شب گذشته بود.پلک هایم سنگین بودند.به زور ازهم بازشان کردم..بی هوا،طوری که خودم هم نفهمیدم کِی،یاد ِصحنه ای افتادم ..و آنقدر توی ِسرم چرخ زد که دلم می خواست در گذشته و درهمان صحنه ،می مردم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۹ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط مهسـا اســلام 

گیج وسط ِخیابون باهاش گلاویز بودم.چارتا لیچار اون می گفت و چارتا من.دست روم بلندنکرد اما.توو چشماش می دیدم که می خواد بگه میشه همه چی رو درست کرد و خب چرا نمی ذاری مهسا؟داشتم منفجرمی شدم از شدت عصبانیت.یقه ش رو می گررفتم و حرفم به تموم شدن نکشیده بود که ولش کردم وسط خیابون.صدای ِیکی دیگه میومد.اون صداباعث شد که ول کنم همه چی رو.یقه ش رو یهو ول کردم.دیدم چروک شده.بغض میشد یه طناب سفت دور گردنم..صدارومیشناختم.صدا آشنابود.آدمش آشنابود.صدا خود ِزندگی بود.خودعشق بود.می دونستم دل ندارم برگردم توو صورت ِصدانگا کنم . می دونستم یه چیزی نمی ذاره برگردونم صورتمو.رومو برنگردوندم.یقه شو ول کردم و سریع مسیرمو کج کردم وسط خیابون.هیچ کی نبود که اون جا باشه.فقط صداعه آشنابود.یقه ش رو ول کردم ورفتم یه طرف دیگه ..صدا با مرد ِیقه چروکی که باهاش گلاویز بودم اومدن دنبالم.شنیدم که صدا خیلی نادم و پشیمونه.خیلی فهمیده دنیا گرده.خیلی ناراحته.فهمیدم صدا دنبالم افتاده تایه جمله ای رو به گوشم برسونه..جمله شو گفت.هنوز دلشونداشتم برگردم .هنوز آدمش آشنابود..اصلاانگار نه انگار.به دلم گفتم د ِآخه لعنتی،نخواه که برگردم توو صورتش نگاه کنم..دلتنگیمو ب روم نمی آوردم.یه مسیرطولانی رو من و صدا و مرد ِیقه چروک،طی کردیم.صدا هی اسممو صداکرد که برگردونم صورتمو و ازته دلم بگم جانم ..صدامنتظربود جونم در بره ازدلتنگی..جونم در نرفت.هی تند تر قدم برداشتم ،هیچی نگفتم.هواخیلی گرم بود.خیلی.مرد ِیقه چروک ساکت بود.هیچی نمی گفت..حس می کردم همه چی براش توو یه بعد ازسکوت معلق مونده..گوشاش نمی شنید..مثل ِ26اردی بهشت ِنود وسه ی من شده بود..تاچندروز نمی شنیدم..سنگین بودم اماهی تندمی رفتم که نیان باهام..زبونم نمی چرخید حرف بزنم..صداعه جمله شو گفت..یه جوری گفت که مخاطبش مرد ِیقه چروک بود..انقدرصدام زده بود و هی حرف زده بود و حرف زده بود،که برنگشته بودم..بعدفهمیده بودتنهاراهش مرد ِیقه چروکه..جمله شو گفت..جمله ش که تموم شد..حس کردم جون از تنم رفته..برگشتم تووصورتش نگاه کنم ..بهش بگم د آخه لعنتی ... 

که گوشیم زنگ خورد..پریدم از خواب..رفتم زیردوش نشستم..هی فکرکردم ..هی فکرکردم...صداش تامغزاستخونم رفت..رفت و برنگشت... 

من ؟ 

بند بند تنم پاره ست از دیروز صبح..

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط مهسـا اســلام  | 

تو در لب خند های من تکثیر می شوی .

+ نوشته شده در  شنبه ۲۰ تیر۱۳۹۴ساعت   توسط مهسـا اســلام