چشم هاش مثل ِقبل نبود.برق نداشت .می گفت: مثل ِحال ِدلت شده چشم هام.یعنی معمولی . رو به صورتش لبحند زدم و فکر کردم دیگر حتی لبخندهم معنای ِلبخند را ندارد .فکر کردم اینکه خودم را میان ِجاده ها با آهنگ های ِخاطره دار،خفه می کنم، اتفاق خوبی ست اما خوب هم معنا ندارد ..خوب هم معنا ندارد و کسی نمی داند چندماه ِآخر ِنود و سه چقدر فلان و بیسار بود .و فلان و بیسار یعنی .. چشم هاش اندوهگین و پر از اشک بودند.بعد ازاینکه به صورتش لبخند زدم در آغوشم گرفت .معمولی گریه نکرد ..معمولی دل تنگ نبود .و من می دانستم زندگی  چطور دارد تایَش می کند ..

+ نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف  | 

دلم برای ِآغوش ت

تنگ شده . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف 

یک . 

[مرکز خرید را کنارش قدم می زنم .خریدمفصلش را انجام می دهد.روبه روی ِکافه ای که قرار بود با «ا» یک بار برویم حتما و نرفتیم هیچ وقت,می ایستد ] 

- بریم یه چیزی بخوریم . 

+ نه .بریم سُنبل بخر برای هفت سین ت . 

- سنبل؟! اونم می خریم.بریم این جا اول. 

+نه .سنبل . 

[سریع می روم سمت ِخروجی .آرام .بی لبخند ] 

دو . 

[هفت سین ش را می چینم .خرید هایش را جابه جا می کند .به نود و چار فکر نمی کنم .به لبخندهای ِصبورانه اش. به نگرانی های ِاخیرش . به اینکه بعد از چند روز ،برمی گردد به آن خراب شده .و آن خراب شده کشوری بود که می دانست من دوست داشتم در آن زندگی کنم .] 

- از هفت سین ِپارسالم بهتر شده .. 

+دوسش داری؟ 

- تو چی؟ 

+آره خوشگل شده .. 

- اینو نمی گم .. فلانی رو می گم . 

+برو کتتو بپوش تن ت ؛ببینم باز . 

- می پوشم . بگو بهم ..چرا انقدر ترسناک شده آروم بودنت ؟ چرا دیگه سر و صدات سر درد نمیاره واسم؟ 

+خـب .. زندگی ِدیگه .. آدم از یه جا به بعد اینجوری می شه .. 

[لبخند می زنم .قاب ِصورتم را نگاه می کند.شال ِسفیدم روی ِسرم سنگینی می کند..] 

- کاش توو نود و چار ، عشق بیاد توو این چار دیواری.کاش می شد همینجا بمونم .. 

+نود و چار آروم باشه کاش..آرامش می خوام .. 

[زل می زند به چشم هام..]

-آرامش ِمن .. 

[نگاهم را می گیرم به زمین.می روم سمت ِکیفم.برش می دارم که بروم بیرون از خانه اش.بلند می گویم که «امیدوارم نود و چار خوشبختی بیاره واست »و می زنم بیرون..] 


 

سال ِخوبی باشد برایتان رفقا . 

سال ِلبخندهای عمیق و شادی های طولانی.. 

سال ِعشق باشد برایتان. 

سال ِدلتنگی  و تنهایی نباشد. 

سال ِپر از آرامش باشد.. 

و کاش 

 نود و چار باهمه مان خوب تا کند .. 

:)


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف  | 

این که تو بی منی،این که من بی خیلی ها بودم و هستم،این که با کسی حرف نمی زنم از هیچ چیز،این که سرم را کرده ام توی ِلاک ِخودم، این که همه چیز در سکوت ادامه پیدا کرده،این که لبخند زدنم نمی آید و به جایش چای های ِدم ِعصرم را با بغض می خورم،این که سلکشن ِآهنگ هایم یکی غمگین تر از دیگری اند،این که هنوز معتادم به کتاب خواندن ،این که هنوز شب ها را بیدارم،این که کلماتم بند آمده اند و هی صفحه ی ِسفید عاقبتشان شده،این که دو روز دو تا سرم زده اند بهم،این که سردردریشه دوانده تا کابوس هایم،این که می خواهم از این شهر بکَنم و بروم و برنگردم حتی به قیمت ِدانستن ِاینکه مامان روحش جویده می شود از دلتنگی،این که زمان ضرب در سختی می شود وحاصلش این روزهاست،این که موهایم را کوتاه کرده ام،این که نباشی بگویی دوستم داری وخرم که موهایم را زده ام،این که ...هیچ! فقط میخواستم این را بگویم که :همه ی ِاین ها در کنار ِهم معنایی جز " هرز رفتن در این زندگی "را ندارند..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

حواسم پرت شده بود.دیدم که پیشانی اش را جلوی ِچشم های ِخودم بوسیدی و لبخند ِعمیقی  به صورتم زدی.شبیه ِزنی که بچه اش را ازدست می دهد با صورت ِخیس و جیغ پریدم از خواب.دیدم میم نشسته گوشه ی ِاتاق و کتاب می خواند و هاج و واج به صورتم نگاه می کند.به درماندگی م نگاه می کند.به لیزخوردن هام.به اینکه این روزهای ِسیاه را هرجور شده می خواهد برایم خاکستری کند اما حفره های ِدرون ِمن مدام بیشتر و بیشترمی شوند..داشت حرف می زد که حواسم پرت شده بود و خوابیده بودم.چشم هام به پنجره بود و فکرمی کردم این موقع ِروز،اگرخوشبخت بودم،کجامی توانستم باشم. داشت از فلسفه ی یونان حرف می زد به گمانم .و یادم می انداخت که الان مدت هاست نمی روم انقلاب.و می پرسید چه مرگم شده که همه چیز رارها کرده ام .و می گفت عجیب است که حلقه ی ِدست ِچپم ،سرجایش نیست .می گفتم بی عشقی ..بله.ادامه ی حرفم را می خوردم و در ابعاد اتاق حل می شدم .به کوتاهی ِموهام فکر کرده بودم.به چهره ی ِدختری فکر کرده بودم که می بوسی اش.خوبی ِخوابم این بود که اصلا شبیه کسی که تجسم کرده بودم ،نبود.میم مستاصل به ازخواب پریدنم نگاه کرده بود.یک لیوان آب آورده بود.آب را سرکشیدم .به آبی که ازسرم گذشته فکر کرده بودم .سرم راگذاشتم روی ِبالشت دوباره .و ازپنجره به نبودن ِخوشبختی نگاه کرده بودم.


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

..دستش را نگرفتم .پایم را انداختم روی ِپاهام و به نخواستن ِچشم هاش فکرکردم .خودم را برداشته ام برده ام به جایی که نمی داند.که نمی دانند .با الف حرف می زنم.با الف دردهایمان را میریزیم روی ِهم و فکرمیکنیم زنده ماندنمان معجزه ست حتما.دستش را نگرفتم.جدی بودم.جدی بود.به نخواستن ِدست هاش فکرکردم .به نبوسیدنش فکر کردم. به روزهای ِدرپیش ِبی رحم فکرکردم.به فروردین ِپارسال فکرکردم.به سیزدهم ِاسفند فکرکردم.الف می گفت گریه کنم .گریه نکردم اما .الف می گفت تو حرف های ِخوبی می زدی و من حرف هام یادم نبود .نشسته ام گوشه ی ِتراس ِخانه ی ِمیم و به چایی ای که برایم ریخته خیره خیره نگاه میکنم. چاربار در دوساعت عوضش می کند.زیر سیگاری را خالی می کند.می نشیند کنارم.به میم دردم را نمی گویم.نمی گویم بغلم کند گریه کنم .نمی گویم برایم قرص بیاورد که میگرنم ساکت باشد.می گویم دارم فکرمی کنم .می گوید فکرنکن. به الف می گویم گور ِپدر ِهمه چیز . و گور ِپدرهمه چیز یعنی بند و بساطم را دارم جمع می کنم .به بودن ِخوشبختی در نبودنم در زندگی اش فکر می کنم .به میم لبخند می زنم.می گویم دنیاست دیگر.لبخندمی زند.می گفت وقت ِاشک ریختن دیدن داری.می خندم.به دست هات فکر می کنم.به خوشبختی که تن ت را پر می کند در همین روزهای ِپیش رو و در نبودن م...به همان چیزهاکه نمی دانی..که نمی دانند ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

.. اول ِاین ها در تن ت ،در تن ت ،در تن ت ادامه دارد ..وقتی سر ِبریده ی ِتو جلوی چشمم بود . دست های ِخونی م .عقربه ها در حال ِدوران بودند . دنیا شکل ِمست کردن هام بود. چراغ قرمز را رد کردم.به خودم گفته بودم آخرین تلاش و آخرین لیزنخوردن..به خودم گفته بودم که از این بدترها هم گذشته .به خودم گفته بودم که مدام  باید سر ِبریده ی تو جلوی چشمم باشد.باید ذوب شدن هات در دیوارهای ِخانه ی ِپدریم را یادم می ماند . صدای ِگرفته و ریه ی ِلت و پارم باید یادم می ماند.از همان شب که بوسیدمت..که بوسیدمت و گذاشتمت کنار همه فهمیدند که دیگرسراغت را نباید ازمن بگیرند..بعد از تو آدم ها برایم پازل های ساده بودند.ساده،حال بهم زن و مچاله .همه چیز را بریده بودم .سرت را زده بودم .به الف گفته بودم امتحان ِصبرم تمام شد.امتحان ِلعنتی ای بود.پوزخند زدم .دیگرگوشه ی حمام ها گریه نمی کردم.دیگردرد ها آنقدرکه بنظرمیرسسیدند دردناک نبودند . دیگر ضدگلوله شده بودم .رحمی درکارنبود اما .هنوز خشاب ها پر و خالی می شدند.قسم خوردم.بام بودم .نخ ِدهم بود.قسم خوردم به ته مقدسات ِمانده بیخ ِدلم .قسم خورده بودم .با قدرت و توان ِکامل.باهمان قدرت ِویران گر ِبی رحمی که می شناختی..زمان گذشت مدام . اتفاق ها تکرار بودند مدام .من نخ ِدهم را رد کرده بودم مدام.چراغ قرمز ها را مدام .زندگی را مدام.مرگ را مدام.دوست داشتن را مدام.همه چیز حالا سرجایش ایستاده .حالادنیا آرام گرفته لابه لای پلک های نیمه بازم .نخ بیستم رد شد..پاکت ها رد شدند...آخر ِاین ها در تن ت ،در تن ت ،در تن ت،در تن ت..در تن ت ادامه دارد ..


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

.. صدایش را دوست داشتم .هنوز هم دارم .اما سهمم از دوست داشتنی ام، کم بود .کم یعنی شنیدن ِزیر و بم ِصداش در گفتگوهای ِعادی مان.و البته بیست و هفت ثانیه از صدای ضبط شده اش که چندتا جمله بود .جملات مهم بودند.مهم تر صدا بود .حواسم پرت می شد در طی روز.وسط ِآهنگ ِمورد علاقه ام که داشت پلی می شد،آن بیست و هفت ثانیه را پلی می کردم .خوشحال بودم،آن را گوش می دادم .غم دست می انداخت دور ِگردنم ،آن را گوش می دادم.صدایش را دوست دارم .عدد ِبیست و هفت را هم .اما،یک نفر هست که نمی داند دختری درشهر، پشت ِچراغ های قرمز،توی ِاتاق ،آشپزخانه،و هرجاگیربیاورد،وقت وبی وقت،هی آن صدا را گوش می دهد.هی آن صدا را گوش می دهم  و ..

و دنیا ،جای ِغمگین کننده ایست..

 

| حرفی بزن که توو زیر و بم ِصدات 

حرف ِنگفته ی ِچشماتو بشنوم 

فرقی نمی کنه که چی میخای بگی 

فقط بگو بذار صداتو بشنوم .. |


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

دنیا بد کثافتی ست .این را بهش می گفتم تا بداند دقیقا چرا لبخند هام واقعی نیستند دیگر.بوسیده بودم و بو کشیده بودمش.تنها کسی ست که تکه ای از بهشت محض است برایم.این راهیچ کس نمی فهمد .ششم اردی بهشت که سه ساعت بی وقفه زار می زدم  و دنیا آوار شده بود روی ِسرم،دستش را گذاشته بود روی ِشانه ی ِچپم و پابه پای ِمن گریه می کرد .هنوز به آن شب فکر می کنم.به اینکه وقتی آن شب تا صبح سر شد،شب های دیگر هم صبح می شوند .آن شب وقتی صبح شد،وقتی از اتاقم آمدم بیرون،گفت:«یه شبه چندسال پیرشدی که..» . وبعد گریه کرد . 

دنیا بد کثافتی ست . اما من،هنوز و هم چنان به لبخند های ِزری مامان دلخوشم .و این را هیچ کس نمی فهمد .. 


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

ساعت از دوازده ِشب گذشته بود . از اتاقم راه افتاده  بودم سمت ِآشپزخانه  و شروع کرده بودم آشپزی کردن.زری ماما خواب بود .باقی هم همینطور.برای ِخودم غذا درست کردم .چای دم کردم. به زندگی فکر کردم .به این چند سالی که از رویم گذشته و گاهی هم من از رویش. نتیجه ی ِفکرهایم این شد که باید خانه ی ِپدریم را بیشتر دوست داشته باشم.بیشترش بر می گردد به اینکه من توی ِاین خانه زیاد خواهم ماند. آخرهای ِچای خوردنم ،لبخند می زدم و تنهایی دوست داشتنی تر به نظرمی رسید.


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف