کل ِشب را .. 

(رمز همان قبلی .)


ادامــ ه
+ نوشته شده در  جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف  | 

صبح قبل از رسیدنم،برایش نان گرفتم.می دانستم امروز شیفت ندارد و تاشب خانه می ماند .رسیدم دیدم بین خواب و بیداری،ازتراس تنش را آویزان کرده .برایش صبحانه آماده کردم .گل گاو زبان  دم کردم و نشست پشت ِمیز. زُل زُل نگاهم می کرد .دید که بعد از چندماه باز حلقه انداخته ام .از در و دیوار حرف زد.از پنج ِ به علاوه ی ِیک .از سیاست های ِدولت و دولتی های ِسیاسی.از اینکه پرستارها روز به روز خوشگل تر و دلبرتر می شوند و پقی زدم زیر ِخنده .بین ِخنده هام پرسید چرا حلقه می اندازم باز.و من وسط ِخنده هاش دیدم جدی شده .گفتم به خاطر ِ«ا» و دیدم پقی زد زیر ِخنده .گفت خاک بر سرت و قاشقش را عصبی توی ِچای تکان داد .گفتم نخند.خودم بهتر از تو می دونم بی من خوبه حالش.دوباره پقی زد زیرخنده .و عصبی مچم را گرفت و حلقه را در آورد و پرتش کرد .گفت ازاین وضع خسته شده .ازاین که چشم هام را روی ِاتفاق ها می بندم حالش بهم می خورد.گفت گریه هات یادت رفته مثل ِاینکه.گفت بیمارستان ها یادت رفته مثل ِاینکه.این همه اتفاق یادت رفته مثل ِاینکه .سرم را گرفتم بینِ ِدست هام و به هیچ چیز فکر نکردم.فکرنکردم که حالا جواب ِهمه را چه می شود داد و چه می شود کرد و چه نباید کرد و چه و چه و چه و چه ..بهش گفتم آرام بگیرد .بگذارد خودم همه چیز را درونم هضم کنم چون هیچ چیز درست نمی شود .گفتم بله خودش گفته که تمام شده رفته همه چیز.گفتم بگذار به همه چیز تن بدهم .بعد دوباره همه چیز سرجایش می ایستد.برایم خط و نشان کشید .گفت احمق،فلانی بی تو خیلی خوشبخت و خندان دارد زندگی اش را می کند و توی ِلعنتی...گفت فلانم توی ِاین زندگی که هیچ چیزش سرجاش نیست..

بلندشد رفت توی ِتراس سیگار بکشد..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف 

فکر می کنم امروز خیلی از مردم درخانه هایشان نباشند .در دل طبیعت باید باشند لابد. و طبیعت ِمن اتاق خواب من است و حالا که دارم برایتان می نویسم در خانه تنها نشسته ام و اشمیت می خوانم و شبکه ها را بالا و پایین می کنم .تلفن ها را جواب نمی دهم  و فکر می کنم کاش همیشه مردم در دل طبیعت باشند.


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف 

نور ِآفتاب افتاده بود روی ِصورتم .عطرش روی ِهوا معلق بود .فکر می کردم خانه اش از خودش تنها تر است.لیوان ِچای ام را  گذاشت جلوی ِبی حوصله بودنم،و خواسته بود که پرده را بکشد و نگذاشته بودم .حرف می زد .و من شبیه ِزنی در آستانه  ی ِپیری که دنیا صبورتر و آرام ترش کرده به حرف هاش گوش می دادم. عادت داشت کتاب هایش را هرجایی که دم دستش بود رها کند.تونل ِساباتو روی ِمیز اشپزخانه بود مثلا .و کلیدر ِدولت آبادی روی شومینه اش .همه چیز ِخانه اش مرتب و تنها و تاریک بود به جز کتابها . والبته  زیرسیگاری ها. و از معجزات ِخلقتش این بود که با تنهایی اش رفیق بود.خیلی رفیق.انقدر که من گاهی فکر می کردم دروغ می گوید و آدم احمقی ست که فکر کرده من دروغ ها و رفاقتش باتنهایی را باور کرده ام.بعداز چند سال گذشتن از  دوستی مان ،قضیه فرق کرد .فهمیدم که راست می گوید .و وقتی داشت از این حرف می زد که چهره ام خیلی عوض شده وشبیه یکی شده ام که اسمش یادش نیست،فکر کردم که خودم هم اسمم یادم نیست دیگر. و به معجزه ی ِخلقتش با ایمان لبخند زدم .


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف 

چشم هاش مثل ِقبل نبود.برق نداشت .می گفت: مثل ِحال ِدلت شده چشم هام.یعنی معمولی . رو به صورتش لبحند زدم و فکر کردم دیگر حتی لبخندهم معنای ِلبخند را ندارد .فکر کردم اینکه خودم را میان ِجاده ها با آهنگ های ِخاطره دار،خفه می کنم، اتفاق خوبی ست اما خوب هم معنا ندارد ..خوب هم معنا ندارد و کسی نمی داند چندماه ِآخر ِنود و سه چقدر فلان و بیسار بود .و فلان و بیسار یعنی .. چشم هاش اندوهگین و پر از اشک بودند.بعد ازاینکه به صورتش لبخند زدم در آغوشم گرفت .معمولی گریه نکرد ..معمولی دل تنگ نبود .و من می دانستم زندگی  چطور دارد تایَش می کند ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف 

دلم برای ِآغوش ت

تنگ شده . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین۱۳۹۴  به دست  میم.الف 

یک . 

[مرکز خرید را کنارش قدم می زنم .خریدمفصلش را انجام می دهد.روبه روی ِکافه ای که قرار بود با «ا» یک بار برویم حتما و نرفتیم هیچ وقت,می ایستد ] 

- بریم یه چیزی بخوریم . 

+ نه .بریم سُنبل بخر برای هفت سین ت . 

- سنبل؟! اونم می خریم.بریم این جا اول. 

+نه .سنبل . 

[سریع می روم سمت ِخروجی .آرام .بی لبخند ] 

دو . 

[هفت سین ش را می چینم .خرید هایش را جابه جا می کند .به نود و چار فکر نمی کنم .به لبخندهای ِصبورانه اش. به نگرانی های ِاخیرش . به اینکه بعد از چند روز ،برمی گردد به آن خراب شده .و آن خراب شده کشوری بود که می دانست من دوست داشتم در آن زندگی کنم .] 

- از هفت سین ِپارسالم بهتر شده .. 

+دوسش داری؟ 

- تو چی؟ 

+آره خوشگل شده .. 

- اینو نمی گم .. فلانی رو می گم . 

+برو کتتو بپوش تن ت ؛ببینم باز . 

- می پوشم . بگو بهم ..چرا انقدر ترسناک شده آروم بودنت ؟ چرا دیگه سر و صدات سر درد نمیاره واسم؟ 

+خـب .. زندگی ِدیگه .. آدم از یه جا به بعد اینجوری می شه .. 

[لبخند می زنم .قاب ِصورتم را نگاه می کند.شال ِسفیدم روی ِسرم سنگینی می کند..] 

- کاش توو نود و چار ، عشق بیاد توو این چار دیواری.کاش می شد همینجا بمونم .. 

+نود و چار آروم باشه کاش..آرامش می خوام .. 

[زل می زند به چشم هام..]

-آرامش ِمن .. 

[نگاهم را می گیرم به زمین.می روم سمت ِکیفم.برش می دارم که بروم بیرون از خانه اش.بلند می گویم که «امیدوارم نود و چار خوشبختی بیاره واست »و می زنم بیرون..] 


 

سال ِخوبی باشد برایتان رفقا . 

سال ِلبخندهای عمیق و شادی های طولانی.. 

سال ِعشق باشد برایتان. 

سال ِدلتنگی  و تنهایی نباشد. 

سال ِپر از آرامش باشد.. 

و کاش 

 نود و چار باهمه مان خوب تا کند .. 

:)


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف  | 

این که تو بی منی،این که من بی خیلی ها بودم و هستم،این که با کسی حرف نمی زنم از هیچ چیز،این که سرم را کرده ام توی ِلاک ِخودم، این که همه چیز در سکوت ادامه پیدا کرده،این که لبخند زدنم نمی آید و به جایش چای های ِدم ِعصرم را با بغض می خورم،این که سلکشن ِآهنگ هایم یکی غمگین تر از دیگری اند،این که هنوز معتادم به کتاب خواندن ،این که هنوز شب ها را بیدارم،این که کلماتم بند آمده اند و هی صفحه ی ِسفید عاقبتشان شده،این که دو روز دو تا سرم زده اند بهم،این که سردردریشه دوانده تا کابوس هایم،این که می خواهم از این شهر بکَنم و بروم و برنگردم حتی به قیمت ِدانستن ِاینکه مامان روحش جویده می شود از دلتنگی،این که زمان ضرب در سختی می شود وحاصلش این روزهاست،این که موهایم را کوتاه کرده ام،این که نباشی بگویی دوستم داری وخرم که موهایم را زده ام،این که ...هیچ! فقط میخواستم این را بگویم که :همه ی ِاین ها در کنار ِهم معنایی جز " هرز رفتن در این زندگی "را ندارند..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

