

برای ِبار ِدوم از کسی حرف می زند که نمی شناسم.اسمش را گذاشته«فلانی».

  • فلانی یادته؟همون که هی گفتم باهاش این طوری حرف نزن.زشته.اما تو مگه زشت می فهمی چیه؟

راست و دروغش پای ِخودش.گیریم راست.من نمی فهمم زشت یعنی چه.فلانی راهم نمی فهمم.اینکه جلوی ِحرف زدنش را نمی گیرم،هم غیر قابل ِفهمیدن است.حالا نه لزوما برای ِبار دوم.برای ِبار هزار و دوم.

  • یامثلا فلانی...موندنش اهمیت نداشت.بودنش چی؟

  • اونم اهمیت نداشت.

حرصش که می گیرد لبش را کج و کوله می کند.گاهی هم ادایم را در می آورد.گاهی حرف هایم باعث می شود لبخند روی ِصورتش بماسد.اما،در هر حالتی باز حرف هایش را می زند.باز هرشب،یک نفر درونم گذشته را نبش ِقبرمی کند.


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  شنبه 13 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

من هنوز به لبخند های ِزری مامان دلخوش م...


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه 12 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

راستش را بخواهی هزاربارقرار بود برایت توضیح بدهم،اما هر بار نشد.نشد بگویم صبح ِآن شب که بیدارشدم،مثل ِهمیشه درون ِلیوان ِچایم چارقاشق شکر ریختم،زنگ زدم به میم و از بدبختی هایمان صحبت کردیم و آن وسط بی دلیل می خندیدیم.بعدهم باید برمیگشتم به قسمت ِمزخرف ِدرس خواندن و فکرهای ِمتمرکز.نشد بگویم لابه لای ِکتاب های ِلجوج،دقیقا به چه چیزی فکرمی کنم.حتی وقتی که میم برای ِباردوم زنگ زد،نفهمیدم و بله بله.توکه بهترمی دانی،من مدت هاست،وقتی گوشی ام را دستم می گیرم،سکوت چنگ می زند به دستانم و اکتفامی کنم به جملات ِبریده بریده ی ِکوتاه ِ...بله بله.اصلاهمه چیز از آن تکه های ِبریده شده ی ِصفحه ی جنایت شروع شده بود.یک زنی بود که با ساطور شوهرش را شقه شقه کرده بود به خاطر ِزنجیره ی ِمتوالی ِخیانت.ببین!این یک نفر نبوده ها،یک زنجیره بوده.حکم ِاین زن آزادی باید می شد امانشده بود و من با مشت کوبیده بودم به میز ِتحریر بعد از خواندن ِهمان تکه پاره.بله بله،همه چیز روبه راه شد،کبودی مختصری پیش آمد.بعد وقتی خانه ی ِ سین بودم،کیسه ی ِبکسش را گرفتم زیر ِمشتم.اما باز زورش به من چربید.ولی دستم از مچ در رفته بود و من از زندگی.بله بله،مثل ِهمیشه که سرکشم و یک دنده،نرفتم دکتر.آخرش هم نمی دانم چه شد که خوب شد.نمی دانم چه شد که اعدام شد.نمی دانم چه شد از همه چیز نا امید شدم.اتفاق های ِبد،درکسری از ثانیه اتفاق می افتند برعکس ِاتفاقات ِخوب که همیشه باید زمان بگذرد تا از راه برسند و تحمل ِاین قسمت از زندگی آدم را پاره پاره می کند.ببین!حالا فکرکن زندگی ِآدم  همیشه با اتفاقات ِبد،مثل ِباد بگذرد.خب معلوم است دیگر.ته ش باید یک ساطور برداشت و یک نفر راتکه تکه کرد.راستش را بخواهی هیچ وقت نشد برایت توضیح بدهم که چرا آن زن،اعدام شد و من ِهم جرمش،هنوز دارم نفس می کشم..

 


