بعد از یک هفته که صبح تا شب بیرون ازخانه بودم نشسته ام گوشه ی تراس وقیمه ی ِزری ماما را می خورم و حالم از هر رستوران و  فست فودی ای بهم می خورد.زندگی من و الف به گه کشیده شده و فکر می کنم دیگرنیاز  نباشد تکرار کنم که گه کلمه ی خوبی ست.بسیار هم خوب.البته وضعیت وخیم تر نشده برای ما چون به روی ِسگی ِزندگی عادت کرده ایم و هیچ چیز خورنده تر و درنده تر از این عادت نیست.تو آن روی ِسگت بالا آمده.و تمام دیشب که داشتم به آینده ی مبهم خودم و الف فکرمیکردم ٬پشت ِهم در صفحه ی ِواتس آپ گه می زدی به من و می گفتی که تو خیلی فلان و بیساری.من ساکت بودم.بس که فلان و بیساربودم.درواقع هیچ نیازی نبود حرفی بزنم.شناخت چیزخوبی ست.برایم عکس می فرستادی و جملات خودم را تکرار می کردی تاصبح.استاد یقه ام را توی ِتماس ِکله ی صبح ِامروزم می گیرد که برایش فلان کتاب را ببرم و با صدای ِمنگ می گویم خب می آورم برایتان.بعدهم به شناخت فکرمی کنم.چشمانم را روی هم فشارمی دهم و آفتاب لنگ ظهر را به روی خودم نمی آورم.خودم را به روی خودت نمی آورم.به الف تکست می زنم که بیاطهران ببینمت..بعد چشمانم را می بندم.لشم را از تخت بلند می کنم و فکر می کنم خانه ی ِپدری چیز ِخوبی ست در این بساط ِبی بساطی ِمن .

قیمه ام از دهن افتاد.


برچسب‌ها: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آبان1393ساعت   توسط مهسا اسلام   | 

سنگ ِصبور بودنم برایت تنها اتفاق ِخوشایند این روزهاست.هرچند،هرچند،هرچند که درانتها همه چیز به فرسایش ِبیشتر ِمن منتهی می شود ..


برچسب‌ها: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مهر1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

هی آقا!

توکه اینقدر ساده و سریع

از من رد شدی

کاش می فهمیدی

که در همه ی عمر یک زن

فقط "یک مرد"می تواند

به قدری برایش لعنتی باشد

که از او شعر بنویسد!

 


برچسب‌ها: سیگاری ازجنس ِشـ عر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393ساعت   توسط مهسا اسلام   | 

رمز، همان قبلی ..


برچسب‌ها: ـطــهران لعنتــى
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مهر1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

دستش را حلقه می کرد دورم.دنیا تنگ می شد.می شد قفس ِدور ِپرنده ی ِ«ن».پرنده ای که هیچ وقت نخرید و هربار که گوشه ی ِاتاقش روبه پنجره می ایستادم،می گفت جای ِیک مرغ ِعشق خالی ست.جای ِتو خالی بود.ساعت هشت و نیم را دود می کردم.دکمه هایم را باز کرده بودم قبل ترش.دستت جایی نداشت دورم.گوشه ی ِپنجره را باز کرده بودی.نیم خیز افتاده بودی روی ِتخت.به دیوار ها نگاه می کردی.به سقف.به زمین.چشمت نم کشید پیش ِچشم های ِخودم.دلم برای ِخیابان گردی لک می زد.ازخانه ها بیزار بودم.از سر ِکوچه ها.از پنجره های ِعریض.پنجره های ِکوتاه.پنجره های ِباحفاظ.پنجره های ِبی حفاظ.ساعت ِنه و نیم را دود می کردم.بین تاریکی ِاتاق گم شده بودم.وقتی نمانده بود برای «ب» از درد های ِبعد از فروردینم بگویم.از خود ِبی آرایشم در نیمه های ِظهر ِجمعه.از کتاب ِچند دور ِخوانده در تاکسی و متــرو .با «ن» تاریکی می جَویدم.سرم را روی ِشانه هایش می گذاشتم و به همه چیز فکر می کردم.می گفت آدم ِبدی ست.می گفت قول نمی دهد به خوب بودن.توی ِتاریکی می گفت «سعی می کنم .» و هیچ وقت سعی نکرد.هیچ وقت مرغ ِعشق نخرید.اتاق نم کشیده بود بین ِشب گریه هایم.بین ِساعت ها بغض و شانه به شانه اش زندگی را جویدن.عکس هات را دیدم.دنیا دستش را حلقه کرد دور ِگردنم.ولی نه مثل ِتو.دنیا می گفت جای ِمن در زندگی خالی ست.دنیا برایم شکل ِقطعات ِعکس شده از آن دم ِظهر.از بعد از نبودن های ِ«ب».از بعد از رفتن از تاریک ترین خانه در تاریک ترین شب ِپاییز..نخ ِآخر را کشیدم.دکمه هایم را بستم .گفت قول می دهد پرنده ای که فلان روز دیدیم را بخرد حتما.و این حتما یعنی قول.گفت قول می دهم بخرم..


