حواسم پرت شده بود.دیدم که پیشانی اش را جلوی ِچشم های ِخودم بوسیدی و لبخند ِعمیقی  به صورتم زدی.شبیه ِزنی که بچه اش را ازدست می دهد با صورت ِخیس و جیغ پریدم از خواب.دیدم میم نشسته گوشه ی ِاتاق و کتاب می خواند و هاج و واج به صورتم نگاه می کند.به درماندگی م نگاه می کند.به لیزخوردن هام.به اینکه این روزهای ِسیاه را هرجور شده می خواهد برایم خاکستری کند اما حفره های ِدرون ِمن مدام بیشتر و بیشترمی شوند..داشت حرف می زد که حواسم پرت شده بود و خوابیده بودم.چشم هام به پنجره بود و فکرمی کردم این موقع ِروز،اگرخوشبخت بودم،کجامی توانستم باشم. داشت از فلسفه ی یونان حرف می زد به گمانم .و یادم می انداخت که الان مدت هاست نمی روم انقلاب.و می پرسید چه مرگم شده که همه چیز رارها کرده ام .و می گفت عجیب است که حلقه ی ِدست ِچپم ،سرجایش نیست .می گفتم بی عشقی ..بله.ادامه ی حرفم را می خوردم و در ابعاد اتاق حل می شدم .به کوتاهی ِموهام فکر کرده بودم.به چهره ی ِدختری فکر کرده بودم که می بوسی اش.خوبی ِخوابم این بود که اصلا شبیه کسی که تجسم کرده بودم ،نبود.میم مستاصل به ازخواب پریدنم نگاه کرده بود.یک لیوان آب آورده بود.آب را سرکشیدم .به آبی که ازسرم گذشته فکر کرده بودم .سرم راگذاشتم روی ِبالشت دوباره .و ازپنجره به نبودن ِخوشبختی نگاه کرده بودم.


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

..دستش را نگرفتم .پایم را انداختم روی ِپاهام و به نخواستن ِچشم هاش فکرکردم .خودم را برداشته ام برده ام به جایی که نمی داند.که نمی دانند .با الف حرف می زنم.با الف دردهایمان را میریزیم روی ِهم و فکرمیکنیم زنده ماندنمان معجزه ست حتما.دستش را نگرفتم.جدی بودم.جدی بود.به نخواستن ِدست هاش فکرکردم .به نبوسیدنش فکر کردم. به روزهای ِدرپیش ِبی رحم فکرکردم.به فروردین ِپارسال فکرکردم.به سیزدهم ِاسفند فکرکردم.الف می گفت گریه کنم .گریه نکردم اما .الف می گفت تو حرف های ِخوبی می زدی و من حرف هام یادم نبود .نشسته ام گوشه ی ِتراس ِخانه ی ِمیم و به چایی ای که برایم ریخته خیره خیره نگاه میکنم. چاربار در دوساعت عوضش می کند.زیر سیگاری را خالی می کند.می نشیند کنارم.به میم دردم را نمی گویم.نمی گویم بغلم کند گریه کنم .نمی گویم برایم قرص بیاورد که میگرنم ساکت باشد.می گویم دارم فکرمی کنم .می گوید فکرنکن. به الف می گویم گور ِپدر ِهمه چیز . و گور ِپدرهمه چیز یعنی بند و بساطم را دارم جمع می کنم .به بودن ِخوشبختی در نبودنم در زندگی اش فکر می کنم .به میم لبخند می زنم.می گویم دنیاست دیگر.لبخندمی زند.می گفت وقت ِاشک ریختن دیدن داری.می خندم.به دست هات فکر می کنم.به خوشبختی که تن ت را پر می کند در همین روزهای ِپیش رو و در نبودن م...به همان چیزهاکه نمی دانی..که نمی دانند ..


برش ...: حس ِــهفتم
+ نوشته شده در  جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳  به دست  میم.الف  | 