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

 دکمه هایم را باز می کنم.دنبال ِکبریتم.تو صورتت روی ِشیشه پخش شده.سه تا جعبه ی پیتزا.یکی ش برای ِتو بود.مثل ِهمیشه مخلوط.مثل ِهمیشه سس ِقرمز.مثل ِهمیشه شب ِقبل را با چشم های ِخیره به سقف خوابت برده.داری از ارسلان حرف می زنی.سرت هنوز روی ِشیشه است.یخچال خالی ست.دلم پر است.پر نه.لبریز.با چند نفر بحثم شده. باز همزمان اعصابم له شده.می خندی.سرت هنوز روی ِشیشه بود.به کوله ام خندیده بودی.به روزهای ِخوبی که داشتیم.به روزهایی که دیگر نداریم.به لبخند ِپخش ِروی ِصورتم.به چشم های ِمداد کشیده ی ِخسته ام.به رفتنم به آن جا.به باد ِگرم ِپیچیده شده لابه لای ِتنم.به تن ِکتک خورده ام.به لبخند ِاحمقانه ام.سرت هنوز روی ِشیشه بود؟من هنوز قسمتی از زندگیت بودم؟بودم.قسمت ِلعنتی ِخاص ِعجیب ت .سرت را از روی ِشیشه برداشتم،گذاشتم روی ِشانه ام.بوی ِمردن  می دادی.بوی ِپودر ِسفیدرنگ ِمیان ِشش هات.بوی ِگریه..بوی ِخستگی..من هنوز دنبال ِکبریتم.قبلا می گذاشتیش کابینت ِسفید ِگوشه ی ِآشپزخانه.که رویش با خط خوب-باماژیک مشکی-نوشته بودی:

-          بالاخره تموم میشه..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

برای ِبه تاراج رفتن ِحریر ِقلب م گریه می کردم..برای ِانعکاس ِپلک های ِبسته ت،در کابوس های ِشبانه م..برای ِگریه های ِبی صدای ِبعد از دور شدنت از خانه ..برای ِاندوه ِدستانم که نمی توانست جهان را بگیرد...و جهان، اسم ِکوچکت بود..برای ِروزهای ِنیامده ی ِسیاه تر گریه می کردم..برای ِکاج ها و برف ها..برای ِشکستن م..برای ِایستادنت در اوج ِاندوه به قرار ِعمیق ترین فاجعه ی ِدنیایمان..برای ِکم بودنت در پر رنگ ترین عکس ها..برای ِشکنجه های ِ بعد از بوییدن ِسمت ِچپ ِگردنت در انحنای ِثانیه های ِپر تب  و تاب ..برای ِسکوتت،وقت ِبه تاراج رفتنم در روز های ِبی رحم..برای ِتخت ِیک نفره ی ِخیس از هق هق..برای ِیار ِخودی بودنت..برای ِدنیای ِبعد ازتوکه غم ِمدام شده..برای ِشهریورها و آبان ها..برای ِکوچه های ِپر پیچ و خم ِطهران..برای ِجاده هایی که حالا دلم را مچاله می کنند،گریه می کردم.. برای ِاندوه ِتن م،در نبود ِثانیه های ِبی تو..برای ِاندوه ِنتوانستنم در لیز نخوردن از دست های ِجهان..برای ِسد ِبازوانت دور از تن م.. برای ِصدات،که قاب ِعکس ِخانه ام شده اند..برای ِاین به تاراج رفتن..برای ِاین اندوه ِلعنتی ..برای ِچشم های ِخیست...برای ِاین ایستادنم در اوج ِاندوه،گریه می کردم..برای ِاسم ِکوچکت..گریه می کردم..


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اردیبهشت1393  به دست  میم.الف 

همه چیزخیلی ساده بود.من در کسری از ثانیه فهمیده بودم تو لباس ِارغوانی نداری.من مثل ِدیوانه ها شده بودم.گوینده ی احمق حواسش به من نبود و بی مقدمه گفت که مارکز مرده.من مثل ِدیوانه ها شده بودم،این را تو می گفتی،خیلی هم ساده و بی مقدمه.من هنوز داشتم به چهره ات میان ِمه ِزمستان ِسال ِپیش فکر می کردم.به ساعت های ِهفت ِصبح.به جای ِرژ ِلبم روی ِیقه ات یا حتی گوشه ی ِلبت...به وسایل ِجامانده در آن ماشین."توچرا رنگت پریده؟چرا نگرانی؟".نگران بودم.چشم هات خیس بودند بین ِخواب هام.بین ِدست هام..تصویرت هی ارغوانی می شود."توچرا لباس ِارغوانی نداری؟!".مارکز مرده.الان یک ساعت و چهل دقیقه است که از حرف ِگوینده گذشته.از صدای ِفالش و احمقانه اش.من هنوز به مارکز فکرمی کنم.به صدها سال تنهایی.به نامه ای که باید برای تو بنویسم.بی دلهره.بی ترس."جدیدا یه صداهایی می شنوم توو سرم..صدای ِخنده هات..صدای ِآخرین گریه ت..".همیشه همه چیز انقدرساده بود؟از سادگی متنفرم.از خلا بدون ِهیچ نقطه ی ِپایان.از صدای ِفالش و احمقانه ام وقت ِآخرین گریه.از لباس ِارغوانی ِنداشته ات."مشکل لباس ِمنه؟".مشکل سادگی بود .من مثل دیوانه ها شده ام اما توطاقت بیار بین دست هام.بگذار دیوانه وارگوشه ی لبت را پاک کنم...


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393  به دست  میم.الف 

| برای روزهایی که کنارت جان دادم-بی آن که بفهمی..|

 

تاریکی چنگ بزند به آسمان.تو هیچ وقت نپرسی چرا من دوازده ِ شب به بعد جنون می گیرم.من هیچ وقت هیچ چیزی ازخودم به تو نگویم و تو الان پیش ِخودت بگویی همیشه همینجوری بودی.و من همیشه همین جور بودم.هیچ وقت دلت نخواهد آهنگ هایی که روزی چند بارگوش می کنم را بشنوی.و هربارکه فلشت را پرمی کنم،آن آهنگ ها را نریزم.تو این را هیچ وقت نفهمی.نفهمی من هیچ آدم ِصمیمی ای در زندگی ام نداشتم.نفهمی من بیست و نهم ِآبان چطور لت و پار شدم.نفهمی دوم ِآذر چقدر کشدار و نفس بــُر بود.نفهمی زندگی ام چقدر تراژدی بوده.نفهمی من چقدر حرف نزده ام برای همه.نفهمی من هیچ کس را ندارم.من نگویم که زیر ِپایم را قبل از خالی شدن،خالی می کنم.نفهمی چرا وقتی میگرن به زندگی ام پیچید،هیچ کس نفهمید،حتی کسی که باید.نفهمی مسکن دیگر رویم جواب نمی دهد.نفهمی چقدر زخمی ام.نفهمی همیشه متهم بودن و سکوت قورت دادن یعنی چه.من از این ها حرفی نزنم.تو ازاین ها هیچ وقت نپرسی..و بفهمی جز این که بگذارم تاریکی چنگ بزند به آسمان،کار ِدیگری نمی شود کرد...

 


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 فروردین1393  به دست  میم.الف 

من می توانستم،بستن ِدکمه های ِلباس ِطوسی ات باشم،یا دم کردن ِچایی برای ِسردرد های ِمزمن ِهمیشگی ات..می توانستم،مردن در لب هایت باشم وقتی بوسه ها،جان ِمعشوقه ات  را می گیرد..می توانستم سیگار ِلعنتی ات باشم ..می توانستم سرفه هات باشم.. می توانستم خنده هات باشم ..می توانستم قدم هات باشم در لحظه به لحظه ی ِطهران..می توانستم پیرهنت باشم .. رج به رج.. نخ به نخ..همان قدر نزدیک..همان قدر نزدیک..


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  جمعه 22 فروردین1393  به دست  میم.الف 

وقتی که روح ِلت و پار ِمامان را در فروردین ِسال های ِپیش دیدم از مادر بودن متنفر شدم. وقتی توی ِآن کوچه ی ِ تاریک با ترس و لرز راه می رفتم از اسپری ِفلفل متنفرشدم. وقتی توی ِآن تراس ِلعنتی شب ها را صبح می کردم،از منظره ی ِشهرمتنفرشدم. وقتی رفقا هم دیگر را به رابطه ها می فروختند از نزدیک شدن ها متنفرشدم. وقتی از ایستگاه ِانقلاب تا خانه ی ِکسی گریه می کردم،از رسیدن متنفرشدم. وقتی شامــه ام به عطر ِسیگار ِزیر ِگوش حساس شد،از شامه ام متنفرشدم . وقتی نوشتن تکرار کردن و جویدن ِتفاله های ِگذشته بود، از دست هام متنفرشدم. وقتی آن آهنگ تداعی ِکسی بود اما کنار ِکسی دیگر،از آن آهنگ متنفرشدم. وقتی پشت ِترافیک ها،سر ِحرف هایت با سکوت زده می شد،از سکوت متنفر شدم.  وقتی تکه هایم درجاده ها به تردد افتاده بودند، از جاده ها متنفرشدم. وقتی بی خیالی ات مثل ِیک مرض ِمزمن و واگیردار به همه ی ِمن پیچید،از هرخیالی متنفرشدم. وقتی گریه کردن مثل ِشنیدن ِاسم کوچکم از یادم رفت،از اسمم متنفرشدم. وقتی پاکت های ِسیگار و قرص با هم خالی می شدند از خالی شدن متنفر شدم.وقتی هرچند هفته یک بار لیوان های ِیک بار مصرف بودند ومن، از لیوان ها متنفرشدم. حالا مدام هر روز دارد ازاین وقتی ها می گذرد. از این چاله های ِعمیق ِفاجعه ی ِدرون ِمن .. زمان،از یک جا به بعد دیگر مرهم نیست.تو راست می گفتی... تو راست می گفتی ...


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 فروردین1393  به دست  میم.الف