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

ته ِهمه چیز برایت در آمده باشد.رُل ِمزخرف ِحال بهم زن ِاین و آن را ببینی.«این» مردی باشدکه فقط یک مرد است برایت و نه هیچ چیز ِدیگر.«آن» رَفیق ِرفیق فروشت به مرد ها باشد.اتاقت یخ ببندد مدام.پناه ببری به جاده ها،به خیابان های ِبی سر و ته ِمنتهی به هیچ .راه برود،درخودش مچاله شود،درتو مچاله شود،نفهمد مرگت چیست.نگویی مرگت چیست.مرگی هم نیست در کار.هیستریک باشد.هی ساعت از سه و ربع بشود پنج و ربع.دنیا برایت خلاصه نشود در عشق.خلاصه نشود در عزیزم شنیدن.در صبح بیدارم کن.درشب، بی شب بخیر نخاب.در همین کار های ِحال بهم زن ِپوچ .دنیا مثل ِزیرخواب ِچند سال پیش ِتو شده باشد.راه بروی.در من مچاله شوی.من در زن ها تکثیرشوم.درلبخندها.درگریه ها.درگوشه های ِآشپزخانه ها.در بالکُن ها. در حمام ها.درکتاب خانه ها.در وجب به وجب ِشهر ها.در دست های ِکشیده ی ِپرشده با دود...هیچ مرگیم نیست.باور کن.فقط،یک طور ِجذام گونه ی ِتنها اَم.بی لبخند.بی گریه.در گوشه های ِآشپزخانه،دربالکُن،در...


برچسب‌ها: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  شنبه 5 مهر1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

چندساعت ِبعدمی شود جمعه.یک روز فردای ِپنج شنبه.شب ِقبلش تاصبح خیره به سقف برای ِخودم گذشته نوشخوار کرده ام.تو بیدارشده ای.پاهایت را از روی ِتخت نمی گذاری زمین.گوشه ی ِپنجره باز است.باد می رقصد.نه مثل ِمن وحشی.نه.آرام.دلربا و شاید حال بهم زن..یک نخ از آن بدمذهب می کشی.لُخت و عور .کولر تق تق صدامی دهد.کولرجان می کَنَد.به رییست بیلاخ نشان می دهی که نمی تواند تا چند ساعت روی ِمغزت رژه برود.رژه برود و به قرار ِساعت چار ِظهرت،ساعت شش برسی.سیگارمی کشی.ازتخت خودم را بلندمی کنم.دوش را بازمی گذارم.زیر دوش به گریه کردن فکر می کنم.گریه نمی کنم.دیگرداحل ِحمام ها گریه نمی کنم.هی لبخند می زنم.لبخندهای ِآرام ِحال بهم زن.مــُرده شورم را برده اند.خودم را از عالم و آدم کسرکرده ام.کزکرده ام گوشه ی کاشی ها.ازحمام خیس آمده ام بیرون.نشسته ام کف ِتراس.بدمذهب ِبعدی ِتو را من می کشم.آسمان آبی ست.صدایت را ریخته بودم توی ِکاسِت ها.عالم و آدم بی خبر بود.صدایت پخش می شود.دیگرجان نمی دهم.آرام.حال بهم زن.موقر و خانوم.یعنی یک طور ِرژه وار روی ِمردانگی ات.یعنی یک طور ِلَش و مقدس مآبانه .خودم را بلند می کنم.صدات می رقصد.پاهایت را از روی ِتخت کَنده ای.غم لشگرمی کشد به بند بند ِتنم.دم نمی زنم ها.گفته بودم که،موقر وخانوم.یعنی یک طور ِجذام گونه ی تنها.چندساعت بعدشده جمعه.ظهر دم کشیده.هنوز لخت و عور توی ِخانه می چرخی.یک طور ِلـَش ِ...یک طور ِلش ِمقدس مآبانه..


برچسب‌ها: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 شهریور1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

دوستانی که می خواهند بخوانند،بگویند..


برچسب‌ها: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 شهریور1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

دم نوشش را بی دقت می خورد.قلپ قلپ.دستش را می گذاشت سمت ِراست ِشقیقه اش و زل میزد روی ِصورتم.بی هوا حرف می زد.از هر دری.چشم هاش زور می زدند زیرک و حیله گر به نظربیایند.دستم را بی حس گذاشته بودم روی ِمیز.نگفتم که دم نوش خوردن بهش می آید.حتمامی خندید.می خندید و بازی باچشم هاش تمام می شد.نبات را گذاشته بودم زیر ِدندان هام.نگفته بودم که روزی چاربار به فرار کردن فکر می کنم.نگفته بودم شب ها تاصبح،سلینجر می خوانم.مرگ مثل ِیک مرد ِشیک پوش ِمضطرب بود آن لحظه ها.آن لحظه ها به چهره اش فکر می کردم وقتی که داشته قبض ها را پرداخت می کرده.به دست هاش وقتی که زده توی ِگوش یک حرامزاده ای که نمی دانم کیست.باد از جرز ِدر می آمد و درون ِاتاق می چرخید.مرگ خاکستری بود.مثل من،وقتی که به بن بست می خورم.حرف از در و دیوار بالامی رفت.درون ِحانه می چرخید.مرگ می رفت برای خودش می چرخید.درسرم گوسفند بودن جز ِآخور ِحسرت هام بود.در سرم جاده هاکش می آمدند.غمگینی کش می آمد.تصویر ِمردها،تصوی ِزن ها،درون ِمترو،پشت ِپیشخوان ِاداره ها،پشت ِتریبون ها،درون ِپاساژ ها،درون ِتخت ها،یک نفره،دونفره،سه نفره،چارنفره..چاربار به فرار فکرمی کنم.این روزها شکل ِحماسه هایی شده ام که آفریده نشدندهیچ وقت.شکل ِلبخند ِبی قواره ات.شکل ِلباس ِخوش طرحت.شکل ِحلقه های ِدود ِسیگار در پنجمین نخ ِپاکت.بی دقت می خوری.به زمین و زمان می خوری.به دیوارها،سقف ها،تراس ها،زن ها،مردها،پسرهای ِکوچک،دخترهای ِنیمه بالغ.بلند می شوی می روی.ازهمان دری که آمدی توو .ازهمان دری که در گوشه ی ِآشپزخانه اش برایت دم نوش درست کرده بودم. می روی.حرف هات مثل ِناخن هام کشیده می شوند به دیوار..دستم را آرام،می گذارم روی ِگوش هام.می روی.حرام زاده ای می شوم که نمی دانم کیست.اتاق یخ می بندد از مرد ها ..رفته ای حالا.و مرگ آرام گرفته ..


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  جمعه 14 شهریور1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

دلم برایت تنگ شده

و این

غمگین ترین اعتراف یک زن است .


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

برایِ مریم ..

بایدبرایت بنویسم مریم
بایدبنویسم که وقتی بایک فاصله ی چنددقیقه ای جواب دادی و گفتی خوبم ،مدام حس میکردم که غمگینی..سخت هم غمگینی..مثل شب قبلش که الهام غمگین بود..میدانی مریم..زنذگی دارد تایمان میکند و میگذاردیک گوشه تا پس فردایی،مرگ بیاید وچروکمان کند وببلعد..وقتی گفتی عشق دارد از دستانت لیزمیخورد فهمیدم که باید محکم بغلت کرد..زیرگوشت گفت که هرچیزی هم که بشود تو باز زنده ای عزیز دل..و این رنج عظیمی ست که هیچ چیز پایانش نمیدهد..نه چشم های نحیف عشق و نه چشمهای براق خیانت ونه هیچ چیز دیگر دراین دنیای لامذهب..
میدانی مریم..
این تابستان هی کش امده..کش امدنش به قدری ست که هر روزش مرا چندسال ذوب میکند..کاش زمستان بیاید زودتر،برف خودش را اوارکند روی سقف ها و خیابان ها...کاش تمام شود این روزها،،شادی بیایدهمه ات را باخودش ببرد و هیچ وقت هیچ وقت ِهیچ وقت به این روزها برت نگرداند..
باید بغلت می کردم.این راهمان شب فهمیدم.همان شب که مستاصل میپرسیدی چرا روزهای خوب نمی ایند..باید بغلت کنم.در همین تابستان ها.درهمین پاییزها و زمستان ها.شایدبهار ِبهتری در راه باشد.. یک بهاربهتری که خودم هم بهتر ازهرکس میدانم وعده اش یک دروغ مضحک است..مثل وقتهایی ک یک نفرمیگوید میرود تابرگردد ولی دلت گواه میدهد برگشتی درکارنیست..
میدانی مریم..دردلشگرکشیده ب استخوان هایمان٬درد لشگر کشیده و از ارتش اشک و بغض هم هیچ کاری برنمی اید..مثلا میشود یک گوشه ارام نشست و نگاه کرد فقط..میشود خوب نبود و فقط زنده بود.میشود آدم زود پیرشود وسن شناسنامه ای اش فقط اعدادی بی مربوط ب او باشند..
آن حال خوب ِمال ازمابهتران را نمیدانم روی کدام کمد گذاشته اند که هیچ رقمه قد مابه برداشتنش نمیرسد..نمیدانم وقتی زنی سخت غمگین است و میبیند که عشق از دست هاش لیزمیخورد چه چیزی باید برایش گفت که ارام بگیرد..که اشک نریزد و مچاله نشود..
میدانی مریم ...دنیا هی دارد کش می اید..ایراد ازاین تابستان نیست ها..ایراد از فصل فصل ِپلک های ماست که مدام ابری ست..دست خودمان هم نیست..دست خودمان نیست و دنیایمان یک جاهاییش لنگ میزند..بدجورهم لنگ میزند..تو ولی لبخندبزن..من بغل کنمت لابه لای این پایتخت بی شرف و بی ابرو..
بغلت کنم و فکر کنیم که شاید و شاید وشاید یک بهاری توی راه باشد
یک بهاری که نمیدانم کجای تقویم است که چشممان نمی بیند ماه هایش را..یک حال ِخوب ِمال از ما بهتران..که درقد وقواره مانیست انگار..تو امالبخندبزن ..لابه لای همین زندگی هرزه یمان که زیر غم خابیده ..

 


برچسب‌ها: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 شهریور1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

من غمگینم،پس هستم !

 


برچسب‌ها: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  جمعه 31 مرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

تو می خندیدی.من درونم،زار می زدم.من شاهرگ هایی که به گذشته وصل می شدند را می بریدم و خون ِجگر می خوردم پیک به پیک.توقسمتی از من نبودی این سالها.تو آن روزهای ِسیاه ِساکت ِمن را ندیده بودی.تو مترکردن های ِخیابان را از سر ِجنون ندیده بودی.تو ندیده بودی بالشتی که حکم ِصدا خفه کن را داشته.تو از کسی خواهش نکرده بودی فلان ادکلن را نزند.تو اِتُد به دست،کتاب نخوانده بودی.ساعت ها بیداری نکشیدی بودی.تو به «ابی» معتادنبودی.تو با پیرمرد ِپارک ِآزادی درد و دل نکرده بودی،جلویش اشک نریخته بودی.تو  از همه فراری نبودی.تواین روزهای ِلبریز از شیطنت ِمن را می دیدی،این روزهای ِدروغ ِحال بهم زن.ازدوازده ِشب به بعدمتنفر نشده بودی.تو فحش بلدنبودی،من بد دهن بودم.میتوانستم روی ِپل هوایی به مردی که می خواسته دستمالی ام کند فحش بدهم.تو تنهایی سیاه مست نمی کردی،زیر ِدوش گریه نمی کردی،اسم کسی را صدا نمی کردی.تو خواب نمی دیدی،تو خوابی نمیدیدی که یک هفته سگت کند.تو سلکشن ِآهنگ هایت غمگین نبود. من بارنگ ِچشمانم-قهوه ای-دنیا را می دیدم،تو عینک طبی می زدی .توپای ِنوشتن هات گریه نکرده بودی.تو تا خرخره توی ِلجن دست و پا نمی زدی.تو آدم های ِمهم زندگی ات را بادست های ِخودت بیرون نمی کردی.تو همیشه متهم نبودی،همیشه «آدم بده»ی ِقصه ها نبودی.تو توی ِقاب ِخاطرات ِاین و آن چهره ات شطرنجی نبوده.تو اندازه ی ِمن خودت را دوست نداشتی،اندازه ی ِمن هم خودت را بالا نیاورده بودی.تو من نبودی.من تو نبودم.ماهیچ نقطه ی ِاشتراکی نداشتیم.من گفته بودم نه .تو ناراحت بودی.من خوشحال بودم.چشمانم برق می زد..برق می زد که تو، «من» نبودی هیچ وقت ..


این را بخوانید ..


برچسب‌ها: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

یک ساعت و چنددقیقه است که از خانه زده ام بیرون.بادعوا؟بله.بادعوا.زنگ ها را که بیشترش زری ماماست جواب نمی دهم.آمده ام نشستم کنج کافی نت و آب معدنی و دلستر گذاشته ام روی میز و از زندگی فکستنی ِلعنتی ِگه گرفته ام لذت می برم.به نسترن اسمس می دهم که تنفرقدرت عجیبی دارد و می تواند من را مثل یک زلزله ی چند ریشتر تکان بدهد.دارم به این چندماه فکرمی کنم.به این روزها فکرمیکنم.و درآرزوی گذشتن روزهایی هستم که قراراست بیایند.یک جور گه گرفتگی مزمن.کلاگه کلمه ی خوبی ست.دوراس را دوست دارم.اسمان ابی ست و هوا سگ را هم آب پز می کند. به هیچ چیزی فکرنمی کنم.خانه آشوب است برای اثاث کشی و دلم یک بلیط به شیرازمی خواهد.که بروم و هیچ وقت هیچ وقت به این خراب شده برنگردم.اماخب نمیشود که.و گه بزنند به زندگی که هرجاکه بایدبشود نمی شود.کلا گه کلمه ی خوبی ست.زری مامان هم خوب است.اصلا از شدت خوب بودنش دارد حال به هم زن می شود.اعصاب ندارم.دارم به ض فکرمی کنم.می توانستم بهش زنگ بزنم و او خوشحال و خندان با آن قدبلندو داف های دورش هی نصیحتم کند که باید خوش بگذرانم و خاک برسرم که نمی توانم.چندشب پیش که لایعقل بودم همین حس را داشتم .همین حس خاک برسر بودن و در باتلاق فرو رفتن.بدی اش این است که نمی شود ازاین ها با هرکسی حرف زد.بله داشتم می گفتم.نمی شود حرف زد .دست هیچ کس هم نیست ها.کلا وضعیت مزخرفی شده.دیگرحتی ب ض هم فکرنمی کنم.به هیچ چیز و هیچ کس.فقط یک بلیط میخواهم.یک بلیط به هرکجاکه بشود.به هرخراب شده ای.به هرجای گهی.کلاگه کلمه ی خوبی ست.بله..بادعوا..


برچسب‌ها: ویـرآن ـمی آیم
+ نوشته شده در  شنبه 18 مرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

انگار چارپایه را گذاشته باشی زیر ِپایم و ... .برای ِتئاتر رفته بودم و میم دوربینش را در آورد و عکس انداخت.یکیش را گذاشتم همین گوشه.می گفت خوب است نقش ِدختری را گرفته ای که نزدیک ِمرگش مدام می خندد.می گویم جنون است دیگر.می خندم.می گویم شاید یک روز واقعا اجرایش کردم.خنده روی ِلب هایش می ماسد.دستم را می کشد و از لابه لای ِبچه های ِتمرین،می رویم یک گوشه.«چشماتو ببند..».می بندم.مچم را می مالم.دستانش قوی ست.قدرت دارد.اما نه انقدر که من را برگرداند به روزهای ِخوب ِگذشته.نه انقدر که حالم را خوب کند.می بندم.«حالا یه آرزو کن..».چشم بسته می خندم و دستم را شبیه ِطناب ِدار می پیچم دور ِگردنم.چشمانم را بازمی کنم می بینم به صورتم زل زده.برای ِاجرا صدایمان می کنند.موقع ِرفتن پشتم ایستاده.زیر ِگوشم،زیر ِشال ِسبزم،آرام می گوید که دوستم دارد...مچم را می مالم.می خندم مثل ِوقتی که انگار چارپایه را گذاشته باشی زیر ِپایم و... .

 

پیوست:

دعوت به دورهمی های خیلی خوب:)


برچسب‌ها: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

روی ِصندلی ِفرودگاه میخکوب شده بودم.پای ِآمدن نداشتم،نمی شد بغل بگیری ام،زیر ِگوشت بخواهم نروی،و توی ِبی مذهب بروی.صداهای ِدورم را دیر می شنیدم.رنگ ماشینت را دور می دیدم.صندلی ِکنار دستت را نمی دیدم.خودم را نمی دیدم که چطور دارم گند می زنم به خودم.آن هواپیمای ِتنفر برانگیز ثانیه هارا قورت می داد.دلم می خواست همه ی ِمهرآباد را گریه کنم.اما نمی شد.نمی توانستم.نمی شد چنگ بزنم گوشه  ی ِپیرهنت،انقدر حرف بزنم و سرسام بگیری که صدایت زیر ِصدایم گم شود.توی ِبی مذهب بایدمی رفتی.من ِنیم ساعت پشت ِتلفن را نمی دیدی که یک ریز فحش می دادم.یک نفس.راننده ی تاکسی فکرمی کرد شوهرم بهم خیانت کرده "لابد".راننده ی تاکسی غلط می کرد .توهم غلط کرده بودی.تو و مهرآباد باهم غلط کرده بودید.عصیان زده به بند بند ِوجودم.مرده شورت را ببرند اصلا.گورت را گم کن اصلا.امیدوارم هواپیماسقوط کند.و آن مهمان دار لوند،از قد و قواره ات کیف کند.عشوه بریزد.عاشق ِخنده هایت شود.عاشق ِصدایت شود.مرده شور ِاین زندگی را ببرم من.جعبه ی ِسیاه را پیداکنند.بدهندمن بشکافمش.بغل بگیرمش.زار زار گریه کنم و همه فکر کنند شوهرم بهم خیانت کرده "حتما".


برچسب‌ها: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

لباس را مچاله کرده بودم.به قول ِتو ازآن جوگیری های ِاحمقانه ی ِزنانه.لباس را مچاله کرده بودم و تو قدم به قدم درون ِتار وپود هایش رخنه می کردی.من هنوز این سمت ِشهر بودم.از شیشه ی ِتاکسی به روز های ِدر راهی فکرمی کردم که پرپرمی شوند جلوی ِچشمانم.به قول ِتو ازآن فکرهای ِآزار دهنده ی ِروی ِاعصابی.لباس را انداخته بودم گوشه ی ِاتاق.لباس را انداخته بودم ته ِکمد.لباس من را مچاله می کرد.تو آن سمت ِدنیا بودی.آن سمت ِدنیا یعنی یک نقطه ی ِدیگر در این شهر.وقت ِدلتنگی،مسافت ضرب در هزار می شود..ضرب در فرسخ می شود..لباس میتوانست یک انسان ِکامل باشد.یک انسان ِکامل با وزنی نزدیک به هزارتُن. تمام ِششم ِاین ماه را  مچاله وار باهمان لباس،گریستم.تمام صدایت را،بانت های ِزیر و بَم.تمام ِتنت را در بین ِخواب هام.هنوز بسته های ِخواب های ِمصنوعی کم و زیاد می شوند.هنوز درونم نشسته ای به حرف زدن..به شعر خواندن..دستم را می کشم بین ِکتاب تا نخوانی..اما مگرمی شود؟ پیرهنت،رنگ ِگرگ و میش ِدم ِصبح بود.رنگ ِگریه های ِنکرده.رنگ ِزندگی ِنکرده.دنیا بد جور با آدم تا می کند.دنیا بدجور آدم را تا می کند...

 

 


برچسب‌ها: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

سرم را تکیه داده بودم به عقب.از کنارم بلند شد، رفت آشپزخانه.سرم درد می کرد.هنوزهم دردمی کند.کنت می سوخت.کنارم که نشسته بود زیر ِگوشم حرف زده بود.رفت مسکن بیاورد.«استامنیوفن 500 بسه؟»گفتم:«نه.کمه..».گوش نمی داد.سرم تیر می کشید.گفته بودم :«حالم ازآدمابهم می خوره».گفت:«چی؟بلندبگو..».گفتم «هیچی.نه 100،نه 500..ژلوفن».داشت از بدهی هاش حرف می زد.از آقای فلانی و خانم بهمانی.از دفتردار ِشان.«بلوند و داف البت».گفته بود البت.هنوز ه ی ِآخرش را می خورد.گفته بودم «بی حس م.بی حس»..نشنید باز.اشکم سرخورده بود روی ِگونه ام.بلندگفتم:«خب داشتی میگفتی...»داشت می گفت.سرم،سر از بلوار ِکشاورز درآورده بود.تنم از تکه ای دیگر در طهران.سیگارش را برداشتم.باقرص ها آمد.از بلوار دور شدم.به تنم نزدیک شدم.گوش نداده بود بازهم.جای ِرژ ِلبم که روی ِفیلتر ماند،سرم آرام گرفت.بغضم بند آمد.صدایش کش می آمد.دور می شد..ولی به چشم هایش نگاه می کردم.به چشم هایش که مرا یاد ِتو می انداخت ..


برچسب‌ها: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

مونالیزا نیستم

اما تو نگاهم کن..

لبخندمی زنم!


برچسب‌ها: سیگاری ازجنس ِشـ عر
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

از دید حالای من خوشبخت فردی ست که دو ویژگی دارد:

اول:عدم توانایی در فکرکردن

دوم:نداشتن حافظه .


برچسب‌ها: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

خیال ِباران رهایم نمی کند.تو چند فرسخ تر داری به آینده ی ِبی من لبخند می زنی و من نمی دانم کجای ِدنیای ایستاده ام.نمی دانم این مرد های ِبعد از تو،از کدام اقلیم به من می رسند که بعد از اولین سلام چشم هایشان برق می زند و دنیا بی رحم است و کاش تو نفهمی این قصی القلبی اش را.کاش تو هی به روزهای ِنیامده دل ببندی و من حواسم پی ِهیچ زندگی ای نباشد و بگذارم دنیا برای ِخودش بتازد..کاش برف خودش را آوار کند روی ِسقف ها.روی ِخیابان ها.و دنیا تا ابد همین زهرماری باشد که هست. و هیچ چیز ِزندگی ام سر ِجایش نباشد.و هیچ کس ِزندگی ام نمانده باشد.


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

 شب شده بود.حالا دوشب گذشته بود.این ساعت تو حتما داشتی خسته دوش می گرفتی.کرج داشت پردیس را میفروخت.شیدا دهانش بعد ازسکته اش در سن ِهفده سالگی،کج شده بود.کج سلام داده بود.کج لبخندمی زد.غمگین و کج.طوری که می خواست درآستانه ی ِدر ِخانه ی ِپدری ام،بغلش کنم و از یوسف بپرسم.بغلش کردم و هیچ چیز نپرسیدم.فقط روی ِشانه هایم زارمی زد،با دهان ِصاف زار می زد..دوشب گذشته بود.خانه جای ِگرمی نبود برای ِمنی که همیشه تنم یخ کرده بود در ازدحام شهر.یادم می آمددر ازدحام شهر بود که گریه می کردم.حالا دلم ازدحام شهر و این پنجره را نمی خواست.حتی دلم تو را هم نمی خواست.جای ِخالی ِقلب م،سوزن سوزن می شد.باید به مامان می گفتم که بعضی جاها را فقط برای ِدلتنگی ساخته اند.مامان خوابیده بود حتما.به آقای حدادی نگفتم دوست دارم ببوسمش.نگفته بودم موهای ِسفید و جوگندمی اش من را یاد چه کسی انداخته.فقط گفته بودم پدر ِخوب بودن ازچشم هایش سرمی رود برای ِمن.خندیده بود و صورتش خم شده بود سمت ِپیشانی ام.پیشانی ام را که بوسیده بود فهمیدم دنیا یک بار عدالت داشت حداقل.فهمیدم که مامان خوابیده.درست مثل ِتو.مثل ِپردیس.مثل ِشهر.فهمیدم نمی توانم بهش بگویم که بیمارستان را فقط برای ِدلتنگی ساخته اند..


برچسب‌ها: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

 

چه زیباست اندوه تو ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

در ِکابینت را باز کرده که چای ِخشک بیاورد.رویش را دارم می خوانم از بین ِدست هاش.چای ِ«غزال». و «غزل»قرار بود اسم ِدختر ِاول م باشد.می گویم«دم کن ..».من که دلش را نداشتم هیچ وقت.دلش را نداشتم نفس ت بخورد پس ِگردن ِشکسته ام و حسرت ریشه ندواند توی ِتنم.توی ِگردن شکسته این را می دانستی.هنوز هم می دانی.من نمی دانم دانستن خوب است یا بد.داری دم می کنی.دم کرده ای حالا.بعد آرام آمده بودی پشتم ایستاده بودی.من رو به آیینه بودم.دستت ســُریده بود روی ِشانه ی ِچپم.سرت ســـّریده بود بین ِموهام..«گیسو»قرار بود اسم ِدختر ِدوم م باشد.حسرت سقط نشده از رحمم.دستت ســُر خورده .دارم میخ کوب نگاهت می کنم در آیینه.حال ِسربازهای ِبی وطن را دارم.چای ِتو دم کرده پشت ِ پلک هام.زندگی من را انداخته.زندگی تو را از رحمم انداخته و من دو دختر به این دنیا بدهکارم..


برچسب‌ها: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 خرداد1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

شده روز ِچندم؟دارم می شمرم.«حواست هست؟».حواسم هست.می گویم« لطفا پلک بزن گاهی..»و گاهی یعنی وسط سکوت ِپخش شده روی ِمیزمان.دستم را می گذارم وسط ِکتاب و کتاب را می کشم سمت ِخودم.صدایت هنوز ضبط شده،درون ِمغزم تکرارمی شود.«بخون لطفا..».می خوانم.تو هنوز روی ِصورتم قفل کردی.من کلید ِچندمم؟بشمار ...هنوز نمی خواهم به هیچ چیزفکرکنم.سیاهی روبه رویم حجم ِبزرگی ست لعنتی.تو این را می دانی؟«نمی دونم بهت چی بگم..».تو نمی دانی.من هم نمی دانم.هوا گرم است.هوا دارد می رسد به گرگ و میش ِنشسته روی ِشانه هات.زخم ِمچ ِچپم را بسته ام.من از جبر متنفرم لعنتی.تو تنفر ِعجیب و غریب من را می فهمی؟ «خیس ِعرقی..شــرشــر..چرا این طوری نگام می کنی؟».آن طور ِتو را ،نمی شود نوشت که.دستت را بگذار وسط ِاین نقشه.خودت بگو کجاباید رفت که خبری از شمردن نباشد..خبری از این گرگ و میش ِروی ِشانه هات نباشد..خبری از این روزها نباشد..حواست باشدبه من..من وقتی بخواهم به چیزی فکرنکنم،یعنی بدجور جنون زده ام ..یعنی لطفا پلک نزن هیچ وقت..


برچسب‌ها: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 اردیبهشت1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

مثل اعتیاد است لعنتی.نمی شود کنارش گذاشت.حتی برای چند روز!حرف هایی که برایم نوشتید در پست ِقبلی،خیلی برایم عزیز است..برای خودم نگه شان داشتم.ازصمیم ِقلب،ممنونم از بودن هایتان..

 برای شیوا:من می خواستم لبخندهای ِمادرت،پرتکرار ترین صحنه ی ِاین دنیای ِبی رحم باشد برای ِتو،اما باز نشد شیوا..و من در این اندوه ِنتوانستن م  بدجور بلعیده شده ام ..


برچسب‌ها: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 اردیبهشت1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

ماشین،مثل ِیک گلوله ی ِآهنی شده بود.این جور وقت ها می گویند خدا رحم کرده.اما رحم نکرده بود.بازهم،وهم چنان هم.سه نفرکشته داده.سه بار ازصبح نوشتم که -دلم برای ِخیلی چیزهاتنگ شده- اما نفرستادم.بار ِسومت بود که صدایم می کردی در قبل از بعدازظهر. یک ساعت ِتمام است که زل زده ام به بک گراند ِلپ تاپم.سه عدد ِبدی ست.نحس نه.بد و لعنتی.دارم لاشه های ِخودم را از  گلوله ات جمع می کنم و چشمم هنوز به بک گراند است.چند دقیقه هم به صدای ِگوینده ی ِرادیو گوش دادم در تاکسی.که می گفت: خندیدن،فراموش کردن،بخشیدن،سه عامل ِمهم برای ِسلامتی ِروح و روانند.حافظه ام هنوز آن قدر از دست نرفته که ندانم این ساعت دقیقا چه کار می کنی و این خیلی بد است.صفحه ی ِلپ تاپم را که خم می کنم،نشانه ات می رود سمت ِقلبم،لعنتی .


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

 الان ساعت سه ی ِبعد از ظهر است.اما من هنوز دارم به ساعت ِسه ی ِآن روز فکر می کنم.این لعنتی هم هی می خواند«من ِسخت را زبان تو باید..به این زخم ها دست ِتو شاید..».حالا نمی دانم ساعت ها را جابه جا کنم یا این آهنگ را رد کنم..تازه از حمام آمده ام.دیگرشک ندارم باید موهایم را کوتاه کنم.نیستی بخندی و بگویی که اول و آخر این کار را می کنم بس که خُلم.نشسته ام و فکر می کنم جنون شاخ و دم ندارد.تمام شب آرام و قرار نداشتم.هنوز هم ندارم.هنوز هم صدای ِگوشی ام را قطع می کنم.هنوز هم بایدبه بهانه ای فکرکنم که بتواند صدایت را برساند این ور ِخط .هستی و می خندی و می گویی بهانه نمی خواهد.با انگشت عرق ِزیر ِچشم ِراستت را پاک می کنم.دیگر شک ندارم که دارم با اوضاع کنار می آیم.تقسیم،بدترین عمل ِریاضی ست.این را حالا می فهمم.هستم و می خندم.نمی دانستم هر بار که نگاهم می کنی،برایت مثل ِروز اول است.نمی دانستی قبل از این ها،ساعت های ِسه را سخت گریسته بودم که حالا،آن طور مستانه و دیوانه وار برایت می خندیدم...


برچسب‌ها: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

دیشب همسایه ی ِکناری ِخانه ی ِپدریم،مـــُــرد.من ساکت ایستاده بودم توی ِتاریکی ِحیاط و به صداها گوش می دادم.یک زنی می گفت:تو از این دنیا چی می خوای مگه؟صبرکن بازدرست می شه همه چی.مردی که مُرد،داشت ضجه می زد.کلماتش بریده بریده بود.پاهایم درد می کردند.همه ی ِروز را از این سمت ِشهر تا آن سمت ِشهر رفته بودم.با تو سوار ِتاکسی شده بودم.با تو دود شده بودم.با تو حرف زده بودم و شهر من را بلعیده بود.تمام ِروز آرام بودم و هیچ صدایی توی ِسرم نمی شنیدم.اما شب صداهامدام کش می آمدند و مرگ نزدیک تر می شد.عینکم را روی ِصورتم جابه جامی کردم.دستم را فرو می کردم توی ِجیب هام.فکر می کردم"باز درست می شه؟".وقت ِبرگشت-توی ِتاکسی-مچاله شده بودم و این را به هیچ کس نگفته بودم.ایستاده بودم و شب مدام سیاه تر می شد.صدای ِآن زن،بدجور امید داشت.به گمانم مادرش بود.چون هیچ کس به اندازه ی ِمادر ها،حرف از آینده و امید نمی زنند.هیچ کس نمی دانست شهر از روشنایی تا تاریکی اش،من را در خودش هضم کرده.چند نفربودند.به گمانم پدرش هم بود و خواهرش.زن نداشت.مادرش باز می گفت:تو از این دنیا چی می خوای مگه؟یه زن و یه خونه و یه کار ،درست می شه به خدا.پاهایم درد می کنند هنوز.هنوز صدای ِکسی را به یاد نمی آورم.ایستاده بودم توی ِتاریکی.همه چیز تمام شده بود.یک نفرهم می گفت باید زنگ بزنند اورژانس.به گمانم مادرش بود..


برچسب‌ها: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اردیبهشت1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

جای ِچیزی در قسمت ِچپ ِبدن ِزنانه ام ،خالی ست..بدجور هم خالی ست...

 


برچسب‌ها: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اردیبهشت1393ساعت   توسط مهسا اسلام  

مطالب قدیمی‌تر