.. اول ِاین ها در تن ت ،در تن ت ،در تن ت ادامه دارد ..وقتی سر ِبریده ی ِتو جلوی چشمم بود . دست های ِخونی م .عقربه ها در حال ِدوران بودند . دنیا شکل ِمست کردن هام بود. چراغ قرمز را رد کردم.به خودم گفته بودم آخرین تلاش و آخرین لیزنخوردن..به خودم گفته بودم که از این بدترها هم گذشته .به خودم گفته بودم که مدام  باید سر ِبریده ی تو جلوی چشمم باشد.باید ذوب شدن هات در دیوارهای ِخانه ی ِپدریم را یادم می ماند . صدای ِگرفته و ریه ی ِلت و پارم باید یادم می ماند.از همان شب که بوسیدمت..که بوسیدمت و گذاشتمت کنار همه فهمیدند که دیگرسراغت را نباید ازمن بگیرند..بعد از تو آدم ها برایم پازل های ساده بودند.ساده،حال بهم زن و مچاله .همه چیز را بریده بودم .سرت را زده بودم .به الف گفته بودم امتحان ِصبرم تمام شد.امتحان ِلعنتی ای بود.پوزخند زدم .دیگرگوشه ی حمام ها گریه نمی کردم.دیگردرد ها آنقدرکه بنظرمیرسسیدند دردناک نبودند . دیگر ضدگلوله شده بودم .رحمی درکارنبود اما .هنوز خشاب ها پر و خالی می شدند.قسم خوردم.بام بودم .نخ ِدهم بود.قسم خوردم به ته مقدسات ِمانده بیخ ِدلم .قسم خورده بودم .با قدرت و توان ِکامل.باهمان قدرت ِویران گر ِبی رحمی که می شناختی..زمان گذشت مدام . اتفاق ها تکرار بودند مدام .من نخ ِدهم را رد کرده بودم مدام.چراغ قرمز ها را مدام .زندگی را مدام.مرگ را مدام.دوست داشتن را مدام.همه چیز حالا سرجایش ایستاده .حالادنیا آرام گرفته لابه لای پلک های نیمه بازم .نخ بیستم رد شد..پاکت ها رد شدند...آخر ِاین ها در تن ت ،در تن ت ،در تن ت،در تن ت..در تن ت ادامه دارد ..


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

.. صدایش را دوست داشتم .هنوز هم دارم .اما سهمم از دوست داشتنی ام، کم بود .کم یعنی شنیدن ِزیر و بم ِصداش در گفتگوهای ِعادی مان.و البته بیست و هفت ثانیه از صدای ضبط شده اش که چندتا جمله بود .جملات مهم بودند.مهم تر صدا بود .حواسم پرت می شد در طی روز.وسط ِآهنگ ِمورد علاقه ام که داشت پلی می شد،آن بیست و هفت ثانیه را پلی می کردم .خوشحال بودم،آن را گوش می دادم .غم دست می انداخت دور ِگردنم ،آن را گوش می دادم.صدایش را دوست دارم .عدد ِبیست و هفت را هم .اما،یک نفر هست که نمی داند دختری درشهر، پشت ِچراغ های قرمز،توی ِاتاق ،آشپزخانه،و هرجاگیربیاورد،وقت وبی وقت،هی آن صدا را گوش می دهد.هی آن صدا را گوش می دهم  و ..

و دنیا ،جای ِغمگین کننده ایست..

 

| حرفی بزن که توو زیر و بم ِصدات 

حرف ِنگفته ی ِچشماتو بشنوم 

فرقی نمی کنه که چی میخای بگی 

فقط بگو بذار صداتو بشنوم .. |


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

دنیا بد کثافتی ست .این را بهش می گفتم تا بداند دقیقا چرا لبخند هام واقعی نیستند دیگر.بوسیده بودم و بو کشیده بودمش.تنها کسی ست که تکه ای از بهشت محض است برایم.این راهیچ کس نمی فهمد .ششم اردی بهشت که سه ساعت بی وقفه زار می زدم  و دنیا آوار شده بود روی ِسرم،دستش را گذاشته بود روی ِشانه ی ِچپم و پابه پای ِمن گریه می کرد .هنوز به آن شب فکر می کنم.به اینکه وقتی آن شب تا صبح سر شد،شب های دیگر هم صبح می شوند .آن شب وقتی صبح شد،وقتی از اتاقم آمدم بیرون،گفت:«یه شبه چندسال پیرشدی که..» . وبعد گریه کرد . 

دنیا بد کثافتی ست . اما من،هنوز و هم چنان به لبخند های ِزری مامان دلخوشم .و این را هیچ کس نمی فهمد .. 


برش ...: ـطــهران لعنتــى
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

ساعت از دوازده ِشب گذشته بود . از اتاقم راه افتاده  بودم سمت ِآشپزخانه  و شروع کرده بودم آشپزی کردن.زری ماما خواب بود .باقی هم همینطور.برای ِخودم غذا درست کردم .چای دم کردم. به زندگی فکر کردم .به این چند سالی که از رویم گذشته و گاهی هم من از رویش. نتیجه ی ِفکرهایم این شد که باید خانه ی ِپدریم را بیشتر دوست داشته باشم.بیشترش بر می گردد به اینکه من توی ِاین خانه زیاد خواهم ماند. آخرهای ِچای خوردنم ،لبخند می زدم و تنهایی دوست داشتنی تر به نظرمی رسید.


برش ...: لـ ـح ـظه ای ک تمام شدی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

سرت را بغل گرفته بودم که نگویم حال ِاین روزهام دقیقا چه شکلی شده اند.دستت را سُر نداده بودی روی ِتنم و حالا حسرت داشت وجب به وجب از فاصله ی ِچند وجبی ِمان بالا می رفت.سرت را بغل گرفته بودم و سیگارمی کشیدم که نگویم بی عشقی یعنی هرز رفتن ِزنانگی در سکوت و خفا و خفا یعنی گوشه ی ِاتاق را از بر بودن.یعنی کلید انداختنم درون ِخانه ی ِخالی ِپوچ ِاین روزها .دلم هیچ چیز نمی خواهد.هیچ چیز نخواستن ِدل می دانی یعنی چه؟می دانی نیمه ی ِراه ته ِراه را ببینی یعنی چه؟سرت رابغل گرفته بودم.خاکستر ِسیگارم را می تکاندم توی ِهوا.به بر باد رفتنم فکرکرده بودم.به دوری های ِازقصد و عمد .همیشه همه چیز همین قدر رقت انگیز بود.ما دروغ گفته بودیم به شاد بودن.به خنده های ِازته ِدل.دلم نمی لرزید،دستم نمی لرزید،سرت هنوز توی ِبغلم بود.سیگار بعدی ام را روشن کرده بودم.هوا سرد بود و تاریک.شبیه ِمن مثلا.جای ِانگشت هام روی ِزندگی ات ماسیده بود.زندگی روی ِدستم ماسیده بود.همه بعد از مدت ها،فهمیده بودند که سراغ ِعشق را دیگر نبایدازمن بگیرند.من حل شده بودم.دستم را کشیده بودم بین ِموهات.همه پرسیده بودند که چرا موهام را زدم.جواب ِهمه را سربالا دادم.جواب ِسربالا می دانی یعنی چه؟ننوشته بودم که دوستم داشتی همه ی ِاین مدت .می دانستم نداشتی.می دانستم دانستن چقدر هول ناک است.چقدر تلخ است.چقدر وحشیانه می تواند من را بدرد.سرت رابغل گرفته بودم.سر ِتمام ِآدم ها را توی ِخیالاتم،توی ِقرص ها و مسکن ها،بریده بودم و گذاشته بودم روی ِسینه شان.خبرگرفته بودی که هنوز کابوس می بینم؟هنوز کابوس می دیدم.هنوز بی رحمی با من حل شده بود.هنوز چشم هام تیر ِخلاص بودند.سرت را بغل کرده بودم.گوشه ی ِچشم هات خیس بودند.به دنیا پوزخند زدم.به ساعت های ِتقویم.سیگارم تمام شده  بود.سرت را از بغلم بلند کردم و نگفتم بی عشقی  یعنی هرز رفتن ِزنانگی در سکوت..نگفتم به زندگی تن داده ام ..نگفتم هیچ کس را دوست ندارم دیگر.


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ بهمن۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

دنیا خیلی کوچک است.این را می دانم .این را،آن طور که«باید»می دانم .دنیا خیلی کوچک است و صبر ِمن کمی بیشترازقبل .و تو این ها را،آن طور که «باید»بفهمی ،می فهمی ..


برش ...: همین دور ُ بــرها
+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ دی۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

یک . زندگی در جریان بود و هست.این روزها زیادبه حرف ها فکر می کنم.به حرف های ِالهام بیشتر.ادم ها را بیشترکنار می زنم برای ِاینکه ..برای ِخیلی چیزها.برای ِعمیق ترکردن ِتنهایی هام .برای ِرنج نکشیدن.برای ِآرامش.برای ِبی عشقی.برای ِدلتنگ نشدن.برای ِ  ...

دو . آدم ها نرمالند هنوز .دوست داشتن از سر ِمردی افتاده ..و مگرقرار بوداتفاق ِدیگری بیفتد؟ خیلی حرف ها داشتم برای ِزدن.اما همه شان یاماسیده اند در ذهنم یا ریختمشان دور و قید ِحرف زدن را زده ام.شاید بایدهمین می شد..دست های ِدنیاهنوز لیز است..

سه .الف هنوز شمال است .سهم گریه ی وبغض ِدونفره مان بیشترمی شود مدام..

چار. موهام را کوتاه کردم ..ازفرط ِغمگینی..


برش ...: زنـآنــگی های ِیواشــکـی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ دی۱۳۹۳  به دست  میم.الف 

تکیه داده بودم به قفسه ی سینه اش.دنیا هنوز جای ِبی امنی بود برایم.سعی می کرد به گوشم و بعد به دلم بفهماند که نبایدبه هیچ چیز ِ آینده فکر کرد،و نمی دانست که من سال هاست به آینده فکر نمی کنم .خندیدم .شبیه ِوقت هایی که می ترسیدم از تنهایی و بعد از ورم کردن ِچشم هام از گریه،هیستریک می خندیدم .تکیه داده بودم به قفسه ی سینه اش.به هیچ چیزفکر نمی کردم.فکر نمیکردم اما می توانستم همانجا  گریه کنم . می توانستم برای رنجش ِعمیقی که در آن لحظه قلبم را مچاله می کرد سال های ِسال اشک بریزم..اما این کار را نکردم.فقط لبخند زدم .همه چیز را قورت دادم  و دست های ِدنیا را باز گذاشتم برای ِبی رحمانه تاختن .برای  ..برای ِ شب ها و روزهای ِبعدی که به تنهایی ِهمیشگی ام لبخند خواهم زد..


برش ...: نامه هایی که به دستتــ نـ ـرسید
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ دی۱۳۹۳  به دست  میم.الف