حواسم پرت شده بود.دیدم که پیشانی اش را جلوی ِچشم های ِخودم بوسیدی و لبخند ِعمیقی  به صورتم زدی.شبیه ِزنی که بچه اش را ازدست می دهد با صورت ِخیس و جیغ پریدم از خواب.دیدم میم نشسته گوشه ی ِاتاق و کتاب می خواند و هاج و واج به صورتم نگاه می کند.به درماندگی م نگاه می کند.به لیزخوردن هام.به اینکه این روزهای ِسیاه را هرجور شده می خواهد برایم خاکستری کند اما حفره های ِدرون ِمن مدام بیشتر و بیشترمی شوند..داشت حرف می زد که حواسم پرت شده بود و خوابیده بودم.چشم هام به پنجره بود و فکرمی کردم این موقع ِروز،اگرخوشبخت بودم،کجامی توانستم باشم. داشت از فلسفه ی یونان حرف می زد به گمانم .و یادم می انداخت که الان مدت هاست نمی روم انقلاب.و می پرسید چه مرگم شده که همه چیز رارها کرده ام .و می گفت عجیب است که حلقه ی ِدست ِچپم ،سرجایش نیست .می گفتم بی عشقی ..بله.ادامه ی حرفم را می خوردم و در ابعاد اتاق حل می شدم .به کوتاهی ِموهام فکر کرده بودم.به چهره ی ِدختری فکر کرده بودم که می بوسی اش.خوبی ِخوابم این بود که اصلا شبیه کسی که تجسم کرده بودم ،نبود.میم مستاصل به ازخواب پریدنم نگاه کرده بود.یک لیوان آب آورده بود.آب را سرکشیدم .به آبی که ازسرم گذشته فکر کرده بودم .سرم راگذاشتم روی ِبالشت دوباره .و ازپنجره به نبودن ِخوشبختی نگاه کرده بودم.


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

..دستش را نگرفتم .پایم را انداختم روی ِپاهام و به نخواستن ِچشم هاش فکرکردم .خودم را برداشته ام برده ام به جایی که نمی داند.که نمی دانند .با الف حرف می زنم.با الف دردهایمان را میریزیم روی ِهم و فکرمیکنیم زنده ماندنمان معجزه ست حتما.دستش را نگرفتم.جدی بودم.جدی بود.به نخواستن ِدست هاش فکرکردم .به نبوسیدنش فکر کردم. به روزهای ِدرپیش ِبی رحم فکرکردم.به فروردین ِپارسال فکرکردم.به سیزدهم ِاسفند فکرکردم.الف می گفت گریه کنم .گریه نکردم اما .الف می گفت تو حرف های ِخوبی می زدی و من حرف هام یادم نبود .نشسته ام گوشه ی ِتراس ِخانه ی ِمیم و به چایی ای که برایم ریخته خیره خیره نگاه میکنم. چاربار در دوساعت عوضش می کند.زیر سیگاری را خالی می کند.می نشیند کنارم.به میم دردم را نمی گویم.نمی گویم بغلم کند گریه کنم .نمی گویم برایم قرص بیاورد که میگرنم ساکت باشد.می گویم دارم فکرمی کنم .می گوید فکرنکن. به الف می گویم گور ِپدر ِهمه چیز . و گور ِپدرهمه چیز یعنی بند و بساطم را دارم جمع می کنم .به بودن ِخوشبختی در نبودنم در زندگی اش فکر می کنم .به میم لبخند می زنم.می گویم دنیاست دیگر.لبخندمی زند.می گفت وقت ِاشک ریختن دیدن داری.می خندم.به دست هات فکر می کنم.به خوشبختی که تن ت را پر می کند در همین روزهای ِپیش رو و در نبودن م...به همان چیزهاکه نمی دانی..که نمی دانند ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف